{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_54

ویو کوک

نور کمی از بین پرده های اتاق رد میشد
چشمام اروم باز شد

کایلا خواب بود
یه دستش رو گذاشته بود روی دست من
نفس هاش اروم و منظم بودن

موهاش ریخته بود روی صورتش و قسمتی از گونه شو پوشونده بود
با دقت ازش فاصله گرفتم تا بیدارش نکنم
لبخند کوچیکی زدم

بعد از حرف های دیشب
بالاخره راحت خوابیده
آروم از روی تخت بلند شدم

کار های شخصیمو انجام دادم و لباسمو پوشیدم
ساعت رو نگاه کردم
نزدیک ۸ بود
گوشیم رو برداشتم از اتاق خارج شدم
هنوز آجوما و خدمتکار ها خواب بودن
اونا چند روز در هفته رو داخل عمارت نیستن و بهشون مرخصی میدم

به سمت در قدم برداشتم
سوار ماشین شدم و رفتم شرکت

_____________________
ویو کایلا. ۱۲:۱۸

چشمامو باز کردم
نور گرم افتاب از گوشه پرده روی صورتم می‌تابید
دستم به طور ناخودآگاه رفت سمت اونور تخت
جای کوک خالی بود
احتمالا شرکته

از تخت بلند شدم
با پشت دستم چشم هامو مالیدم و بعد موهامو با یه کلیپس جمع کردم
یه لباس دیگه پوشیدم
رفتم پایین
آجوما و خدمتکار ها اینجا بودن
رفتم آشپزخونه
آجوما تا منو دید با خوش‌رویی گفت:
سلام دخترم!
منم لبخند زدم:
صبح بخیر آجوما

مشغول پخت غذا بودن
امروز یکم دیر تر بیدار شدم
بعد از انجام کارام رفتم توی حیاط تا یکم دور بزنم
‌اینجا هنوز جاهایی هست که ندیدم
چشمم خورد به یه درخت
چرا یکم تفریح نکنم؟
دمپایی هامو در آوردم و پامو روی چمن ها گذاشتم
یه حس آزادی ریزی داشتم
اروم به درخت نزدیک شدم . تنه شو لمس کردن
خیلی بلند نبود و بالا رفتن ازش خیلی اسون بود
پا گذاشتم روی یکی از شاخه های ضخیم و بالا رفتم

همزمان یکی از بادیگارد ها که از دور منو دید چشم هاش گرد شد:
خانم کایلا! نه نه .... لطفا بیاین پایین خطرناکه
چند نفر دیگه هم یهو اومدن و یکیشون گفت:
خواهش میکنیم . اگه بیفتین جناب جئون مارو میکشن

وسط درخت نشستم و با خنده نگاشون کردم:
آروم باشین! مگه بچه‌ام؟
دوباره گفت:
خواهش میکنم! حداقل همونجا وایسین و تکون نخورین

با شیطنت و خنده گفتم:
اگه اذیتم کنین میپرم پایین!
یکیشون تقریبا داشت سکته میکرد:
نه! لطفا! فقط همونجا وایسین
با لحن شوخی ادامه دادم:
خیلی جدی نگیرین . فقط دارم یکم‌هوا میخورم
شما ها هم انقدر استرس نگیرین
همدیگه رو نگاه میکردن . نمیدونستن چیکار کنن
یکی شون زیر لب غر زد:
خدایا خودت رحم کن

_________________
ویو کوک

ماشین به آرومی داخل رفت و وسط حیاط وایساد
از ماشین که پیاده شدم نگاهم ناخودآگاه کشیده شد به بالا
یه صدای خنده آشنا توی فضا پیچید
ابرو هام کمی تو هم رفت
بادیگارد ها چند نفری پایین درخت بودن
یچیزی بین نگرانی و استرس توی صورتشون بود
در ماشین رو بستم و با قدم های سریع نزدیک شدم
وقتی نزدیک شدم صدای کایلا رو شنیدم
قدم هام همونجا متوقف شد و به بالا خیره شدم
کایلا روی یکی از شاخه های درخت نشسته بود و پاهاش تاب میخورد
اون اونجا چیکار میکنه؟

نفس عمیقی کشیدم:
کایلا!....



شرط=
۲۰۰ لایک
۱۲۰ کامنت. خوشگلا انقدر استیکر نزارین❤️
۹۰ بازنشر "علامت کنار ذخیره"


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۱۱۳)

☆خوشگله فالوشه☆@mrs_jeon

سلام قشنگام 🌑🎀خیلی ممنونم از کسایی که ازم حمایت میکنن واقعا ...

درخواستی 🍒🐾

درخواستی 🍒🐾

رمان:نفس در آغوش يك مافياpart۲۰# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم ...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط