{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📝

📝

نسرین دختر مهری خانم همسایه‌مان، چندسالی را به دنبال شوهر بود. دختری با روحیه‌ی بی‌قرار و چشمانی معصوم.
یکروز با اشتیاق در راهرو میگفت باید شما را با فلانی آشنا کنم نمیدانی چه آقاست... و یک روز بی سلام و خداحافظی یکطوری که چشمانِ پف کرده اش را نبینیم از کنار ما میدوید بیرون. چندوقت بعد هم با لحنی طلبکارانه میگفت «با فلانی کات کرده!» و تا ما را تعجب زده میدید ادامه میداد: «نمیدانم چرا بخت من اینطور شده! طرف حاضر نمیشود به خاطر من یک سیگار کوفتی را بگذارد کنار. مگر چه کوفتیست این سیگار!؟»
هرچند وقت یکبار قرار میشد که با شخصی از طرف نسرین که تصادفا آقاتر هم بود آشنا بشوم اما هیچگاه کار به قرار نمیکشید.. همیشه میگفت «تو مثل برادرمی، تو مردها را خوب میشناسی، تو مردِ مرا تایید کنی کافیست.»... آخر پدرِ نسرین چند سالی میشود که بین ما نیست.
آبان ماه بود که برای امر کاری به زنجان رفته بودم، نسرین کنار حوض با تلفن صحبت میکرد، با اشاره خداحافظی کردم و تا آذر برنگشتم. در همان سفر مادرم تماس گرفت و گفت مهری خانم با شیرینی درِ خانه را کوبیده و ما را به مراسم عقد نسرین دعوت کرده.. گوشی را که مادرم قطع کرد بلافاصله با نسرین تماس گرفتم. پاسخ نداد. بعد از چند دقیقه خودش زنگ زد. سلام نکرده با صدای بلند گفت: «نمیدانی چه آقاست...» با خنده پرسیدم چرا چی شد با ایشان که یکهو؟ جواب داد، «وقتی متوجه شد از بوی سیگار بیزارم لبخند زد و سیگارش را برای همیشه گذاشت کنار».

انگار که بالاخره یک نفر نتوانست دلِ این دختر را بشکند. اصلا به نظرم عشق همین است، یکجا یک نفر پیدا میشود که حاضر نیست دلت را بشکند و تو اینگونه با او، همه غم های دنیا را فراموش میکنی.


👤#امیرعلی_ق
دیدگاه ها (۱)

📝وقتی یکی باهاتون درد دل میکنه و از شکست عشقیاش میگه ، بدتری...

من به نوشیدن احساس تو عادت کردم.#معصومه_امیریان_نور

📝شروط ضمن عقد• ایکاش عاقد محترم سر عقد در کنار آینه و شمعدون...

📝آدم تو اعصاب خوردی هاش،چارتا داد میزنهدر اتاقو محکم‌ میکوبه...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p2 نزدیکی نیمه شب، قبرستان، کمی آ...

سناریو ایزانا

عفریته تاریکی به قلم مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط