{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

احساسم را به دار اویختم

احساسم را به دار اویختم
منطقم را به گلوله بستم
لعنت به هر دو
که عمری بازی ام دادند
دیگر بس است
می خواهم کمی به چشمانم اعتماد کنم. . .!
دیدگاه ها (۴)

باز هم خیال تو مرا “برداشت”کجا می‌‌برد نمیدانم!آهای نارفیق …...

بلاخره پیدا کردم!کافه ی خیالم رومیز یک نفرهبا دو تا قهوه ی ت...

لعنت به اون کســــی کهوقتـــــی بهــــش محبـــت می کنــــی …...

همیشه بهم میگفت : زندگیمیوقتی داشت میرفت گفتم مگه زندگیت نبو...

ستاره پوش مخملی خون رگ به رگ شده از زبان ستاره پوش part47

عاشقانه های شبنم بیاد خان بابا

می‌دونی… یه وقتایی با خودم می‌گم تو بردی دختر! آره، شاید تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط