نام:قرارداد نفرت
psrt:97
قرار بود همراه خانواده برای سفر به آمریکا برن.
همه جلوی خونه جمع شده بودن.
چمدونها کنار در قرار داشت و همه یکییکی با خانواده خداحافظی میکردن.
یورین ا/ت رو بغل کرد.
«خیلی دلم برات تنگ میشه.»
ا/ت خندید.
«هنوز که نرفتی.»
«از الان دلم تنگ شده.»
ناری گفت:
«من فقط دلم برای غذاهای اینجا تنگ میشه.»
سوهیون با تعجب نگاهش کرد.
«تو حتی موقع خداحافظی هم به غذا فکر میکنی؟»
«این یه استعداد طبیعیه.»
همه خندیدن.
همون لحظه ا/ت گفت:
«بچهها! یه لحظه بیاید.»
همه برگشتن سمتش.
یورین با نگرانی گفت:
«چی شده؟ شیطونی چرا اینطوری حرف میزنی؟»
ا/ت لبخند زد.
«نه، چیزی نشده. فقط یه موضوع دارم که میخوام قبل از سفر خوشحالتون کنم.»
همه دور ا/ت جمع شدن.
ناری پرسید:
«چی شده؟»
ا/ت هنوز چیزی نگفته بود که جونگکوک از پشت سرش جلو اومد.
یه چیزی توی دستش بود.
همه نگاهها رفت سمتش.
جونگکوک لبخند زد و اون رو بالا گرفت.
«اینم از سورپرایزتون.»
یورین با تعجب گفت:
«چی؟»
جونگکوک خندید.
«خب دیگه برید، دیرتون میشه.»
سهبی سریع جلو اومد.
«بذار ببینم!»
و قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگه، بیبیچک رو از دستش کشید.
«سهبی!»
سهبی به صفحه نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد چشمهاش گرد شد.
«بچهها...»
همه دور سهبی جمع شدن.
یورین با هیجان پرسید:
«چی شده؟»
سهبی بیبیچک رو بالا گرفت.
«این... این مثبته؟»
یورین چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد با صدای بلند گفت:
«این مثبتههههههه!»
همه جیغ کشیدن.
ناری ا/ت رو بغل کرد.
«وای خداااا!»
یورین هم ا/ت رو محکم بغل کرد.
«باورم نمیشه!»
هانا با خوشحالی گفت:
«تبریک میگم!»
تهیونگ به جونگکوک زد.
«داداش، دیگه کارت تمومه.»
جونگکوک خندید.
«چرا؟»
تهیونگ گفت:
«از این به بعد دو نفر هستن که میتونن آرامشت رو نابود کنن.»
ا/ت از وسط جمع خندید.
«هنوز یکیه. این یکی که فعلاً کاری نمیکنه.»
جونگکوک گفت:
«فعلاً.»
همه دوباره خندیدن.
یکی از دخترخالهها پرسید:
«چند ماهشه؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«هنوز دقیق نمیدونم.»
یورین با هیجان گفت:
«پس معلوم نیست دختره یا پسر؟»
ا/ت لبخند زد.
«نه.»
بعد با خنده ادامه داد:
«ولی بر اساس فالی که گرفتیم، میگن یه پسر بچهی شیطونه.»
سهبی دستش رو روی صورتش گذاشت.
«یعنی یکی دیگه مثل جونگکوک؟»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
«امیدوارم نه.»
جونگکوک با خنده گفت:
«من که خیلی آرومم.»
همه همزمان گفتن:
«تو؟!»
جونگکوک زد زیر خنده.
«باشه، قبول. شاید یکم.»
یورین با ذوق گفت:
«از آمریکا براتون کادو میفرستیم!»
ناری سریع گفت:
«من خودم اولین لباس بچه رو میخرم!»
سوهیون گفت:
«تو اول برو فرودگاه، بعد برای بچه برنامهریزی کن.»
ناری چمدونش رو برداشت.
«باشه، ولی قول میدم برگردم با یه عالمه کادو.»
ا/ت خندید.
«فقط خودتون سالم برگردین.»
یورین دوباره ا/ت رو بغل کرد.
«مراقب خودت باش.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«شما هم خوش بگذرونید.»
همه کمکم سوار ماشین شدن.
دخترخالهها از پشت شیشه برای ا/ت و جونگکوک دست تکون میدادن.
«خداحافظ!»
ا/ت هم دست تکون داد.
«خوش بگذره!»
ماشینها کمکم از جلوی خونه دور شدن.
وقتی خیابون خلوت شد، ا/ت کنار جونگکوک ایستاد.
چند لحظه هر دو ساکت بودن.
جونگکوک به ا/ت نگاه کرد.
«فکر میکنی واقعاً یه پسر شیطون باشه؟»
ا/ت لبخند زد.
«اگه باشه، تقصیر توئه.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«چرا من؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«چون تو از اولش دردسر بودی.»
جونگکوک خندید.
«پس قراره نسل بعدی هم ادامه پیدا کنه.»
ا/ت خندید و دستش رو روی شکمش گذاشت.
«فقط امیدوارم این یکی کمتر از تو حرف بزنه.»
جونگکوک گفت:
«غیرممکنه.»
ا/ت برگشت سمتش.
«چرا؟»
جونگکوک لبخند زد.
«چون پدرشه.»
ا/ت خندید.
و هر دو کنار هم ایستادن.
همون دو نفری که روز اول حتی نمیتونستن چند دقیقه بدون دعوا کنار هم بمونن.
حالا زندگیای داشتن که خودشان انتخابش کرده بودن.
و قرار بود خیلی زود، یک عضو کوچک دیگر هم وارد این زندگی بشه.
کسی که شاید هنوز به دنیا نیومده بود، اما از همین حالا میشد حدس زد قرار نیست اجازه بده این خونه برای مدت زیادی آروم بمونه.
🎀پایان🤷🏻♀️
نظرتو بگو.
چی داخل داستان خوب بود رو بگو.
ادامه بدم به نوشتن؟
قرار بود همراه خانواده برای سفر به آمریکا برن.
همه جلوی خونه جمع شده بودن.
چمدونها کنار در قرار داشت و همه یکییکی با خانواده خداحافظی میکردن.
یورین ا/ت رو بغل کرد.
«خیلی دلم برات تنگ میشه.»
ا/ت خندید.
«هنوز که نرفتی.»
«از الان دلم تنگ شده.»
ناری گفت:
«من فقط دلم برای غذاهای اینجا تنگ میشه.»
سوهیون با تعجب نگاهش کرد.
«تو حتی موقع خداحافظی هم به غذا فکر میکنی؟»
«این یه استعداد طبیعیه.»
همه خندیدن.
همون لحظه ا/ت گفت:
«بچهها! یه لحظه بیاید.»
همه برگشتن سمتش.
یورین با نگرانی گفت:
«چی شده؟ شیطونی چرا اینطوری حرف میزنی؟»
ا/ت لبخند زد.
«نه، چیزی نشده. فقط یه موضوع دارم که میخوام قبل از سفر خوشحالتون کنم.»
همه دور ا/ت جمع شدن.
ناری پرسید:
«چی شده؟»
ا/ت هنوز چیزی نگفته بود که جونگکوک از پشت سرش جلو اومد.
یه چیزی توی دستش بود.
همه نگاهها رفت سمتش.
جونگکوک لبخند زد و اون رو بالا گرفت.
«اینم از سورپرایزتون.»
یورین با تعجب گفت:
«چی؟»
جونگکوک خندید.
«خب دیگه برید، دیرتون میشه.»
سهبی سریع جلو اومد.
«بذار ببینم!»
و قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگه، بیبیچک رو از دستش کشید.
«سهبی!»
سهبی به صفحه نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد چشمهاش گرد شد.
«بچهها...»
همه دور سهبی جمع شدن.
یورین با هیجان پرسید:
«چی شده؟»
سهبی بیبیچک رو بالا گرفت.
«این... این مثبته؟»
یورین چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد با صدای بلند گفت:
«این مثبتههههههه!»
همه جیغ کشیدن.
ناری ا/ت رو بغل کرد.
«وای خداااا!»
یورین هم ا/ت رو محکم بغل کرد.
«باورم نمیشه!»
هانا با خوشحالی گفت:
«تبریک میگم!»
تهیونگ به جونگکوک زد.
«داداش، دیگه کارت تمومه.»
جونگکوک خندید.
«چرا؟»
تهیونگ گفت:
«از این به بعد دو نفر هستن که میتونن آرامشت رو نابود کنن.»
ا/ت از وسط جمع خندید.
«هنوز یکیه. این یکی که فعلاً کاری نمیکنه.»
جونگکوک گفت:
«فعلاً.»
همه دوباره خندیدن.
یکی از دخترخالهها پرسید:
«چند ماهشه؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«هنوز دقیق نمیدونم.»
یورین با هیجان گفت:
«پس معلوم نیست دختره یا پسر؟»
ا/ت لبخند زد.
«نه.»
بعد با خنده ادامه داد:
«ولی بر اساس فالی که گرفتیم، میگن یه پسر بچهی شیطونه.»
سهبی دستش رو روی صورتش گذاشت.
«یعنی یکی دیگه مثل جونگکوک؟»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
«امیدوارم نه.»
جونگکوک با خنده گفت:
«من که خیلی آرومم.»
همه همزمان گفتن:
«تو؟!»
جونگکوک زد زیر خنده.
«باشه، قبول. شاید یکم.»
یورین با ذوق گفت:
«از آمریکا براتون کادو میفرستیم!»
ناری سریع گفت:
«من خودم اولین لباس بچه رو میخرم!»
سوهیون گفت:
«تو اول برو فرودگاه، بعد برای بچه برنامهریزی کن.»
ناری چمدونش رو برداشت.
«باشه، ولی قول میدم برگردم با یه عالمه کادو.»
ا/ت خندید.
«فقط خودتون سالم برگردین.»
یورین دوباره ا/ت رو بغل کرد.
«مراقب خودت باش.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«شما هم خوش بگذرونید.»
همه کمکم سوار ماشین شدن.
دخترخالهها از پشت شیشه برای ا/ت و جونگکوک دست تکون میدادن.
«خداحافظ!»
ا/ت هم دست تکون داد.
«خوش بگذره!»
ماشینها کمکم از جلوی خونه دور شدن.
وقتی خیابون خلوت شد، ا/ت کنار جونگکوک ایستاد.
چند لحظه هر دو ساکت بودن.
جونگکوک به ا/ت نگاه کرد.
«فکر میکنی واقعاً یه پسر شیطون باشه؟»
ا/ت لبخند زد.
«اگه باشه، تقصیر توئه.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«چرا من؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«چون تو از اولش دردسر بودی.»
جونگکوک خندید.
«پس قراره نسل بعدی هم ادامه پیدا کنه.»
ا/ت خندید و دستش رو روی شکمش گذاشت.
«فقط امیدوارم این یکی کمتر از تو حرف بزنه.»
جونگکوک گفت:
«غیرممکنه.»
ا/ت برگشت سمتش.
«چرا؟»
جونگکوک لبخند زد.
«چون پدرشه.»
ا/ت خندید.
و هر دو کنار هم ایستادن.
همون دو نفری که روز اول حتی نمیتونستن چند دقیقه بدون دعوا کنار هم بمونن.
حالا زندگیای داشتن که خودشان انتخابش کرده بودن.
و قرار بود خیلی زود، یک عضو کوچک دیگر هم وارد این زندگی بشه.
کسی که شاید هنوز به دنیا نیومده بود، اما از همین حالا میشد حدس زد قرار نیست اجازه بده این خونه برای مدت زیادی آروم بمونه.
🎀پایان🤷🏻♀️
نظرتو بگو.
چی داخل داستان خوب بود رو بگو.
ادامه بدم به نوشتن؟
- ۵۰۵
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط