سناریو
#سناریو
#درخواستی
heong line 🦋
موضوع=وقتی خبر دایی شدنشون رو میشنون
نامجون← یه مدتی بود که سر یه مسئله ی چرت با هم قهر بودین و میدونستی هیچ جوره باهات آشتی نمیکنه نا امید شده بودی قبل از اینکه اون خبر رو توی آزمایشگاه یهت بگن بعد از اون یه بهونه ی خوبی برای آشتی کردن داشتین چون میدونستی نامجون عاشق اینه که دایی بشه واسه همین بلافاصله راه افتادی سمت خونش و وقتی رسیدی هی تند تند درو میزدی
نامجون«بله بله اومدم کیه؟
وقتی درو باز کرد و ترو دید اخماش رفت تو هم
نامجون« تو اینجا چیکار میکنی؟
&داداش نمیخوای بزاری بیام تو
نامجون«نه {داشت درو روت میبست که با حرفت خشک شد}
& آدم با یه خانم باردار اینطوری رفتار نمیکنه ها
نامجون«چی؟
&داری دایی میشی
نامجون«درسته ازت دلخورم اما به خاطر این فرشته کوچولو میبخشمت بیا تو{محکم بغلت میکنه و خر ذوق میشه}
جین←بعد از یه ماه همو دیده بودین و ترو دعوت کرده بود خونش داشت توی آشپزخونه برات غذا درست میکرد که با همش با بوی غذا حالت بهم میخورد جین اولش فکر کرد چیزی نیست اما کم کم نگران شد
جین«هی....سنجاب کوچولو؟
&بله
جین«چیشده از صبح این سومین باره حالت بد میشه
&داداش من میخواستم یه چیزی رو بهت بگم
جین«وای نگرانم کردی چیشده؟
&داری دایی میشی{لبخند و بغض}
جین« {ملاقه از دستش سر میخوره و میقته زمین و خشکش میزنه} من؟
& آره خود تو
جین«ازت ممنونم واسه ی اینکه منو دایی کردی {گریش میگیره و آروم طوری که به بچت فشار نیاد بغلت میکنه}
یونگی← تو و یونگی رابطه ی زیاد خوبی نداشتین اون همیشه باهات سرد رفتار میکرد اما دور دور حواسش بهت بود اما تو اینو نمیدونستی و فکر میکردی ازت متنفره واسه ی همین اولش نمیخواستی خودت خبر رو بهش بگی اما بعد گفتی شاید ناراحت بشه و تصمیم گرفتی بگی.
آخر هفته همتون جمع شده بودین خونه ی مامانتون و دور هم بودین یونگی خیلی ساکت توی آشپزخونه نشسته بود و داشت برای دسر مامانتون نارنگی پوست میکند که رفتی و نشستی کنارش اولش توجه نکرد اما بعد وقتی متوجه سنگینی نگاهت شد سرشو بالا آورد
یونگی«چیزی میخوای بگی؟
&اوم
یونگی«چی؟
&میخواستم یه خبری رو بهت بدم نمیدونم خوشحال میشی یا نه اما گفتم بهتره خودم بگم
یونگی«اوم...میشنوم
&داداش....من...من دارم مادر میشم
یونگی«چی؟{بلند}
& درست شنیدی من حاملم
یونگی«جدی که نیستی نه؟ حتما اینم از همون شوخی هاتونه
&باور کن راست میگم
یونگی«یعنی...من دارم دایی میشم؟
& آره
یونگی«خدای من قول میدم خوب مراقب کوچولوت باشم{بغلت میکنه و با بچت حرف میزنه}
جیهوپ←از ده سالگیت عادت داشت بهت رقص یاد بده و امروزم مثل همیشه داشت اینکارو انجام میداد اما تو به خاطر باردایت زود زود خسته میشدی
& آی داداش تروخدا بسه دیگه من نمیتونم{نفس نفس}
جیهوپ«گل من؟ تو که تنبل نبودی هنوز ده دقیقه هم نیست که شروع کردیم اینقدر تنبلی کردی این اواخر که بیین شکمت بالا اومده تو که همیشه اندامت خوب بود
&این از تنبلی و چاقی نیست
جیهوپ«پس چیه؟
&داداش
جیهوپ«جون داداش؟
&من....من حاملم
جیهوپ«ها؟
&من حاملم داری دایی میشی جانگ هوسوک
جیهوپ«باورم نمیشه{از ذوق گریش میگیره}
#درخواستی
heong line 🦋
موضوع=وقتی خبر دایی شدنشون رو میشنون
نامجون← یه مدتی بود که سر یه مسئله ی چرت با هم قهر بودین و میدونستی هیچ جوره باهات آشتی نمیکنه نا امید شده بودی قبل از اینکه اون خبر رو توی آزمایشگاه یهت بگن بعد از اون یه بهونه ی خوبی برای آشتی کردن داشتین چون میدونستی نامجون عاشق اینه که دایی بشه واسه همین بلافاصله راه افتادی سمت خونش و وقتی رسیدی هی تند تند درو میزدی
نامجون«بله بله اومدم کیه؟
وقتی درو باز کرد و ترو دید اخماش رفت تو هم
نامجون« تو اینجا چیکار میکنی؟
&داداش نمیخوای بزاری بیام تو
نامجون«نه {داشت درو روت میبست که با حرفت خشک شد}
& آدم با یه خانم باردار اینطوری رفتار نمیکنه ها
نامجون«چی؟
&داری دایی میشی
نامجون«درسته ازت دلخورم اما به خاطر این فرشته کوچولو میبخشمت بیا تو{محکم بغلت میکنه و خر ذوق میشه}
جین←بعد از یه ماه همو دیده بودین و ترو دعوت کرده بود خونش داشت توی آشپزخونه برات غذا درست میکرد که با همش با بوی غذا حالت بهم میخورد جین اولش فکر کرد چیزی نیست اما کم کم نگران شد
جین«هی....سنجاب کوچولو؟
&بله
جین«چیشده از صبح این سومین باره حالت بد میشه
&داداش من میخواستم یه چیزی رو بهت بگم
جین«وای نگرانم کردی چیشده؟
&داری دایی میشی{لبخند و بغض}
جین« {ملاقه از دستش سر میخوره و میقته زمین و خشکش میزنه} من؟
& آره خود تو
جین«ازت ممنونم واسه ی اینکه منو دایی کردی {گریش میگیره و آروم طوری که به بچت فشار نیاد بغلت میکنه}
یونگی← تو و یونگی رابطه ی زیاد خوبی نداشتین اون همیشه باهات سرد رفتار میکرد اما دور دور حواسش بهت بود اما تو اینو نمیدونستی و فکر میکردی ازت متنفره واسه ی همین اولش نمیخواستی خودت خبر رو بهش بگی اما بعد گفتی شاید ناراحت بشه و تصمیم گرفتی بگی.
آخر هفته همتون جمع شده بودین خونه ی مامانتون و دور هم بودین یونگی خیلی ساکت توی آشپزخونه نشسته بود و داشت برای دسر مامانتون نارنگی پوست میکند که رفتی و نشستی کنارش اولش توجه نکرد اما بعد وقتی متوجه سنگینی نگاهت شد سرشو بالا آورد
یونگی«چیزی میخوای بگی؟
&اوم
یونگی«چی؟
&میخواستم یه خبری رو بهت بدم نمیدونم خوشحال میشی یا نه اما گفتم بهتره خودم بگم
یونگی«اوم...میشنوم
&داداش....من...من دارم مادر میشم
یونگی«چی؟{بلند}
& درست شنیدی من حاملم
یونگی«جدی که نیستی نه؟ حتما اینم از همون شوخی هاتونه
&باور کن راست میگم
یونگی«یعنی...من دارم دایی میشم؟
& آره
یونگی«خدای من قول میدم خوب مراقب کوچولوت باشم{بغلت میکنه و با بچت حرف میزنه}
جیهوپ←از ده سالگیت عادت داشت بهت رقص یاد بده و امروزم مثل همیشه داشت اینکارو انجام میداد اما تو به خاطر باردایت زود زود خسته میشدی
& آی داداش تروخدا بسه دیگه من نمیتونم{نفس نفس}
جیهوپ«گل من؟ تو که تنبل نبودی هنوز ده دقیقه هم نیست که شروع کردیم اینقدر تنبلی کردی این اواخر که بیین شکمت بالا اومده تو که همیشه اندامت خوب بود
&این از تنبلی و چاقی نیست
جیهوپ«پس چیه؟
&داداش
جیهوپ«جون داداش؟
&من....من حاملم
جیهوپ«ها؟
&من حاملم داری دایی میشی جانگ هوسوک
جیهوپ«باورم نمیشه{از ذوق گریش میگیره}
- ۲.۷k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط