life like hell

life like hell

p:11


با تاکسی خودمو به اونجا رسوندم.
ساختمون قدیمی و تقریبا متروکه بود.
وقتی پیاده شدم چند لحظه فقط به در ورودی نگاه کردم.
ترسیده بودم.
خیلی زیاد.
ولی فکر جونگکوک باعث شد قدم بردارم.
وارد ساختمون شدم.
راهرو تاریک بود و فقط صدای قدم‌های خودم شنیده میشد.
_ جونگکوک؟
صدای خودم توی راهرو پیچید.
جوابی نیومد.
چند قدم جلوتر رفتم.
یه صدای آشنا از پشت سرم شنیدم.
_ گفتم که خودت دخالت نکنی.
خشکم زد.
آروم برگشتم.
مردی با لباس مشکی چند متر اون‌طرف‌تر ایستاده بود.
صورتش نصفه توی تاریکی بود.
با صدای لرزون گفتم:
جونگکوک کجاست؟
خندید.
_ همیشه همینقدر عجولی؟
ازت پرسیدم جونگکوک کجاست؟
چند قدم به طرفم اومد.
_ نگران نباش. هنوز زنده‌ست.
نفس راحتی کشیدم.
میخوام ببینمش.
_ می‌بینیش.
گوشیش رو درآورد و یه ویدیو برام پخش کرد.
جونگکوک روی یه صندلی نشسته بود.
دستاش بسته نبود، اما دو نفر پشت سرش ایستاده بودن.
با دیدنش اشکام ریخت.
جونگکوک!
سرشو بالا آورد.
_ ا/ت؟!
صدای نگرونش از داخل گوشی شنیده میشد.
من خوبم، تو خوبی؟
جونگکوک با عصبانیت به مرد نگاه کرد.
_ چرا اومدی اینجا؟!
مرد گوشی رو پایین آورد.
_ چون ظاهراً مجبور بودم دعوتش کنم.
جونگکوک با صدای بلند گفت:
_ بهش دست نزن!
مرد خندید.
_ فعلاً کاری باهاش ندارم.
بعد به من نگاه کرد.
_ فقط یه چیز ازت میخوام.
چی؟
گوشیش رو جلوی صورتم گرفت.
_ فردا صبح، باید یه پاکت رو از یه نفر بگیری و بدون اینکه جونگکوک بفهمه، بیاری اینجا.
با تعجب گفتم:
چرا من؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند عجیبی زد.
_ چون اون پاکت چیزی درباره‌ی گذشته‌ی شوهرت توش داره.
نگاهم روی صورتش ثابت موند.
گذشته‌ی جونگکوک؟
_ چیزی که خودش هیچ‌وقت بهت نگفته.
قلبم به شدت میزد.
جونگکوک از پشت سرش فریاد زد:
_ ا/ت، به حرفش گوش نده!
مرد برگشت سمتش.
_ ساکت.
بعد دوباره به من نگاه کرد.
_ انتخاب با توئه.
یا پاکت رو میاری...
یا دفعه‌ی بعدی که جونگکوک رو می‌بینی، ممکنه زنده نباشه.
مرد از کنارم رد شد و قبل از اینکه از در خارج بشه، آروم گفت:
_ فردا ساعت ۱۰.
در بسته شد.
من وسط اون راهروی تاریک ایستاده بودم و فقط به یک جمله فکر می‌کردم.
«گذشته‌ی جونگکوک...»
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش ر...

🍷 شراب قرمزقسمت چهارم: صدای پشت دررینا تمام شب نتوانست بخواب...

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

🖤 پشت نیمکت آخر ادامه پارت از ۱۰: «پدری که برگشت...»ناگهان ص...

پارت ۴۱

🍷 شراب قرمزپارت ۲۸ — تلهماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت م...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 28یونگی که کنار دیوار ایستاده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط