life like hell
life like hell
p:13
گوشی هنوز توی دستش میلرزید.
به صفحه خیره شده بود و هیچ حرکتی نمیکرد.
جونگکوک...
سرشو بالا آورد.
چشمهاش پر از نگرانی بود.
_ جواب نمیدم.
چرا؟
گوشی رو توی جیبش گذاشت و دستمو گرفت.
_ اول باید بریم داخل.
با عجله برگشتیم سمت بیمارستان.
تمام مسیر دستم توی دستش بود، ولی دستاش سرد شده بود.
من بیشتر از جواب آزمایش از رفتار جونگکوک میترسیدم.
وقتی به بخش رسیدیم، پرستار با دیدنمون سریع اومد سمتمون.
_ خانم ا/ت؟
بله؟
_ دکتر منتظرتونه.
به جونگکوک نگاه کردم.
اونم دستمو محکمتر گرفت.
رفتیم داخل اتاق دکتر.
دکتر پشت میزش نشسته بود و چند برگه جلوی خودش داشت.
وقتی ما رو دید از جاش بلند شد.
_ بشینید لطفاً.
نشستم و جونگکوک کنارم نشست.
دکتر برگهها رو برداشت و چند لحظه بهشون نگاه کرد.
دکتر... چی شده؟
نفس عمیقی کشید.
_ قبل از اینکه چیزی بگم، میخوام بدونید هنوز هیچ تشخیص قطعیای نداریم.
قلبم تندتر زد.
پس چرا اینقدر نگرانید؟
نگاهی به جونگکوک انداخت.
_ جواب یکی از آزمایشها نیاز به بررسی بیشتری داره.
جونگکوک سریع پرسید:
_ یعنی چی؟
دکتر برگه رو روی میز گذاشت.
_ بعضی از شاخصها دوباره تغییر کردن.
لبخندم محو شد.
یعنی احتمال سرطان دوباره بالا رفته؟
دکتر چند ثانیه سکوت کرد.
_ هنوز نمیشه اینو گفت.
جونگکوک دستمو گرفت.
انگشتاش میلرزید.
پس باید چیکار کنم؟
_ فردا باید یک آزمایش تخصصیتر انجام بدید.
سرمو پایین انداختم.
_ و تا مشخص شدن جوابش، بهتره تحت نظر باشید.
جونگکوک بدون مکث گفت:
_ بستریش کنید.
با تعجب نگاش کردم.
جونگکوک...
_ نه.
لحنش آروم بود، ولی محکم.
_ این بار نمیخوام هیچ ریسکی کنیم.
دکتر سرشو تکون داد.
_ فکر خوبیه.
وقتی دکتر از اتاق خارج شد، سکوت سنگینی بینمون افتاد.
آروم دستشو لمس کردم.
نترس.
لبخند تلخی زد.
_ چطوری نترسم؟
هنوز هیچ چیز مشخص نیست.
سرشو پایین انداخت.
_ میدونم...
بعد دستمو گرفت و لبهاشو روی انگشتام گذاشت.
_ ولی من فقط یه چیز میخوام.
چی؟
نگام کرد.
_ اینکه هر اتفاقی افتاد، دیگه چیزی رو ازم پنهون نکنی.
لبخند کمرنگی زدم.
قول میدم.
همون لحظه گوشی جونگکوک دوباره زنگ خورد.
هر دومون به صفحه نگاه کردیم.
همون شمارهی ناشناس.
این بار جونگکوک جواب داد.
_ چی میخوای؟
صدای مرد از اون طرف خط به گوشم نمیرسید، اما حالت صورت جونگکوک هر لحظه تغییر میکرد.
بعد از چند ثانیه با صدای سردی گفت:
_ بهش نزدیک نشو.
مرد چیزی گفت.
جونگکوک ناگهان از جاش بلند شد.
_ گفتم بهش نزدیک نشو!
تماس قطع شد.
با ترس پرسیدم:
چی گفت؟
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد برگشت سمتم.
_ گفت دیگه وقت زیادی ندارم.
برای چی؟
چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید.
_ برای اینکه گذشتهمو ازت پنهون کنم.
خشکم زد.
منظورت چیه؟
چند ثانیه نگام کرد.
بعد آروم گفت:
_ فکر کنم وقتشه همهچیز رو برات تعریف کنم.
ادامه دارد...
p:13
گوشی هنوز توی دستش میلرزید.
به صفحه خیره شده بود و هیچ حرکتی نمیکرد.
جونگکوک...
سرشو بالا آورد.
چشمهاش پر از نگرانی بود.
_ جواب نمیدم.
چرا؟
گوشی رو توی جیبش گذاشت و دستمو گرفت.
_ اول باید بریم داخل.
با عجله برگشتیم سمت بیمارستان.
تمام مسیر دستم توی دستش بود، ولی دستاش سرد شده بود.
من بیشتر از جواب آزمایش از رفتار جونگکوک میترسیدم.
وقتی به بخش رسیدیم، پرستار با دیدنمون سریع اومد سمتمون.
_ خانم ا/ت؟
بله؟
_ دکتر منتظرتونه.
به جونگکوک نگاه کردم.
اونم دستمو محکمتر گرفت.
رفتیم داخل اتاق دکتر.
دکتر پشت میزش نشسته بود و چند برگه جلوی خودش داشت.
وقتی ما رو دید از جاش بلند شد.
_ بشینید لطفاً.
نشستم و جونگکوک کنارم نشست.
دکتر برگهها رو برداشت و چند لحظه بهشون نگاه کرد.
دکتر... چی شده؟
نفس عمیقی کشید.
_ قبل از اینکه چیزی بگم، میخوام بدونید هنوز هیچ تشخیص قطعیای نداریم.
قلبم تندتر زد.
پس چرا اینقدر نگرانید؟
نگاهی به جونگکوک انداخت.
_ جواب یکی از آزمایشها نیاز به بررسی بیشتری داره.
جونگکوک سریع پرسید:
_ یعنی چی؟
دکتر برگه رو روی میز گذاشت.
_ بعضی از شاخصها دوباره تغییر کردن.
لبخندم محو شد.
یعنی احتمال سرطان دوباره بالا رفته؟
دکتر چند ثانیه سکوت کرد.
_ هنوز نمیشه اینو گفت.
جونگکوک دستمو گرفت.
انگشتاش میلرزید.
پس باید چیکار کنم؟
_ فردا باید یک آزمایش تخصصیتر انجام بدید.
سرمو پایین انداختم.
_ و تا مشخص شدن جوابش، بهتره تحت نظر باشید.
جونگکوک بدون مکث گفت:
_ بستریش کنید.
با تعجب نگاش کردم.
جونگکوک...
_ نه.
لحنش آروم بود، ولی محکم.
_ این بار نمیخوام هیچ ریسکی کنیم.
دکتر سرشو تکون داد.
_ فکر خوبیه.
وقتی دکتر از اتاق خارج شد، سکوت سنگینی بینمون افتاد.
آروم دستشو لمس کردم.
نترس.
لبخند تلخی زد.
_ چطوری نترسم؟
هنوز هیچ چیز مشخص نیست.
سرشو پایین انداخت.
_ میدونم...
بعد دستمو گرفت و لبهاشو روی انگشتام گذاشت.
_ ولی من فقط یه چیز میخوام.
چی؟
نگام کرد.
_ اینکه هر اتفاقی افتاد، دیگه چیزی رو ازم پنهون نکنی.
لبخند کمرنگی زدم.
قول میدم.
همون لحظه گوشی جونگکوک دوباره زنگ خورد.
هر دومون به صفحه نگاه کردیم.
همون شمارهی ناشناس.
این بار جونگکوک جواب داد.
_ چی میخوای؟
صدای مرد از اون طرف خط به گوشم نمیرسید، اما حالت صورت جونگکوک هر لحظه تغییر میکرد.
بعد از چند ثانیه با صدای سردی گفت:
_ بهش نزدیک نشو.
مرد چیزی گفت.
جونگکوک ناگهان از جاش بلند شد.
_ گفتم بهش نزدیک نشو!
تماس قطع شد.
با ترس پرسیدم:
چی گفت؟
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد برگشت سمتم.
_ گفت دیگه وقت زیادی ندارم.
برای چی؟
چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید.
_ برای اینکه گذشتهمو ازت پنهون کنم.
خشکم زد.
منظورت چیه؟
چند ثانیه نگام کرد.
بعد آروم گفت:
_ فکر کنم وقتشه همهچیز رو برات تعریف کنم.
ادامه دارد...
- ۳۹
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط