P15🌙🌸
P15🌙🌸
ته«بهتره بريم دیر میشه
هایمین«باشه....از رو صندلی بلند شدم لباسم رو مرتب کردم و ساکم رو برداشتم......بقیه چمدون ها و ساک هارو بادیگاردا میاوردن.....از هواپیما اودیم پایین....وقتی وارد سالن شدیم کلی خبر نگار و فن بودن.....بچه منو زود تر فرستادن تو ون.....به خاطر اینکه نگرانم بودن....تا برام اتفاقی نیفته........هی باید بهشون حقیقت رو بگم.....ش*****ت بهشون قول داده بودم....بالاخره همه سوار شدن و به سمت هتل راه افتادیم...
۳۰مین بعد/تو هتل
هایمین«چهار اتاق رزرو بود و باید ۲تا ۲تا گروه میشدیم
کوک«من با هایمین هم اتاقی نمیشم
هایمین«از خداتم باشه
کوک«ایییشششششش از خود راضی
هایمین«به تو کشیدم
کوک«هییییییییی
نامی«بسه بسه....خودم میگم....هایمین تو با جیمین....ته با جین......من با شوگا....جیهوپ و کوک....تمام
هایمین«خوبه
کوک«چه عالی با ت هم اتاقی نیستم
هایمین«از خداتم باشه
جین«بسه برین اتاقتون
هایمین«هرچی بود ولی من به کوک وابسته بودم.....اون رفت باکی کرم بریزم....باکی دعواکنم....هییییییی......باجیمین رفتیم اتاقمون و وسیله هامون رو جابه جا کردیم
جیمین«وقتی نامجون گفت با هایمین هم اتاقی ام نمیدون چرا خوشحال شدم....رفتم خودم رو رو تخت ولو کردم.....خیلی خسته بودم
هایمین«تخت یه دونه بود .....یعنی باید رو یه تخت باهم میخوابیدیم......لامصبا من خجالت میکشمممممم«هیییییی یعنی باید ۲تایی رو یه تخت بخوابیم
جیمین«این طور معلومه
اسلاید ۲ لباس هایمین تو هتل
ته«بهتره بريم دیر میشه
هایمین«باشه....از رو صندلی بلند شدم لباسم رو مرتب کردم و ساکم رو برداشتم......بقیه چمدون ها و ساک هارو بادیگاردا میاوردن.....از هواپیما اودیم پایین....وقتی وارد سالن شدیم کلی خبر نگار و فن بودن.....بچه منو زود تر فرستادن تو ون.....به خاطر اینکه نگرانم بودن....تا برام اتفاقی نیفته........هی باید بهشون حقیقت رو بگم.....ش*****ت بهشون قول داده بودم....بالاخره همه سوار شدن و به سمت هتل راه افتادیم...
۳۰مین بعد/تو هتل
هایمین«چهار اتاق رزرو بود و باید ۲تا ۲تا گروه میشدیم
کوک«من با هایمین هم اتاقی نمیشم
هایمین«از خداتم باشه
کوک«ایییشششششش از خود راضی
هایمین«به تو کشیدم
کوک«هییییییییی
نامی«بسه بسه....خودم میگم....هایمین تو با جیمین....ته با جین......من با شوگا....جیهوپ و کوک....تمام
هایمین«خوبه
کوک«چه عالی با ت هم اتاقی نیستم
هایمین«از خداتم باشه
جین«بسه برین اتاقتون
هایمین«هرچی بود ولی من به کوک وابسته بودم.....اون رفت باکی کرم بریزم....باکی دعواکنم....هییییییی......باجیمین رفتیم اتاقمون و وسیله هامون رو جابه جا کردیم
جیمین«وقتی نامجون گفت با هایمین هم اتاقی ام نمیدون چرا خوشحال شدم....رفتم خودم رو رو تخت ولو کردم.....خیلی خسته بودم
هایمین«تخت یه دونه بود .....یعنی باید رو یه تخت باهم میخوابیدیم......لامصبا من خجالت میکشمممممم«هیییییی یعنی باید ۲تایی رو یه تخت بخوابیم
جیمین«این طور معلومه
اسلاید ۲ لباس هایمین تو هتل
۵۹.۲k
۱۴ مهر ۱۴۰۱
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.