{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_86

ویو کایلا

غروب شده بود...
از صبح فقط توی خونه بودم
حوصله‌م سر رفته بود
یه آه کشیدم

بعد مستقیم رفتم سمت اتاق کار کوک
در نیمه‌باز بود
سرمو آروم داخل بردم

کوک روی مبل نشسته بود

لپ‌تاپ روی پاش بود و با تمرکز مشغول تایپ کردن بود

یه عینک ظریف هم زده بود...
که زیادی بهش میومددد
چند ثانیه همونجا وایسادم و فقط نگاش کردم
بعد بی‌صدا رفتم جلو.
بدون اینکه چیزی بگم...
خودمو انداختم کنارش

کوک دست از تایپ کردن برداشت
سرشو بلند کرد و نگام کرد

لبخند خیلی ریزی روی لبش نشست:
چیزی شده؟
لبمو جمع کردم
بعد آروم لپ‌تاپش رو بستم

کوک فقط یه نگاه به لپ‌تاپ بسته‌شده انداخت

دوباره نگام کرد:
خانم جئون..‌
دارم کار میکنم

با شیطنت گفتم:
آقای جئون...
منو ببر بیرون.

کوک ابروش رو بالا انداخت:
الان؟

سرمو محکم تکون دادم.
آره
حق اعتراض هم نداری

چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد لپ‌تاپش رو کنار گذاشت
عینکش رو از روی صورتش برداشت و گفت:
باشه.

چشمام برق زد:
واقعاً؟

کوک از جاش بلند شد:
تا ده دقیقه دیگه آماده باش.

از روی مبل پریدم:
قول؟

کوک خندید:
قول

حدودا نیم ساعت بعد...
راه افتادیم
رسیدیم به مکان مورد نظر
وارد یکی از فروشگاه‌های بزرگ لوازم آرایشی شدیم

از همون لحظه‌ای رفتیم داخل ، دیگه هیچ‌چیز برام مهم نبود
کوک هم طبق معمول...
چند قدم پشت سرم راه میومد

یه خط لب برداشتم
برگشتم سمتش

بدون هیچ حرفی...
دستشو گرفتم
کوک با تعجب به دستم نگاه کرد:
شروع شد؟

گفتم:
آره

در خط لب رو باز کردم
یه خط روی پشت دستش کشیدم.
یکی دیگه
بعد یکی دیگه...
چند دقیقه بعد
پشت دست کوک پر از رنگ‌های مختلف شده بود

کوک به دستش نگاه کرد.

بعد خیلی آروم گفت:
امشب اینا پاک میشن یا باید با همینا برگردم خونه؟

خندم گرفت:
ساکت باش... هنوز مونده

کوک زیر لب غر زد:
بیچاره دستم
همون موقع یکی از کارکنای فروشگاه با لبخند نزدیکمون شد
نگاهی به کوک انداخت

بعد خندید و گفت:
باید بگم... ایشون واقعا صبورن.

منم خندیدم:
چون چاره‌ای نداره.

کوک دست به سینه شد.
با همون قیافه خونسردش گفت:
مجبورم.
کارمند با خنده سر تکون داد.

بعد با کنجکاوی پرسید:
ببخشید... ایشون برادرتونن؟
خواستم جواب بدم...

ولی کوک زودتر از من گفت:
نه.
کوک لبخند خیلی ریزی زد:
شوهرشم

کارمند ذوق‌زده گفت:
وای... ببخشید

من فقط خندیدم.
بعد دوباره یه رژ لب دیگه برداشتم
دست کوک رو گرفتم و گفتم:
بیا... هنوز این یکی مونده
کوک یه نگاه به پشت دستش انداخت و آهی کشید...

منتظر کامنت هاتون هستممم


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۸)

in your eyes

in your eyes

سناریو 🪽 ✨ ‌« وقتی وسط کار کردنشون میری و بغلشون می کنی » 🐨 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط