{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اورا

🔹 #او_را ... (۴۷)





گوشی از دستم افتاد ...



احساس میکردم بدبخت تر از من اصلا وجود نداره... ❌



تا چنددقیقه ماتم برده بود ...



بلند شدم و رفتم سمت تراس



گند بزنه به این زندگی ...



آسمونو نگاه کردم ...

من اینجا خدایی نمیبینم !!

اگر هم هست ، هممونو گذاشته سرکار ...



زمینو نگاه کردم ...

چرا اینقدر با من لجی 😣

میخوای دقم بدی؟؟


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهل-و-هفتم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

🔹 #او_را ... (۴۹)سه روز تا عید مونده بود ...هرچند واقعاً حو...

🔹 #او_را ... (۴۶)فردا دم دمای ظهر بود که گوشیمو روشن کردم ....

🔹 #او_را ... (۴۵)گوشیمو خاموش کردم تا علیرضا دیگه نتونه بهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط