چندپارتی
#چندپارتی
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part³⁰
[The last part]
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
رفتم سمت دستشویی که یکم خودمو درست کنم. از دستشویی که اومدم بیرون دستم توسط یک نفر کشیده شد و منو با خودش برد طبقه بالا و رفت توی یکی از اتاق ها.
_تو کی هستی؟داری چیکار میکنی؟
یکی از پسرهای مدرسه بود که بوی الکل میداد. نزدیکم اومد و پرتم کرد رو تخت.
میدونستم میخواد چیکار کنه. شروع کردم به گریه کردن و التماس کردن که بزاره برم.
اون بدون اینکه به حرفم گوش کنه اومد سمتم و میخواست لباس هام رو پاره کنه. هیچ کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه التماس کنم بزاره برم، ولی در اتاق باز شد.
لینو بود. اومد جلو و اون یارو رو از روم برداشت انقدر کتکش زد که مستی از سرش پرید. وقتی دید کسی که داشت کتش میزد لینوعه بدون هیچ حرفی سریع از اتاق فرار کرد.
لینو برگشت و اومد سمتم. دستاش رو گذاشت روی شونه ام و یکم خم شد تا هم قدم شه.
+حالت خوبه؟اون عوضی کاری باهات کرد؟
درحالی که بی صدا اشک میریختم سعی کردم جوابش رو بدم
_آره...من خوبم
منو محکم بغل کرد و موهام رو نوازش کردم
+ببخشید...ببخشید که کنارت نبودم...ببخشید که نتونستم ازت محافظت کنم
ویو لینو
از بغلم بیرون اومد، دستاش رو دور گردنم گذاشت، نزدیکم شد و لباش رو روی لبام گذاشت. منم دستام رو دور کمرش حلقه کردم و به بوسیدنش ادامه دادم.
بعد از ۱۰ دقیقه که نفس کم آوردیم از هم جدا شدیم و با لبخند به هم نگاه کردیم.
+دیگه نیذارم کسی اذیتت کنه.
سرش رو به منظور اینکه فهمید تکون داد. دستش رو توی دستم قلاب کرد.
_بریم؟
سرم رو به نشونه آره تکون دادم و از اتاق زدیم بیرون.
با هیون جون که داره با هانا حرف میزنه مواجه شدیم.
^شما دوتا کجا بودید؟
+فکر نکنم به شما مربوط باشه آقای لی
^بیخیال خودم فهمیدم
+یه وون کجاست؟
^یه وون رفت به خواهرم اعتراف کنه...باید همون موقع با پشت دست میزدم تو پوزش
همه مون خندیدم.
بعد رو به هانا کردم
+تولدت مبارک هانا. ولی ما دیگه باید بریم.
×باشه!ممنون که اومدید
ا.ت، هانا رو بغل کرد و از هم خداحافظی کردن و دنبالم اومد بیرون.
سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ا.ت راه افتادم.
بلاخره رسیدیم. از ماشین پیاده شدم و در ماشین رو برای ا.ت هم باز کردم.
_ممنون.
در ماشین رو بستم و رفتیم سمت خونه اش.
در خونه رو باز کرد و رو به من کرد
_خداحافظ لی...
هنوز جمله اش رو تموم نکرده از روی زمین براید استایل بغلش کردم.
_هی!چیکار میکنی؟؟
+میخوام ببینم چقدر میتونی تحمل کنی.
بعد یک پوزخندی زدم و وارد خونه شدم در رو با پام بستم و رفتم سمت اتاق.
پرتش کردم رو تخت و(بقیه اش به ما هیچ ربطی نداره دوستان🥸)
end🎀
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part³⁰
[The last part]
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
رفتم سمت دستشویی که یکم خودمو درست کنم. از دستشویی که اومدم بیرون دستم توسط یک نفر کشیده شد و منو با خودش برد طبقه بالا و رفت توی یکی از اتاق ها.
_تو کی هستی؟داری چیکار میکنی؟
یکی از پسرهای مدرسه بود که بوی الکل میداد. نزدیکم اومد و پرتم کرد رو تخت.
میدونستم میخواد چیکار کنه. شروع کردم به گریه کردن و التماس کردن که بزاره برم.
اون بدون اینکه به حرفم گوش کنه اومد سمتم و میخواست لباس هام رو پاره کنه. هیچ کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه التماس کنم بزاره برم، ولی در اتاق باز شد.
لینو بود. اومد جلو و اون یارو رو از روم برداشت انقدر کتکش زد که مستی از سرش پرید. وقتی دید کسی که داشت کتش میزد لینوعه بدون هیچ حرفی سریع از اتاق فرار کرد.
لینو برگشت و اومد سمتم. دستاش رو گذاشت روی شونه ام و یکم خم شد تا هم قدم شه.
+حالت خوبه؟اون عوضی کاری باهات کرد؟
درحالی که بی صدا اشک میریختم سعی کردم جوابش رو بدم
_آره...من خوبم
منو محکم بغل کرد و موهام رو نوازش کردم
+ببخشید...ببخشید که کنارت نبودم...ببخشید که نتونستم ازت محافظت کنم
ویو لینو
از بغلم بیرون اومد، دستاش رو دور گردنم گذاشت، نزدیکم شد و لباش رو روی لبام گذاشت. منم دستام رو دور کمرش حلقه کردم و به بوسیدنش ادامه دادم.
بعد از ۱۰ دقیقه که نفس کم آوردیم از هم جدا شدیم و با لبخند به هم نگاه کردیم.
+دیگه نیذارم کسی اذیتت کنه.
سرش رو به منظور اینکه فهمید تکون داد. دستش رو توی دستم قلاب کرد.
_بریم؟
سرم رو به نشونه آره تکون دادم و از اتاق زدیم بیرون.
با هیون جون که داره با هانا حرف میزنه مواجه شدیم.
^شما دوتا کجا بودید؟
+فکر نکنم به شما مربوط باشه آقای لی
^بیخیال خودم فهمیدم
+یه وون کجاست؟
^یه وون رفت به خواهرم اعتراف کنه...باید همون موقع با پشت دست میزدم تو پوزش
همه مون خندیدم.
بعد رو به هانا کردم
+تولدت مبارک هانا. ولی ما دیگه باید بریم.
×باشه!ممنون که اومدید
ا.ت، هانا رو بغل کرد و از هم خداحافظی کردن و دنبالم اومد بیرون.
سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ا.ت راه افتادم.
بلاخره رسیدیم. از ماشین پیاده شدم و در ماشین رو برای ا.ت هم باز کردم.
_ممنون.
در ماشین رو بستم و رفتیم سمت خونه اش.
در خونه رو باز کرد و رو به من کرد
_خداحافظ لی...
هنوز جمله اش رو تموم نکرده از روی زمین براید استایل بغلش کردم.
_هی!چیکار میکنی؟؟
+میخوام ببینم چقدر میتونی تحمل کنی.
بعد یک پوزخندی زدم و وارد خونه شدم در رو با پام بستم و رفتم سمت اتاق.
پرتش کردم رو تخت و(بقیه اش به ما هیچ ربطی نداره دوستان🥸)
end🎀
- ۳۸۶
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط