in your eyes
#in_your_eyes
part_87
ویو کایلا
وقتی خریدام تموم شد
به سمت خونه رفتیم
چند دقیقه بعد..
رسیدیم
کوک خرید هارو روی میز جلو مبلی گذاشت.
منم همونجا روی مبل ولو شدم
با یه نفس بلند گفتم:
خسته شدممم...
همون موقع بم از اون سر خونه دوید سمتم.
یه پرش کوچیک کرد...
و دو تا دستاشو گذاشت روی سینم
با خنده دست کشیدم روی سرش:
سلام به پسر خوشگلم...
بم خوشحالتر از قبل دمش رو تکون میداد و هی صورتمو لیس میزد
صدای کوک از آشپزخونه اومد:
بم...
بم حتی نگاشم نکرد
هنوز سرگرم اذیت کردن من بود
کوک اومد سمت مبل.
یه نگاه به بم انداخت و دست به کمر شد
بعد خیلی آروم گفت:
بیا پایین
بم دوباره بیتوجه دمش رو تکون داد
کوک این بار خم شد.
قلادهشو آروم گرفت و از روی من بلندش کرد
بم با تعجب بهش نگاه کرد
کوک خیلی جدی گفت:
اذیتش نکن
با خنده گفتم:
کوک... داره فقط بازی میکنه
کوک بم رو کنار خودش نشوند
بعد دست کشید روی سرش
بهش نگاهی انداخت و گفت:
میدونم
ولی روی کایلا نمیپره
اخم مصنوعی کردم:
وای...
روی من غیرتی شدی یا سگت؟
کوک چند ثانیه فقط نگام کرد
بعد خیلی خونسرد جواب داد:
هر دوتون
یه لحظه ساکت موندم.
بعد زدم زیر خنده
بم هم انگار چیزی نفهمیده بود ، دوباره خواست بیاد سمتم
کوک فقط با یه نگاه بهش اشاره کرد
بم همونجا نشست
با ناباوری بهش نگاه کردم:
تو باهاش حرف زدی؟
کوک لبخند ریزی زد:
نه
فقط فهمید نباید چیکار کنه
زیر لب غر زدم:
حتی سگتم ازت حساب میبره...
کوک همونطور که از کنارم رد میشد ، آروم گفت:
خوبه
تو هم یه کم ببر
چپ چپ نگاش کردم:
ایشششش
_________________
ویو کایلا
شب شده بود.
فکر میکردم همین که سرمو روی بالش بذارم ، خوابم میبره
ولی برعکس...
هرچی چشمامو میبستم..
باز خوابم نمیبرد
یه بار به چپ چرخیدم
یه بار به راست
یه بارم پتو رو تا زیر چونم کشیدم
ولی فایدهای نداشت
یه نفس آروم کشیدم
سرمو برگردوندم سمت کوک.
طبق معمول...
انگار پنج دقیقه بعد از اینکه سرشو روی بالش گذاشته بود ، خوابش برده بود
با اخم زیر لب گفتم:
چه زندگی خوبی داری...
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد آروم خودمو بهش نزدیک کردم
سرمو روی شونهش گذاشتم
فکر میکردم خوابه
ولی همون لحظه..
دستش خیلی آروم بین موهام نشست
چشمام گرد شد
صدای گرفتهش توی تاریکی پیچید:
خوابت نمیبره دوباره؟
با ناباوری سرمو بلند کردم:
تو بیداری؟
کوک بدون اینکه چشمهاشو باز کنه ، لبخند خیلی کمرنگی زد:
از وقتی سه بار پتو رو لگد کردی ، آره
یه مکث کرد و ادامه داد:
و از وقتی پنج بار اینور اونور شدی ، مطمئن شدم خوابت نمیبره
خندم گرفت
دوباره سرمو روی سینهش گذاشتم
کوک بدون اینکه چیزی بگه...
آروم بین موهام دست کشید
کمکم چشمام سنگین شد.
نمیدونستم چند دقیقه گذشته بود
فقط حس کردم دستش آروم از بین موهام کنار رفت.
ناخودآگاه دستمو دراز کردم
مچ دستش رو گرفتم
با صدای خوابآلود زمزمه کردم:
ادامه بده...
چند ثانیه سکوت شد
بعد صدای خندهی آروم کوک رو شنیدم
دوباره دستش بین موهام نشست
همونطور که آروم موهامو نوازش میکرد ، خیلی آهسته گفت:
بخواب کوچولو...
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست
آخرین چیزی که قبل از خواب حس کردم...
گرمای آغوشش بود
و دستی که هنوز ، آروم بین موهام میچرخید.
یه زمانی...
فکر میکردم کنار جونگ کوک بودن فقط یه اجباره ، یه زندگی موقت.
ولی حالا...
نمیدونستم از کی ، اون مرد...
شده بود امنترین جا برای من.
و اعتراف کردن به این حقیقت
از هر چیزی بیشتر میترسوندم.
با کامنت هاتون انرژی میگیرم اصن عالیه😂🎀
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_87
ویو کایلا
وقتی خریدام تموم شد
به سمت خونه رفتیم
چند دقیقه بعد..
رسیدیم
کوک خرید هارو روی میز جلو مبلی گذاشت.
منم همونجا روی مبل ولو شدم
با یه نفس بلند گفتم:
خسته شدممم...
همون موقع بم از اون سر خونه دوید سمتم.
یه پرش کوچیک کرد...
و دو تا دستاشو گذاشت روی سینم
با خنده دست کشیدم روی سرش:
سلام به پسر خوشگلم...
بم خوشحالتر از قبل دمش رو تکون میداد و هی صورتمو لیس میزد
صدای کوک از آشپزخونه اومد:
بم...
بم حتی نگاشم نکرد
هنوز سرگرم اذیت کردن من بود
کوک اومد سمت مبل.
یه نگاه به بم انداخت و دست به کمر شد
بعد خیلی آروم گفت:
بیا پایین
بم دوباره بیتوجه دمش رو تکون داد
کوک این بار خم شد.
قلادهشو آروم گرفت و از روی من بلندش کرد
بم با تعجب بهش نگاه کرد
کوک خیلی جدی گفت:
اذیتش نکن
با خنده گفتم:
کوک... داره فقط بازی میکنه
کوک بم رو کنار خودش نشوند
بعد دست کشید روی سرش
بهش نگاهی انداخت و گفت:
میدونم
ولی روی کایلا نمیپره
اخم مصنوعی کردم:
وای...
روی من غیرتی شدی یا سگت؟
کوک چند ثانیه فقط نگام کرد
بعد خیلی خونسرد جواب داد:
هر دوتون
یه لحظه ساکت موندم.
بعد زدم زیر خنده
بم هم انگار چیزی نفهمیده بود ، دوباره خواست بیاد سمتم
کوک فقط با یه نگاه بهش اشاره کرد
بم همونجا نشست
با ناباوری بهش نگاه کردم:
تو باهاش حرف زدی؟
کوک لبخند ریزی زد:
نه
فقط فهمید نباید چیکار کنه
زیر لب غر زدم:
حتی سگتم ازت حساب میبره...
کوک همونطور که از کنارم رد میشد ، آروم گفت:
خوبه
تو هم یه کم ببر
چپ چپ نگاش کردم:
ایشششش
_________________
ویو کایلا
شب شده بود.
فکر میکردم همین که سرمو روی بالش بذارم ، خوابم میبره
ولی برعکس...
هرچی چشمامو میبستم..
باز خوابم نمیبرد
یه بار به چپ چرخیدم
یه بار به راست
یه بارم پتو رو تا زیر چونم کشیدم
ولی فایدهای نداشت
یه نفس آروم کشیدم
سرمو برگردوندم سمت کوک.
طبق معمول...
انگار پنج دقیقه بعد از اینکه سرشو روی بالش گذاشته بود ، خوابش برده بود
با اخم زیر لب گفتم:
چه زندگی خوبی داری...
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد آروم خودمو بهش نزدیک کردم
سرمو روی شونهش گذاشتم
فکر میکردم خوابه
ولی همون لحظه..
دستش خیلی آروم بین موهام نشست
چشمام گرد شد
صدای گرفتهش توی تاریکی پیچید:
خوابت نمیبره دوباره؟
با ناباوری سرمو بلند کردم:
تو بیداری؟
کوک بدون اینکه چشمهاشو باز کنه ، لبخند خیلی کمرنگی زد:
از وقتی سه بار پتو رو لگد کردی ، آره
یه مکث کرد و ادامه داد:
و از وقتی پنج بار اینور اونور شدی ، مطمئن شدم خوابت نمیبره
خندم گرفت
دوباره سرمو روی سینهش گذاشتم
کوک بدون اینکه چیزی بگه...
آروم بین موهام دست کشید
کمکم چشمام سنگین شد.
نمیدونستم چند دقیقه گذشته بود
فقط حس کردم دستش آروم از بین موهام کنار رفت.
ناخودآگاه دستمو دراز کردم
مچ دستش رو گرفتم
با صدای خوابآلود زمزمه کردم:
ادامه بده...
چند ثانیه سکوت شد
بعد صدای خندهی آروم کوک رو شنیدم
دوباره دستش بین موهام نشست
همونطور که آروم موهامو نوازش میکرد ، خیلی آهسته گفت:
بخواب کوچولو...
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست
آخرین چیزی که قبل از خواب حس کردم...
گرمای آغوشش بود
و دستی که هنوز ، آروم بین موهام میچرخید.
یه زمانی...
فکر میکردم کنار جونگ کوک بودن فقط یه اجباره ، یه زندگی موقت.
ولی حالا...
نمیدونستم از کی ، اون مرد...
شده بود امنترین جا برای من.
و اعتراف کردن به این حقیقت
از هر چیزی بیشتر میترسوندم.
با کامنت هاتون انرژی میگیرم اصن عالیه😂🎀
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۹.۶k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط