{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

[♡part¹⁰♡]
نشستیم سر میز،هنوز دندم از دیروز درد میکرد،نمیتونستم زیاد بخورم،نیک هم انگار متوجه این شده بود،بعد چند دقیقه صبحانه متشنج نیک خم شد و توی گوشم زمزمه کرد.
+لیام رو پیدا کردم.
سر تکون دادم.بعد صبحانه باهم رفتیم به سمت ادرس،یه انبار قدیمی بود که معلوم بود سال ها کسی ازش استفاده نمیکنه،منطقی بود،منم بودم همچین جایی مخفی میشدم،نیک در رو باز کرد و بهم اشاره کرد که دنبالش برم،پشتش رفتم داخل،گرد و خاک ورودی ریه هام رو اذیت میکرد،داخل انبار لیام به یه صندلی بسته شده بود و صورتش خونی بود،معلوم بود کتکش زده بودن.کنار نیک ایستادم و بهش زمزمه کردم
-مطمئنی خودش اینجا مخفی شده بود؟
پوزخند صدا داری زد و رو به من کرد
+هیچوقت نگفتم به میل خودش اینجا مخفی شده بود
-برای خودت وقتی بخوای خیلی زرنگی.
+باید به این چیزا عادت کنی کوچولو.
-هی!من دیگه بچه نیستم که اینجوری صدام کنی!
+اما هنوز نسبت به من کوچولویی
نمیتونستم انکار کنم واقعا نسبت به اون خیلی کوچیک بودم،هم هیکلش دو برابر من بود هم حدودا هفت سال ازم بزرگتر بود،دستام رو ضبدری کردم و با لجبازی نگاهم رو دزدیدم
-الان برای این اینجا نیستیم،روی بحث اصلی تمرکز کن.
+باشه.باشه.حق با توعه.
برگشتیم سمت لیام،یه پوزخند احمقانه روی صورتش بود که واقعا روی اعصابم بود.
£الینا...چه بلایی سر صورتت اومده؟
-اون مرتیکه کجاست؟
£نمیدونم.
میخواستم چیزی بگم که با صدای برخورد مشت نیک با فک لیام یخ زدم.صدای ناله هاش از درد توی فضا پیچید...
دیدگاه ها (۰)

[☆part³⁰☆]بعد صبحانه رفتم دوش گرفتم،موهام رو موج دار رها کرد...

[♡part¹¹♡]ویوی نیکولاس.چندین ساعت به کتک زدنش ادامه دادیم ام...

[☆part²⁹☆]صورتش رو توی گردنم فرو برد و لباسم رو در اورد و..ص...

[♡part⁸♡]ویوی نیکولاس‌حتی نفهمیدم کی خوابم برد،داشتن عروسک ک...

[♡part⁶♡]تا اینکه گوشیم زنگ خورد.لیام،دست راست پدرم که بهش س...

[♡part⁷♡]از رستوران خارج شدم و سوار ماشین شدم و با اخرین سرع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط