in your eyes
#in_your_eyes
part_4
همونطور که مشغول غذا بودیم
پدربزرگ خواست چیزی بگه:
کایلا دخترم
سرم رو بلند کردم و گفتم بله
ادامه داد:
چهارشنبه قراره به مناسبت برگشتنت یک مراسم ترتیب بدم و همه حضور دارن گفتم که آماده باشی
با شنیدن این حرف جا خوردم
سری گفتم:
چی؟ اما پدر بزرگ این کارا اصلا لازم ....
بدون اینکه بزاره حرفمو کامل کنم گفت:
مثل اینکه یادت رفته . تو نوه خاندان کیم هستی و همینطور نوه من . کم کسی نیستی
راستش من از مراسم های که کلی افراد مهم حضور داشته باشن و همه بهت نگاه کنن یکم بدم میاد و حوصلم سر میره چون چرت ترین چیز ممکنه
و اینکه چند سال نبودم
مجبوری گفتم:
چشم . پدر بزرگ
تهیونگ کنارم نشسته بود و متوجه بی حوصلگیم شده بود
دستم رو گرفت و بهم لبخند زد . منم بهش لبخند زدم
بعد از یکم بازی کردن با غذام از سر میز بلند شدم و تشکر کردم رفتم بالا توی اتاق
رفتم کنار پنجره و دو دستامو کنار پنجره گذاشتم و به بیرون خیره شدم
واقعا دلشوره عجیبی گرفتم
تا جایی که یادمه پدربزرگ زیاد بخاطر همچین چیزی مراسم نمیگرفت
همینطور که با خودم حرف میزدم مثل برق گرفته ها از کنار پنجره پریدم
صبر کن ببینم
من لباس ندارممم
هیچکارم نکردمممم
امروز هم دوشنبه اس
ناخونام هم ترمیم نکردم . ش*ت
الان چه غل*طی کنم؟
تازه اتاقمم باید درست کنمممم
اتفاقی میفتاد زود تر میگفتن؟
بزار با کارینا و لیا هماهنگ کنم
حتما اونا هم دعوتن چون خانواده هاشون هستن
اهههه چرا دارم با خودم حرف میزنم
برو پیام بده دیگه دختر
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_4
همونطور که مشغول غذا بودیم
پدربزرگ خواست چیزی بگه:
کایلا دخترم
سرم رو بلند کردم و گفتم بله
ادامه داد:
چهارشنبه قراره به مناسبت برگشتنت یک مراسم ترتیب بدم و همه حضور دارن گفتم که آماده باشی
با شنیدن این حرف جا خوردم
سری گفتم:
چی؟ اما پدر بزرگ این کارا اصلا لازم ....
بدون اینکه بزاره حرفمو کامل کنم گفت:
مثل اینکه یادت رفته . تو نوه خاندان کیم هستی و همینطور نوه من . کم کسی نیستی
راستش من از مراسم های که کلی افراد مهم حضور داشته باشن و همه بهت نگاه کنن یکم بدم میاد و حوصلم سر میره چون چرت ترین چیز ممکنه
و اینکه چند سال نبودم
مجبوری گفتم:
چشم . پدر بزرگ
تهیونگ کنارم نشسته بود و متوجه بی حوصلگیم شده بود
دستم رو گرفت و بهم لبخند زد . منم بهش لبخند زدم
بعد از یکم بازی کردن با غذام از سر میز بلند شدم و تشکر کردم رفتم بالا توی اتاق
رفتم کنار پنجره و دو دستامو کنار پنجره گذاشتم و به بیرون خیره شدم
واقعا دلشوره عجیبی گرفتم
تا جایی که یادمه پدربزرگ زیاد بخاطر همچین چیزی مراسم نمیگرفت
همینطور که با خودم حرف میزدم مثل برق گرفته ها از کنار پنجره پریدم
صبر کن ببینم
من لباس ندارممم
هیچکارم نکردمممم
امروز هم دوشنبه اس
ناخونام هم ترمیم نکردم . ش*ت
الان چه غل*طی کنم؟
تازه اتاقمم باید درست کنمممم
اتفاقی میفتاد زود تر میگفتن؟
بزار با کارینا و لیا هماهنگ کنم
حتما اونا هم دعوتن چون خانواده هاشون هستن
اهههه چرا دارم با خودم حرف میزنم
برو پیام بده دیگه دختر
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۲.۸k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط