پارت پنجم
پارت پنجم
روزها گذشت و به روز عروسی نزدیک شدین تقریبا دو روز قبل
هر کسی مشغول انجام کاری بود یکی این سمت بدو یکی اون سمت
اون روز بعد از اون دورهمی پدرت به یکی سپرده بود که موتورت رو برات بیارن و خوشحال بودی از این قضیه
پس با موتورت زدی بیرون رفتی تو شهر و برای خودت پرسه زدی بعد از دو ساعت به خونه برگشتی قرار بود برای عروسی برین خرید با پدرت و مادر خوندهت و البته حضور رو مخترین آدم..
به سمت یکی از بزرگترین مرکز خریدها حرکت کردین
بعد از چرخی کوتاه پدرت و مادر خوندهت تصمیم گرفتند تو رو دور بندازن یا میشه گفت دو نفره برن برای خرید...
_(خب شما که قرار بود دوتایی برین برای چی منو آوردین هی خداااا)
همینجوری که تو ذهنت درگیر بودی بیهوا به سمتش برگشتی و گفتی
_( خب جناب بزن در رو قراره چه کار کنیم؟؟)
چشم غره کوتاهی برات رفت و به سمت جلو حرکت کرد
+ (از اونجایی که یه بچه رو به من سپردن پس یعنی من باید واست لباس بگیرم)
از این حرفش تعجب کردی و چشمات از حالت عادی درشتتر شد
با خنده از کنارش رد شدی و گفتی
_(ای بابا زحمت نکش پیرمرد)
برای اینکه به بحث ادامه ندین چند قدم ازش جلوتر راه افتادی
بعد چند دقیقه وارد مغازهای شدید که از صفر تا صد وسایل مورد نیازت اون تو پیدا میشد...
پس شروع به تماشا کردی چندین لباس انتخاب و به سمت اتاق پرو حرکت کردی لحظه آخر چشمت بهش خورد که روی کاناپه انتظار منتظرت بود..
کمی بعد با اولین لباس بیرون اومدی و چشمت به سمتش کشیده شد...
چند ثانيه به هم خيره شدین و نگاهت رو دزدیدی منتظر بودی نظرش رو بگه ولی اون فقط به یک کلمه کفایت کرد
+(بعدی)
با حرص به سمت لباس بد حرکت کردی
+(اون لباس زیادی بهش میومد...)
بعد از لباس اول به نوبت لباس دوم سوم چهارم هم فقط با کلمه بعدی رد کرده بود اعصابت خرد شده بود از این بازی مسخره...
قبل اینکه حرف بزنه بهش توپیدی
روزها گذشت و به روز عروسی نزدیک شدین تقریبا دو روز قبل
هر کسی مشغول انجام کاری بود یکی این سمت بدو یکی اون سمت
اون روز بعد از اون دورهمی پدرت به یکی سپرده بود که موتورت رو برات بیارن و خوشحال بودی از این قضیه
پس با موتورت زدی بیرون رفتی تو شهر و برای خودت پرسه زدی بعد از دو ساعت به خونه برگشتی قرار بود برای عروسی برین خرید با پدرت و مادر خوندهت و البته حضور رو مخترین آدم..
به سمت یکی از بزرگترین مرکز خریدها حرکت کردین
بعد از چرخی کوتاه پدرت و مادر خوندهت تصمیم گرفتند تو رو دور بندازن یا میشه گفت دو نفره برن برای خرید...
_(خب شما که قرار بود دوتایی برین برای چی منو آوردین هی خداااا)
همینجوری که تو ذهنت درگیر بودی بیهوا به سمتش برگشتی و گفتی
_( خب جناب بزن در رو قراره چه کار کنیم؟؟)
چشم غره کوتاهی برات رفت و به سمت جلو حرکت کرد
+ (از اونجایی که یه بچه رو به من سپردن پس یعنی من باید واست لباس بگیرم)
از این حرفش تعجب کردی و چشمات از حالت عادی درشتتر شد
با خنده از کنارش رد شدی و گفتی
_(ای بابا زحمت نکش پیرمرد)
برای اینکه به بحث ادامه ندین چند قدم ازش جلوتر راه افتادی
بعد چند دقیقه وارد مغازهای شدید که از صفر تا صد وسایل مورد نیازت اون تو پیدا میشد...
پس شروع به تماشا کردی چندین لباس انتخاب و به سمت اتاق پرو حرکت کردی لحظه آخر چشمت بهش خورد که روی کاناپه انتظار منتظرت بود..
کمی بعد با اولین لباس بیرون اومدی و چشمت به سمتش کشیده شد...
چند ثانيه به هم خيره شدین و نگاهت رو دزدیدی منتظر بودی نظرش رو بگه ولی اون فقط به یک کلمه کفایت کرد
+(بعدی)
با حرص به سمت لباس بد حرکت کردی
+(اون لباس زیادی بهش میومد...)
بعد از لباس اول به نوبت لباس دوم سوم چهارم هم فقط با کلمه بعدی رد کرده بود اعصابت خرد شده بود از این بازی مسخره...
قبل اینکه حرف بزنه بهش توپیدی
- ۴۱۵
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط