{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۴۷)

🔹 #او_را ... (۴۷)





گوشی از دستم افتاد ...



احساس میکردم بدبخت تر از من اصلا وجود نداره... ❌



تا چنددقیقه ماتم برده بود ...



بلند شدم و رفتم سمت تراس



گند بزنه به این زندگی ...



آسمونو نگاه کردم ...

من اینجا خدایی نمیبینم !!

اگر هم هست ، هممونو گذاشته سرکار ...



زمینو نگاه کردم ...

چرا اینقدر با من لجی 😣

میخوای دقم بدی؟؟


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهل-و-هفتم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۵)عرشیا واقعا سورپرایزم کرده بود !تا چنددقیق...

🔹 #او_را ... (۴۰)با صدای گوشی چشمامو باز کردم،مرجان بود !سع...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۵۶)داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد !- خ...

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

🔹 #او_را ... (۵۹)برگشتم سمتش .نصف بدنشو از ماشین آورده بود ...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۳۷)اما گوشی که روشن شد قبل اینکه بخوام هرکار...

🔹 #او_را ... (۶۳)بازم هوا رو به سردی میرفت.در حالیکه میلرزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط