MRLOVE
MR.LOVE
Part 8
[سومین] صبح شد و نور به چشمام خورد. برای همین چشمام رو باز کردم و صورت هان رو جلوی چشمام دیدم. میخواستم پاشم که دیدم بغلم کرده بود. کم مونده بود که جیغ بزنم. 《زارت😑از خوبیشه😌》میخواستم برم کنار اما دیدم داره چشماش رو باز میکنه و برای همین سریع چشمام رو بستم و خودمو به خواب زدم.
[هان] از خواب بیدار شدم که دیدم سومین هنوز خوابه، اما خیلی نزدیکم بود. پاشدم و نشستم روی تخت. اول داشتم با موهای سومین بازی میکردم که با سردرد شدیدم دست از بازی کردن با موهاش برداشتم. رفتم سمت دستشویی، به صورتم آب زدم و کارای مربوطه رو کردم.
[سومین] دیگه از روی تخت بلند شدم. قلبم داشت بخاطر اینکار هان تند تند میزد. یاد این افتادم که دیشب هان مست کرده و احتمالا الان سرش درد میکنه. پس پاشدم و رفتم توی آشپزخونه تا براش سوپ خماری درست کنم. بعد از چند دقیقه هان اومد توی آشپزخونه.
سومین: اوه بیدار شدی؟
هان: نه خوابم میدونی🙄 ولی سرم درد میکنه
سومین: زهرمار😐 دارم برات سوپ درست میکنم وایسا
هان: باشه مرسی
سومین: راستی..در رابطه با دیشب...
هان: دیشب؟ مگه دیشب چی شد؟
سومین: اممم یادت نیست؟
هان: نه
سومین: پس بیخیال
[هان] داشتم زور میزدم تا ببینم دیشب چیشد اما خیلی کم چیزی رو میتونستم به یاد بیارم...
ادامه دارد...🎀
Part 8
[سومین] صبح شد و نور به چشمام خورد. برای همین چشمام رو باز کردم و صورت هان رو جلوی چشمام دیدم. میخواستم پاشم که دیدم بغلم کرده بود. کم مونده بود که جیغ بزنم. 《زارت😑از خوبیشه😌》میخواستم برم کنار اما دیدم داره چشماش رو باز میکنه و برای همین سریع چشمام رو بستم و خودمو به خواب زدم.
[هان] از خواب بیدار شدم که دیدم سومین هنوز خوابه، اما خیلی نزدیکم بود. پاشدم و نشستم روی تخت. اول داشتم با موهای سومین بازی میکردم که با سردرد شدیدم دست از بازی کردن با موهاش برداشتم. رفتم سمت دستشویی، به صورتم آب زدم و کارای مربوطه رو کردم.
[سومین] دیگه از روی تخت بلند شدم. قلبم داشت بخاطر اینکار هان تند تند میزد. یاد این افتادم که دیشب هان مست کرده و احتمالا الان سرش درد میکنه. پس پاشدم و رفتم توی آشپزخونه تا براش سوپ خماری درست کنم. بعد از چند دقیقه هان اومد توی آشپزخونه.
سومین: اوه بیدار شدی؟
هان: نه خوابم میدونی🙄 ولی سرم درد میکنه
سومین: زهرمار😐 دارم برات سوپ درست میکنم وایسا
هان: باشه مرسی
سومین: راستی..در رابطه با دیشب...
هان: دیشب؟ مگه دیشب چی شد؟
سومین: اممم یادت نیست؟
هان: نه
سومین: پس بیخیال
[هان] داشتم زور میزدم تا ببینم دیشب چیشد اما خیلی کم چیزی رو میتونستم به یاد بیارم...
ادامه دارد...🎀
- ۲.۱k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط