{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

◦•●◉✿ پارت بیست و هشتم ✿◉●•◦

◦•●◉✿ پارت بیست و هشتم ✿◉●•◦
لوید : خب امروز که درس نداری، بیا بریم پارک 🏞
آنیا : باشه.
....
بابا میشه به بکی هم بگم بیاد 🥲
لوید : باشه بزار به مارتا زنگ بزنم ☺
تا من زنگ بزنم تو برو آماده شو 😊
آنیا : مامان نمیاد؟
لوید : نه میخواد استراحت کنه.
آنیا : باشه پس من میرم آماده بشم.
.....
لوید رفت و با مارتا صحبت کرد، مارتا گفت که خودش اونارو میبره و لوید هم میره بیمارستان 🏨
.....
بکی : سلام آنیا بیا بریم تو ماشین ☺
آنیا : باشه 😁
بکی و آنیا رفتن سوار ماشین شدن و تا ساعت نه تو پارک داشتن بازی میکردن.
شام هم خوردن 🥘🍜
آنیا وقتی رفت خونه دید یور و لوید دارن غذا میخورن...
لوید : غذا خوردی؟
آنیا : آره.
یور : خسته نیستی؟
آنیا : نه بابا 😉
....
چند دقیقه گذشت از غذا خوردن یور و لوید...
ساعت ده و نیم بود 😶‍🌫️
آنیا : حوصلم سر رفته 🤕
یور : بیا اینجا میخوام داستان زندگیمو برات تعریف کنم.
آنیا : واقعا 😀
یور : آره ولی باید قول بدی سر و صدا نکنی چون لوید خوابه 🤫
آنیا : باشه باشه 😁
یور شروع کرد به تعریف کردن...
دیدگاه ها (۳)

◦•●◉✿ پارت بیست و هفتم ✿◉●•◦آنیا رفت خونه، دیگه خسته نبود . ...

◦•●◉✿ پارت بیست و ششم✿◉●•◦آنیا از کلاس خارج شد اما بکی رو ند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط