نام: قرارداد نفرت
Part:95
چند دقیقه بعد، ا/ت و جونگکوک از فضای سبز فاصله گرفتن و دوباره سوار ماشین شدن.
ا/ت دستهاش رو روی پاهاش گذاشته بود و به بیرون نگاه میکرد.
جونگکوک هم ساکت رانندگی میکرد.
تا اینکه ا/ت آروم گفت:
«جونگکوک...»
«هوم؟»
ا/ت چند ثانیه مکث کرد.
«من بابت اون رقصها توی اتاق... معذرت میخوام.»
جونگکوک با تعجب نگاه کوتاهی بهش کرد.
«از کجا میدونی؟»
ا/ت نگاهش رو پایین انداخت.
«فهمیدم.»
جونگکوک لبخند کوچیکی زد.
«منم بابت اون چرتوپرتهایی که اون شب گفتم، معذرت میخوام.»
ا/ت خندید.
«تو نصف شب با چراغ خیابون هم حرف زدی.»
«لازم نیست همهچی رو یادآوری کنی.»
«خودت شروع کردی.»
جونگکوک خندید.
اما چند لحظه بعد، دوباره ساکت شد.
دستهاش محکمتر دور فرمون قرار گرفت.
«و...»
ا/ت نگاهش کرد.
«چی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«اون شبی که دیر از استخر درت آوردم و بعدش مریض شدی... بابت اونم معذرت میخوام.»
ا/ت با تعجب گفت:
«استخر؟»
جونگکوک یه نگاه کوتاه بهش انداخت.
«یادت نیست؟»
«نه.»
«اون شب خودت منو کشوندی سمت استخر. بعد شروع کردی به رقصیدن.»
ا/ت چشمهاش گرد شد.
«من؟»
«آره.»
«بعدش چی شد؟»
جونگکوک خندید.
«هیچی. چند بار نزدیک بود زمین بخوری.»
ا/ت با کنجکاوی پرسید:
«و؟»
جونگکوک چند لحظه مکث کرد.
«دستمو گرفتی و گفتی بمون.»
ا/ت سریع صورتش رو با دست پوشوند.
«نه...»
جونگکوک خندید.
«خیلی هم جدی بودی.»
«دیگه چیزی نگو.»
«باشه، باشه.»
ا/ت هنوز صورتش رو پوشونده بود.
«من واقعاً نمیخوام بدونم اون شب چی کار کردم.»
جونگکوک با لبخند گفت:
«دیگه مهم نیست.»
ا/ت آروم دستهاش رو پایین آورد.
«واقعاً؟»
«آره.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد جونگکوک ادامه داد:
«فقط... امیدوارم دیگه مجبور نباشیم از اینجور شبها داشته باشیم.»
ا/ت با لبخند گفت:
«موافقم.»
چند دقیقه گذشت.
ماشین همچنان توی خیابونهای خلوت حرکت میکرد.
ا/ت به چراغهای شهر نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
«جونگکوک...»
«هوم؟»
«میتونم یه چیزی بپرسم؟»
«بپرس.»
«اگه اون روز اول میدونستی آخرش به اینجا میرسیم... باز هم با من دعوا میکردی؟»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
«احتمالاً.»
ا/ت خندید.
«دیدی؟»
«ولی شاید کمتر.»
«دروغ میگی.»
«شاید بیشتر.»
ا/ت زد زیر خنده.
«همین جونگکوکی.»
جونگکوک هم لبخند زد.
«تو هم همون ا/تی.»
خندههاشون کمکم آروم شد.
چند دقیقه بعد، جونگکوک ماشین رو کنار خیابون نگه داشت.
ا/ت با تعجب پرسید:
«چرا وایسادی؟»
جونگکوک به ساعت روی داشبورد نگاه کرد.
۸:۴۷
«هنوز وقت داریم.»
ا/ت چیزی نگفت.
جونگکوک به روبهرو خیره شد.
«نمیخوام هنوز برگردیم.»
ا/ت آروم گفت:
«منم.»
سکوت دوباره بینشون نشست.
اما این بار سکوت سنگین نبود.
فقط پر از حرفهایی بود که هیچکدوم هنوز جرئت گفتنشون رو نداشتن.
ساعت ۸:۵۵ شد.
ا/ت به صفحهی گوشی نگاه کرد.
«پنج دقیقه.»
جونگکوک گفت:
«آره.»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«عجیبه.»
«چی؟»
«تمام این مدت فکر میکردم منتظر ساعت نهم که برسه تا همهچی تموم بشه.»
جونگکوک بهش نگاه کرد.
«و حالا؟»
ا/ت چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«حالا دلم نمیخواد ساعت جلو بره.»
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
چند لحظه هیچ حرفی نزد.
بعد گفت:
«منم.»
ساعت ۸:۵۸ شد.
ا/ت به صفحهی گوشی خیره بود.
جونگکوک گفت:
«ا/ت...»
«هوم؟»
«یه چیزی باید بدونی.»
ا/ت سرش رو بلند کرد.
«چی؟»
جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.
«وقتی گفتن میتونیم از هم جدا بشیم، اولین چیزی که بهش فکر کردم این نبود که بالاخره آزادم.»
ا/ت ساکت موند.
جونگکوک ادامه داد:
«فکر کردم اگه بری، این خونه دوباره خیلی ساکت میشه.»
ا/ت نگاهش کرد.
«و فهمیدم چیزی که ازش فرار میکردم... خودت نبودی.»
مکث کرد.
«تنها موندن بدون تو بود.»
ا/ت برای چند ثانیه هیچ جوابی نداشت.
فقط بهش نگاه میکرد.
جونگکوک آروم گفت:
«این رو باید قبل از تصمیم نهایی میدونستی.»
ا/ت نفسش رو بیرون داد.
چشمهاش رفت سمت ساعت.
۸:۵۹
بعد خیلی آروم گفت:
«منم یه چیزی باید بهت بگم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«چی؟»
ا/ت به صفحهی گوشی نگاه کرد.
ثانیهها یکییکی میگذشتن.
بعد سرش رو بالا آورد.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
«فکر کنم جوابم رو میدونم.»
ساعت ۹:۰۰ شد.
و درست همان لحظه، گوشی هر دو همزمان زنگ خورد.
پیام پدرها روی صفحه ظاهر شد:
«وقت تصمیم نهایی رسیده.»
ا/ت و جونگکوک به صفحهی گوشیهاشون نگاه کردن.
بعد...
به هم.
این بار دیگر هیچکس قرار نبود به جای آنها تصمیم بگیرد.
ادامه دارد...
چند دقیقه بعد، ا/ت و جونگکوک از فضای سبز فاصله گرفتن و دوباره سوار ماشین شدن.
ا/ت دستهاش رو روی پاهاش گذاشته بود و به بیرون نگاه میکرد.
جونگکوک هم ساکت رانندگی میکرد.
تا اینکه ا/ت آروم گفت:
«جونگکوک...»
«هوم؟»
ا/ت چند ثانیه مکث کرد.
«من بابت اون رقصها توی اتاق... معذرت میخوام.»
جونگکوک با تعجب نگاه کوتاهی بهش کرد.
«از کجا میدونی؟»
ا/ت نگاهش رو پایین انداخت.
«فهمیدم.»
جونگکوک لبخند کوچیکی زد.
«منم بابت اون چرتوپرتهایی که اون شب گفتم، معذرت میخوام.»
ا/ت خندید.
«تو نصف شب با چراغ خیابون هم حرف زدی.»
«لازم نیست همهچی رو یادآوری کنی.»
«خودت شروع کردی.»
جونگکوک خندید.
اما چند لحظه بعد، دوباره ساکت شد.
دستهاش محکمتر دور فرمون قرار گرفت.
«و...»
ا/ت نگاهش کرد.
«چی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«اون شبی که دیر از استخر درت آوردم و بعدش مریض شدی... بابت اونم معذرت میخوام.»
ا/ت با تعجب گفت:
«استخر؟»
جونگکوک یه نگاه کوتاه بهش انداخت.
«یادت نیست؟»
«نه.»
«اون شب خودت منو کشوندی سمت استخر. بعد شروع کردی به رقصیدن.»
ا/ت چشمهاش گرد شد.
«من؟»
«آره.»
«بعدش چی شد؟»
جونگکوک خندید.
«هیچی. چند بار نزدیک بود زمین بخوری.»
ا/ت با کنجکاوی پرسید:
«و؟»
جونگکوک چند لحظه مکث کرد.
«دستمو گرفتی و گفتی بمون.»
ا/ت سریع صورتش رو با دست پوشوند.
«نه...»
جونگکوک خندید.
«خیلی هم جدی بودی.»
«دیگه چیزی نگو.»
«باشه، باشه.»
ا/ت هنوز صورتش رو پوشونده بود.
«من واقعاً نمیخوام بدونم اون شب چی کار کردم.»
جونگکوک با لبخند گفت:
«دیگه مهم نیست.»
ا/ت آروم دستهاش رو پایین آورد.
«واقعاً؟»
«آره.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد جونگکوک ادامه داد:
«فقط... امیدوارم دیگه مجبور نباشیم از اینجور شبها داشته باشیم.»
ا/ت با لبخند گفت:
«موافقم.»
چند دقیقه گذشت.
ماشین همچنان توی خیابونهای خلوت حرکت میکرد.
ا/ت به چراغهای شهر نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
«جونگکوک...»
«هوم؟»
«میتونم یه چیزی بپرسم؟»
«بپرس.»
«اگه اون روز اول میدونستی آخرش به اینجا میرسیم... باز هم با من دعوا میکردی؟»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
«احتمالاً.»
ا/ت خندید.
«دیدی؟»
«ولی شاید کمتر.»
«دروغ میگی.»
«شاید بیشتر.»
ا/ت زد زیر خنده.
«همین جونگکوکی.»
جونگکوک هم لبخند زد.
«تو هم همون ا/تی.»
خندههاشون کمکم آروم شد.
چند دقیقه بعد، جونگکوک ماشین رو کنار خیابون نگه داشت.
ا/ت با تعجب پرسید:
«چرا وایسادی؟»
جونگکوک به ساعت روی داشبورد نگاه کرد.
۸:۴۷
«هنوز وقت داریم.»
ا/ت چیزی نگفت.
جونگکوک به روبهرو خیره شد.
«نمیخوام هنوز برگردیم.»
ا/ت آروم گفت:
«منم.»
سکوت دوباره بینشون نشست.
اما این بار سکوت سنگین نبود.
فقط پر از حرفهایی بود که هیچکدوم هنوز جرئت گفتنشون رو نداشتن.
ساعت ۸:۵۵ شد.
ا/ت به صفحهی گوشی نگاه کرد.
«پنج دقیقه.»
جونگکوک گفت:
«آره.»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«عجیبه.»
«چی؟»
«تمام این مدت فکر میکردم منتظر ساعت نهم که برسه تا همهچی تموم بشه.»
جونگکوک بهش نگاه کرد.
«و حالا؟»
ا/ت چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«حالا دلم نمیخواد ساعت جلو بره.»
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
چند لحظه هیچ حرفی نزد.
بعد گفت:
«منم.»
ساعت ۸:۵۸ شد.
ا/ت به صفحهی گوشی خیره بود.
جونگکوک گفت:
«ا/ت...»
«هوم؟»
«یه چیزی باید بدونی.»
ا/ت سرش رو بلند کرد.
«چی؟»
جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.
«وقتی گفتن میتونیم از هم جدا بشیم، اولین چیزی که بهش فکر کردم این نبود که بالاخره آزادم.»
ا/ت ساکت موند.
جونگکوک ادامه داد:
«فکر کردم اگه بری، این خونه دوباره خیلی ساکت میشه.»
ا/ت نگاهش کرد.
«و فهمیدم چیزی که ازش فرار میکردم... خودت نبودی.»
مکث کرد.
«تنها موندن بدون تو بود.»
ا/ت برای چند ثانیه هیچ جوابی نداشت.
فقط بهش نگاه میکرد.
جونگکوک آروم گفت:
«این رو باید قبل از تصمیم نهایی میدونستی.»
ا/ت نفسش رو بیرون داد.
چشمهاش رفت سمت ساعت.
۸:۵۹
بعد خیلی آروم گفت:
«منم یه چیزی باید بهت بگم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«چی؟»
ا/ت به صفحهی گوشی نگاه کرد.
ثانیهها یکییکی میگذشتن.
بعد سرش رو بالا آورد.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
«فکر کنم جوابم رو میدونم.»
ساعت ۹:۰۰ شد.
و درست همان لحظه، گوشی هر دو همزمان زنگ خورد.
پیام پدرها روی صفحه ظاهر شد:
«وقت تصمیم نهایی رسیده.»
ا/ت و جونگکوک به صفحهی گوشیهاشون نگاه کردن.
بعد...
به هم.
این بار دیگر هیچکس قرار نبود به جای آنها تصمیم بگیرد.
ادامه دارد...
- ۳۸۹
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط