{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت
part:96

چند لحظه بعد...

ا/ت و جونگکوک به طرف خونه رفتن.
جونگکوک‌ نگاهی به اطراف انداخت،همگی بودند اما یک نفر بینشان غریبه بود.

«اون کیه؟»
پدر ا/ت دستش رو روی شونه جونگکوک گذاشت و گفت:
«اون سوجینه،از قبل بله رو از همه گرفته و اگر بخواید از هم جدا بشید اون ا/ت رو میگیره.»

پدر جونگکوک آهی کشید و گفت:
«خب؟ایا باهم میمونید تا زندگی رو ادامه بدین در کنار هم؟»

جونگکوک ددحالی که به اشک های اون شب ات داخل بالکن فکر میکرد گفت:
«اگر میخواد بره،میتونه بره،نه بخواطر اینکه دوستش ندارم بخواطر اینکه اجباری براش نباشه،و بتونه خودش انتخواب کنه»

وکیل منتظر جواب ا/ت موند.
اما ا/ت سرش پایین بود و جوابی نداشت.

وکیل حکم رو اعلام کرد و گفت:
«پس تصمیم نهایی:جدایی»
جونگکوک با شنیدن حکم بغض گلوش رو فرا گرفت و اشک چشمانش را برای خودش کرد.

سومین با لبخند به سمت ا/ت رفت و دستاش رو گرفت.
و ا/ت رو به سمت ماشین برد...

درحالی که یورن در بقل آرا گریه میکرد و همگی دستانشان به صورتشان بود.
جونگکوک چشمش رو به ا/ت قفل کرده بود.

دختری که باهاش کلی خاطره خنده دار و حرص آور داشت.

درحالی که همگی نا امید بودن ا/ت ایستاد.
دستانش رو کشید و به سمت جونگکوک دوید.

ناری فریاد زد و گفت:
«ات داره میاد سمت ما!»
و درست همون لحظه ای که همگی سرشان رو بالا کردند،ا/ت را درحالی که جونگکوک را در بقل خوش حبس کرده بود و گریه میکرد رو دیدن.

ا/ت با چشم‌های خیس به جونگکوک نگاه کرد.

«من دوستت دارم،من واقعا دوستت دارم،من میخوام باهات بمونم،تا وقتی که موهام همرنگ دندونام بشه،من پیشت میمونم.»

جونگکوک لبخندی زد.
«این بار انتخابم تویی... نه برای یه مدت، نه به خاطر یه قرارداد. برای همیشه.»

چند ساعت می‌گذشت...
پدر ا/ت با لبخند گفت:

«پس بالاخره انتخابتون رو کردین.»

جونگکوک آروم سرش رو تکون داد.

«آره.»

ا/ت هم گفت:

«این بار خودمون انتخاب کردیم.»

وکیل لبخند زد و پوشه‌ی قرارداد رو بست.

«پس دیگه هیچ قراردادی بین شما وجود نداره.»

جونگکوک به ا/ت نگاه کرد.

«خوبه.»

ا/ت خندید.

«چیه؟»

«یعنی از این به بعد اگه بخوای بمونی، دیگه نمی‌تونی بندازی گردن قرارداد.»

ا/ت با لبخند جواب داد:

«نگران نباش. این بار خودم می‌مونم.»

جونگکوک لبخند زد.

«پس منم می‌مونم.»

دخترخاله‌ها دوباره شروع کردن به دست زدن و خندیدن.

یورین با هیجان گفت:

«بالاخره عملیاتمون موفق شد!»

سه‌بی خندید.

«نه، خودشون موفق شدن.»

ا/ت با خنده گفت:

«شماها فقط دردسر درست کردین.»

ناری گفت:

«ولی نتیجه داد!»

جونگکوک به ا/ت نگاه کرد.

«این یکی رو قبول دارم.»

ا/ت با تعجب گفت:

«تو با من موافقی؟»

«گاهی.»

«عجیبه.»

همه خندیدن.

یک سال گذشت...

بعد از تمام اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودن، بالاخره عروسی اصلی و مراسم رسمی خودشون رو برگزار کردن.

این بار نه قراردادی وجود داشت، نه اجباری.

فقط انتخاب خودشون بود.

زندگی مشترکشون کم‌کم شکل گرفته بود.

هنوز هم سر خیلی چیزها با هم بحث می‌کردن.

هنوز هم ا/ت بعضی وقت‌ها وسایل جونگکوک رو جابه‌جا می‌کرد.

هنوز هم جونگکوک گاهی برای حرص دادن ا/ت جواب‌های مخصوص خودش رو داشت.

اما حالا هر دو می‌دونستن که این زندگی رو خودشون انتخاب کرده بودن.

یک سال بعد...

دخترخاله‌ها چمدون‌هاشون رو جمع کرده بودن.
ادامه داره...
دیدگاه ها (۰)

نام:قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

نام:قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

نام: قرارداد نفرتPart:60بعد از کلی خنده و مسخره‌بازی، بالاخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط