پلیس در آستانه مافیا پارت
پلیس در آستانه مافیا پارت 12
ویو جونکوک
به دکتر گفتم بیاد بعد از چند دقیقه که آمد رفت داخل اتاق سنا رو ماینع کرد از اتاق آمد بیرون
جونکوک:حالش چطوره(سرد)
دکتر:خوبن جای نگرانی نیست
جونکوک:پس چرا از هوش رفت (سرد)
دکتر: بخاطر این بود که ضعف مرده بودن هیچی نخورده بودن
جونکوک: فهمیدم میتونی بری(سرد)
دکتر:چشم ارباب با اجازه (تعظیم کرد ورفت)
رفتم داخل اتاق هنوز بیهوش بود رفتم کنارش روی تخت دراز کشیدم از پشت بغلش کردم کم کم چشمام گرم گرفت خوابیدم
ویو سنا
با احساس اینکه یکی محکم بغلم کرده بیدار شدم جونکوک بود تازه یادم افتاد چیشده بود
سعی داشتم از بقلش دربیام اما نمیشد محکم منو گرفته بود که با تکون خوردنای من اونم بیدار شد
جونکوک: چرا اینقدر تکون میخوری
سنا: ولم کن
جونکوک: نمیشه
نتونستم جلوی خودمو بگیرم زدم زیر گریه که با انگشت شستش اشکامو پاک میکرد
جونکوک: چرا گریه میکنی منکه چیزی بهت نگفتم
جونکوک پاشد قبل از اینکه بره بیرون به من گفت
جونکوک: باید غذا بخوری من برده ضعیف نمیخوام
و از اتاق رفت بیرون این حرف رو شنیده بودم گریه ام شدت گرفت که پاشدم دست و صورتم رو شستم که خدمه در زد
خدمتکار: خانم نهار آماده است
رفتم بیرون از اتاق سر میز نهارخوری نشستم به هیچی میل نداشتم برای همین میخواستم بلند بشم که گفت
جونکوک: نهارتو بخور
سنا: گرسنه نیستم
همین رو که گفتم سریع آمدم توی اتاق خودم مه بعد از چند. دقیقه جونکوک با یه ظرف غذا آمد توی اتاق ظرف غذا رو گذاشت جلوی من توجه هی نکردم که لب زد
جونکوک: یه چیزی بخور اینطوری ضعیف میشی
سنا: نمیخوام
جونکوک: گفتم بخور (جدی)
ترسیدم برای همین چندتا لقمه خوردم بعد اینکه سیر شدم سینی غذارو برداشت رفت. بیرون حالم خوب نبود این افسردگی بدجور داره حالمو بد میکنه برای هرچیز کوچیکی گریه ام میگیره
یکم دراز کشیدم که حالم بهتر بشه بعد چند مین که حالم بهتر شد نشسته بودم که در باز شد جونکوک بود آمد داخل اتاق
ویو جونکوک
به دکتر گفتم بیاد بعد از چند دقیقه که آمد رفت داخل اتاق سنا رو ماینع کرد از اتاق آمد بیرون
جونکوک:حالش چطوره(سرد)
دکتر:خوبن جای نگرانی نیست
جونکوک:پس چرا از هوش رفت (سرد)
دکتر: بخاطر این بود که ضعف مرده بودن هیچی نخورده بودن
جونکوک: فهمیدم میتونی بری(سرد)
دکتر:چشم ارباب با اجازه (تعظیم کرد ورفت)
رفتم داخل اتاق هنوز بیهوش بود رفتم کنارش روی تخت دراز کشیدم از پشت بغلش کردم کم کم چشمام گرم گرفت خوابیدم
ویو سنا
با احساس اینکه یکی محکم بغلم کرده بیدار شدم جونکوک بود تازه یادم افتاد چیشده بود
سعی داشتم از بقلش دربیام اما نمیشد محکم منو گرفته بود که با تکون خوردنای من اونم بیدار شد
جونکوک: چرا اینقدر تکون میخوری
سنا: ولم کن
جونکوک: نمیشه
نتونستم جلوی خودمو بگیرم زدم زیر گریه که با انگشت شستش اشکامو پاک میکرد
جونکوک: چرا گریه میکنی منکه چیزی بهت نگفتم
جونکوک پاشد قبل از اینکه بره بیرون به من گفت
جونکوک: باید غذا بخوری من برده ضعیف نمیخوام
و از اتاق رفت بیرون این حرف رو شنیده بودم گریه ام شدت گرفت که پاشدم دست و صورتم رو شستم که خدمه در زد
خدمتکار: خانم نهار آماده است
رفتم بیرون از اتاق سر میز نهارخوری نشستم به هیچی میل نداشتم برای همین میخواستم بلند بشم که گفت
جونکوک: نهارتو بخور
سنا: گرسنه نیستم
همین رو که گفتم سریع آمدم توی اتاق خودم مه بعد از چند. دقیقه جونکوک با یه ظرف غذا آمد توی اتاق ظرف غذا رو گذاشت جلوی من توجه هی نکردم که لب زد
جونکوک: یه چیزی بخور اینطوری ضعیف میشی
سنا: نمیخوام
جونکوک: گفتم بخور (جدی)
ترسیدم برای همین چندتا لقمه خوردم بعد اینکه سیر شدم سینی غذارو برداشت رفت. بیرون حالم خوب نبود این افسردگی بدجور داره حالمو بد میکنه برای هرچیز کوچیکی گریه ام میگیره
یکم دراز کشیدم که حالم بهتر بشه بعد چند مین که حالم بهتر شد نشسته بودم که در باز شد جونکوک بود آمد داخل اتاق
- ۱.۹k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط