life like hell
life like hell
p:10
چند ثانیه فقط به صفحهی گوشی خیره موندم.
نمیدونستم باید چیکار کنم.
پیام رو دوباره خوندم.
«اگه نمیخوای اتفاق بدتری برای ا/ت بیفته، فردا ساعت ۱۰ صبح تنها بیا.»
قلبم تندتر شروع به زدن کرد.
آروم دستمو روی سینهم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
جونگکوک متوجه تغییر حالم شد.
_ ا/ت؟
سریع گوشی رو برگردوندم.
چیزی نیست.
با شک نگام کرد.
_ چرا رنگت پریده؟
هیچی نیست، فقط یکم خستهام.
دستشو روی پیشونیم گذاشت.
_ مطمئنی؟
لبخند مصنوعی زدم.
آره.
چند ثانیه نگام کرد ولی چیزی نگفت.
گوشیش رو برداشت و دوباره مشغول کار شد.
منم سرمو روی بالش گذاشتم و سعی کردم آروم باشم.
اما ذهنم پر از سوال بود.
کی بود؟
چرا اسم منو آورده بود؟
از کجا میدونست من بیمارم؟
و مهمتر از همه...
چرا جونگکوک باید تنها میرفت؟
چند ساعت بعد، بالاخره خوابم برد.
صبح با صدای آرام جونگکوک بیدار شدم.
_ ا/ت... بیدار شو عزیزم.
چشمامو باز کردم.
ساعت چنده؟
_ نه و نیم.
یکدفعه یاد پیام دیشب افتادم.
ساعت ده.
جونگکوک داشت لباس میپوشید.
با نگرانی پرسیدم:
کجا میری؟
برگشت سمتم.
_ یه کار کوچیک دارم، زود برمیگردم.
قلبم فرو ریخت.
چه کاری؟
لبخند کوچیکی زد.
_ شرکت.
سرمو تکون دادم.
ولی چیزی ته دلم میگفت دروغ میگه.
وقتی رفت، چند دقیقه روی تخت نشستم.
بعد گوشی رو برداشتم و پیام دیشب رو دوباره باز کردم.
تصمیم گرفتم شماره رو بگیرم.
قبل از اینکه تماس برقرار بشه، پیام جدیدی اومد.
«بهتره خودت دخالت نکنی.»
نفسم بند اومد.
چند ثانیه بعد، یک عکس برام ارسال شد.
عکس جونگکوک بود.
همین الان.
جلوی ساختمونی که اصلاً شرکت نبود.
گوشی از دستم افتاد.
با دستهای لرزون شمارهشو گرفتم.
جواب نداد.
دوباره زنگ زدم.
باز هم جواب نداد.
اشکام بیاختیار سرازیر شد.
جونگکوک...
نمیدونستم باید به حرف اون آدم گوش کنم یا خودم دنبال جونگکوک برم.
اما یک چیز رو میدونستم.
این بار قرار نبود منتظر بمونم.
لباس پوشیدم و از خونه بیرون رفتم.
ادامه دارد...
p:10
چند ثانیه فقط به صفحهی گوشی خیره موندم.
نمیدونستم باید چیکار کنم.
پیام رو دوباره خوندم.
«اگه نمیخوای اتفاق بدتری برای ا/ت بیفته، فردا ساعت ۱۰ صبح تنها بیا.»
قلبم تندتر شروع به زدن کرد.
آروم دستمو روی سینهم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
جونگکوک متوجه تغییر حالم شد.
_ ا/ت؟
سریع گوشی رو برگردوندم.
چیزی نیست.
با شک نگام کرد.
_ چرا رنگت پریده؟
هیچی نیست، فقط یکم خستهام.
دستشو روی پیشونیم گذاشت.
_ مطمئنی؟
لبخند مصنوعی زدم.
آره.
چند ثانیه نگام کرد ولی چیزی نگفت.
گوشیش رو برداشت و دوباره مشغول کار شد.
منم سرمو روی بالش گذاشتم و سعی کردم آروم باشم.
اما ذهنم پر از سوال بود.
کی بود؟
چرا اسم منو آورده بود؟
از کجا میدونست من بیمارم؟
و مهمتر از همه...
چرا جونگکوک باید تنها میرفت؟
چند ساعت بعد، بالاخره خوابم برد.
صبح با صدای آرام جونگکوک بیدار شدم.
_ ا/ت... بیدار شو عزیزم.
چشمامو باز کردم.
ساعت چنده؟
_ نه و نیم.
یکدفعه یاد پیام دیشب افتادم.
ساعت ده.
جونگکوک داشت لباس میپوشید.
با نگرانی پرسیدم:
کجا میری؟
برگشت سمتم.
_ یه کار کوچیک دارم، زود برمیگردم.
قلبم فرو ریخت.
چه کاری؟
لبخند کوچیکی زد.
_ شرکت.
سرمو تکون دادم.
ولی چیزی ته دلم میگفت دروغ میگه.
وقتی رفت، چند دقیقه روی تخت نشستم.
بعد گوشی رو برداشتم و پیام دیشب رو دوباره باز کردم.
تصمیم گرفتم شماره رو بگیرم.
قبل از اینکه تماس برقرار بشه، پیام جدیدی اومد.
«بهتره خودت دخالت نکنی.»
نفسم بند اومد.
چند ثانیه بعد، یک عکس برام ارسال شد.
عکس جونگکوک بود.
همین الان.
جلوی ساختمونی که اصلاً شرکت نبود.
گوشی از دستم افتاد.
با دستهای لرزون شمارهشو گرفتم.
جواب نداد.
دوباره زنگ زدم.
باز هم جواب نداد.
اشکام بیاختیار سرازیر شد.
جونگکوک...
نمیدونستم باید به حرف اون آدم گوش کنم یا خودم دنبال جونگکوک برم.
اما یک چیز رو میدونستم.
این بار قرار نبود منتظر بمونم.
لباس پوشیدم و از خونه بیرون رفتم.
ادامه دارد...
- ۶۸
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط