" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ¹³
خودش مانده بود و آن فضای نا آشنا و نگاه های مکرر تهیونگ.
آخرین باری که به همچین جاهایی رفته بود با آن مصیبت به نام " چو لایلا " آشنا شد.
که حال رابطه اش با او تمام شده بود.
و بعد از آن تا به حال به همچین جایی نیامده بود.
حسش به او میگفت که تهیونگ راهش زیاد به اینجا میخورد و کاملا با این فضا آشنا است.
اما برای او اینطور نبود.
معذب بود.
خیلی معذب.
نمیدانست دست هایش را کجا بگذارد.
تنها پا روی پا انداخت و دست به سینه به جمعیت خیره شد.
جمعیتی که در آن طرف تر میرقصیدند و یا با پارتنر هایشان مشغول بودند.
سعی میکرد واکنشی به آنها نداشته باشد.
زیرا متوجه بود که تهیونگ در حال نگاه کردن به او است.
زبانش را در لپش فرو برد و مشغول ور رفتن با پیرسینگ لبش شد.
به قدری در فکر فرو رفته بود که متوجه نبود دارد پوست لبش را از بیخ میکند.
زمانی متوجه شد که طعم خون را چشید.
انگشت اشاره اش را بر لبش کشید و به آن نگاه کرد.
رد خون.
دستش را در جیب کت چرمش فرو برد و به دنبال دستمالی برای پاک کردن آن افتضاح میگشت.
شیعی سفید کنار صورتش حس کرد.
از گوشهی چشم به آن نگاه کرد.
تهیونگ در حالی که بین لب هایش سیگار قرار داشت دستمالی را سمت او گرفته بود.
لبخند کوچکی به نشانهی تشکر زد و لب و انگشتش را با دستمال پاک کرد.
بی صدا به یک نقطه خیره شده بود.
نظرش وقتی جلب شد که تهیونگ آن را صدا زد.
_ جونگکوکی به چی فکر میکنه؟!
لبخندی به لحن بامزهی تهیونگ زد و پاسخ داد.
+ چیزی نیست.
_ تو داشتی پوست لبت رو میکندی و حتی نفهمیدی داره خون میاد!
باور کنم که فکرت درگیر نبود؟!
+ راستش...
داشتم به آخرین باری که اومده بودم بار فکر میکردم!
_ خب بعدش؟!
+ و اینجا همون جایی بود با اون عوضی آشنا شدم.
_ اوه.
دلت براش تنگ شده؟!
+ اصلا!
ولی...ولی انگار الان که اون توی زندگیم نیست یه چیزی کمه.
دلم میخواد جای خالیش پر باشه.
_ پس پرش کن!
ادامه دارد...
¹⁵ لایک
part : ¹³
خودش مانده بود و آن فضای نا آشنا و نگاه های مکرر تهیونگ.
آخرین باری که به همچین جاهایی رفته بود با آن مصیبت به نام " چو لایلا " آشنا شد.
که حال رابطه اش با او تمام شده بود.
و بعد از آن تا به حال به همچین جایی نیامده بود.
حسش به او میگفت که تهیونگ راهش زیاد به اینجا میخورد و کاملا با این فضا آشنا است.
اما برای او اینطور نبود.
معذب بود.
خیلی معذب.
نمیدانست دست هایش را کجا بگذارد.
تنها پا روی پا انداخت و دست به سینه به جمعیت خیره شد.
جمعیتی که در آن طرف تر میرقصیدند و یا با پارتنر هایشان مشغول بودند.
سعی میکرد واکنشی به آنها نداشته باشد.
زیرا متوجه بود که تهیونگ در حال نگاه کردن به او است.
زبانش را در لپش فرو برد و مشغول ور رفتن با پیرسینگ لبش شد.
به قدری در فکر فرو رفته بود که متوجه نبود دارد پوست لبش را از بیخ میکند.
زمانی متوجه شد که طعم خون را چشید.
انگشت اشاره اش را بر لبش کشید و به آن نگاه کرد.
رد خون.
دستش را در جیب کت چرمش فرو برد و به دنبال دستمالی برای پاک کردن آن افتضاح میگشت.
شیعی سفید کنار صورتش حس کرد.
از گوشهی چشم به آن نگاه کرد.
تهیونگ در حالی که بین لب هایش سیگار قرار داشت دستمالی را سمت او گرفته بود.
لبخند کوچکی به نشانهی تشکر زد و لب و انگشتش را با دستمال پاک کرد.
بی صدا به یک نقطه خیره شده بود.
نظرش وقتی جلب شد که تهیونگ آن را صدا زد.
_ جونگکوکی به چی فکر میکنه؟!
لبخندی به لحن بامزهی تهیونگ زد و پاسخ داد.
+ چیزی نیست.
_ تو داشتی پوست لبت رو میکندی و حتی نفهمیدی داره خون میاد!
باور کنم که فکرت درگیر نبود؟!
+ راستش...
داشتم به آخرین باری که اومده بودم بار فکر میکردم!
_ خب بعدش؟!
+ و اینجا همون جایی بود با اون عوضی آشنا شدم.
_ اوه.
دلت براش تنگ شده؟!
+ اصلا!
ولی...ولی انگار الان که اون توی زندگیم نیست یه چیزی کمه.
دلم میخواد جای خالیش پر باشه.
_ پس پرش کن!
ادامه دارد...
¹⁵ لایک
- ۸۶۶
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط