whyhim
#why_him
part:94
....:قیام کنید.
همه بلند شدیم و با نشستن قاضی همه نشستیم.
قاضی:حکم به این شرح است: متهم کیم تهیونگ به جرم قاچاق مواد مخدر ــ آدم ربایی ــ داشتن باند مافیایی و دستور قتل به اعدام محکوم میشود و فقط درصورتی دستور اعدام پس گرفته میشود که خانواده قربانی رضایت داشته باشد!
اتمام جلسه!
چشمم به تهی خورد که داشت گریه میکرد سرشو بالا آورد و زل زد بهم و گفت:آنا خواهش میکنم نذار داداشمو بکشن(گریه
آنالی:محکم بغلش کردم و لب زدم: باشه باشه فدات شم نمیذارم.
تهی : ممنونم(گریه
.............
زمان مثل برق و باد میگذشت.
تهیونگ حکم اعدامش پس گرفته شد و بعد از پنج سال از زندان درومد تهی و آرتو چون بهم علاقه داشتن باهم ازدواج کردن و موندیم منو جونگ کوک و البته دختر کوچولومون.
هانا:مامانی کجایی؟
آنالی:اومدم.
با سرعت به طرفشون رفتم و بادیدن آشپزخونه تو اون شرایط داد بلندی کشیدم.
آنالی: اینجا چه خبره؟
هانا: تقصیر بابایی بود!
جونگکوک:بچه جون کی تاحالا دروغ گفتن یاد گرفتی؟
هانا:خودت گفتی چیزی درباره آشپزخونه به مامان نگیم!
نگاهی به دوتا شون انداختم و گفتم:کاریتون ندارم ولی باید کمکم کنید اینجا رو جمع کنم و گرنه از خونه میندازمتون بیرون.
جونگکوک آروم بغلم کرد و لب زد:
جونگکوک:چشم خانومم!
درسته زندگی ماهم با وجود هانا خیلی بهتر شده بود و عشق بیشتر از قبل توی وجودمون بود!
«پایان »
این فیکم به پایان رسید امیدوارم خوشتون اومده باشه .
فیک بعدی از تهکوکه ولی عاشقانه نیست.
part:94
....:قیام کنید.
همه بلند شدیم و با نشستن قاضی همه نشستیم.
قاضی:حکم به این شرح است: متهم کیم تهیونگ به جرم قاچاق مواد مخدر ــ آدم ربایی ــ داشتن باند مافیایی و دستور قتل به اعدام محکوم میشود و فقط درصورتی دستور اعدام پس گرفته میشود که خانواده قربانی رضایت داشته باشد!
اتمام جلسه!
چشمم به تهی خورد که داشت گریه میکرد سرشو بالا آورد و زل زد بهم و گفت:آنا خواهش میکنم نذار داداشمو بکشن(گریه
آنالی:محکم بغلش کردم و لب زدم: باشه باشه فدات شم نمیذارم.
تهی : ممنونم(گریه
.............
زمان مثل برق و باد میگذشت.
تهیونگ حکم اعدامش پس گرفته شد و بعد از پنج سال از زندان درومد تهی و آرتو چون بهم علاقه داشتن باهم ازدواج کردن و موندیم منو جونگ کوک و البته دختر کوچولومون.
هانا:مامانی کجایی؟
آنالی:اومدم.
با سرعت به طرفشون رفتم و بادیدن آشپزخونه تو اون شرایط داد بلندی کشیدم.
آنالی: اینجا چه خبره؟
هانا: تقصیر بابایی بود!
جونگکوک:بچه جون کی تاحالا دروغ گفتن یاد گرفتی؟
هانا:خودت گفتی چیزی درباره آشپزخونه به مامان نگیم!
نگاهی به دوتا شون انداختم و گفتم:کاریتون ندارم ولی باید کمکم کنید اینجا رو جمع کنم و گرنه از خونه میندازمتون بیرون.
جونگکوک آروم بغلم کرد و لب زد:
جونگکوک:چشم خانومم!
درسته زندگی ماهم با وجود هانا خیلی بهتر شده بود و عشق بیشتر از قبل توی وجودمون بود!
«پایان »
این فیکم به پایان رسید امیدوارم خوشتون اومده باشه .
فیک بعدی از تهکوکه ولی عاشقانه نیست.
- ۵.۰k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط