in your eyes
#in_your_eyes
part_104
ویو کایلا
هیچکس حتی یه کلمه هم نگفت
همه فقط با چشمهای گرد شده بین من و جونگکوک نگاه میکردن
اولین نفری که سکوت رو شکست
کارینا بود.
یه دفعه از جاش بلند شد:
صبر کن... یعنی... واقعا؟!
جونگکوک با یه لبخند پر از ذوق سرش رو تکون داد:
آره...
کارینا جیغ کوتاهی کشید
وای خدااااا!
بدون اینکه صبر کنه اومد سمتم و محکم بغلم کرد:
من عمه شدممممم!
همه با خنده بهش نگاه میکردن
مامانم دیگه نتونست جلوی اشکاشو بگیره
آروم اومد سمتم
صورتمو بین دستاش گرفت
چند ثانیه فقط نگام کرد...
بعد پیشونیمو بوسید:
الهی قربونت برم دخترم...
اشکام بیاختیار سرازیر شد
بابام هم با یه لبخند پر از غرور از جاش بلند شد
رفت سمت جونگکوک
دستش رو محکم توی دستش گرفت:
تبریک میگم پسرم...
جونگکوک با احترام لبخند زد:
ممنونم
همون موقع...
تهیونگ که از اول خشکش زده بود، انگار تازه مغزش پردازش کرد
با صدای بلند گفت:
یعنی... من دایی شدم؟!
همه دوباره زدن زیر خنده
اومد سمتم و خیلی آروم بغلم کرد
بعد با همون شیطنت همیشگیش گفت:
آبجی کوچولوم داره مامان میشه، از الان بگم بچه داییشو بیشتر از همه دوست داره
با خنده زدم روی بازوش:
هنوز به دنیا نیومده شروع کردی؟
تهیونگ سرمو بوسید و گفت:
باید از الان همه بدونن دیگه
کارینا اخم الکی کرد:
نه خیر... اول عمهشو دوست داره.
خندیدم:
رقابت شروع شد؟
صدای خندهی همه سالن رو پر کرده بود
مامان جونگکوک با چشمهای خیس کنارم نشست
دستم رو گرفت:
ممنون دخترم...
آروم سرمو روی شونهش گذاشتم
بابای جونگکوک فقط به پسرش نگاه میکرد
یه نگاه پر از افتخار...
بعد لبخند زد
اما...
پدربزرگ جونگکوک هنوز ساکت بود
چند لحظه فقط به ما نگاه کرد
بعد خیلی آروم از جاش بلند شد
همه ناخوداگاه ساکت شدن
رفت روبهروی جونگکوک ایستاد
با صدای آروم گفت:
یادته یه روز بهت گفتم... باید وارث این خانواده رو بیاری؟
جونگکوک لبخند کوچیکی زد:
یادمه...
پدربزرگش ادامه داد:
و جواب دادی... هر وقت کایلا بخواد.
جونگکوک این بار فقط سرش رو تکون داد
پدربزرگ دستش رو روی شونهی اون گذاشت:
همون روز فهمیدم مرد شدی...
چند لحظه مکث کرد
لبخند محوی روی صورتش نشست:
امروز فقط مطمئن شدم
برای اولین بار...
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، پدربزرگش رو بغل کرد
پدربزرگ هم آروم دستش رو روی پشتش گذاشت.
اون شب
خونه پر از خنده بود...
و کوچولویی که هنوز فقط سه هفته از اومدنش میگذشت
قبل از به دنیا اومدن، دل همهی ما رو برده بود...
دست بزنین گیلی لیلیییی🙂↕️😂🎀
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_104
ویو کایلا
هیچکس حتی یه کلمه هم نگفت
همه فقط با چشمهای گرد شده بین من و جونگکوک نگاه میکردن
اولین نفری که سکوت رو شکست
کارینا بود.
یه دفعه از جاش بلند شد:
صبر کن... یعنی... واقعا؟!
جونگکوک با یه لبخند پر از ذوق سرش رو تکون داد:
آره...
کارینا جیغ کوتاهی کشید
وای خدااااا!
بدون اینکه صبر کنه اومد سمتم و محکم بغلم کرد:
من عمه شدممممم!
همه با خنده بهش نگاه میکردن
مامانم دیگه نتونست جلوی اشکاشو بگیره
آروم اومد سمتم
صورتمو بین دستاش گرفت
چند ثانیه فقط نگام کرد...
بعد پیشونیمو بوسید:
الهی قربونت برم دخترم...
اشکام بیاختیار سرازیر شد
بابام هم با یه لبخند پر از غرور از جاش بلند شد
رفت سمت جونگکوک
دستش رو محکم توی دستش گرفت:
تبریک میگم پسرم...
جونگکوک با احترام لبخند زد:
ممنونم
همون موقع...
تهیونگ که از اول خشکش زده بود، انگار تازه مغزش پردازش کرد
با صدای بلند گفت:
یعنی... من دایی شدم؟!
همه دوباره زدن زیر خنده
اومد سمتم و خیلی آروم بغلم کرد
بعد با همون شیطنت همیشگیش گفت:
آبجی کوچولوم داره مامان میشه، از الان بگم بچه داییشو بیشتر از همه دوست داره
با خنده زدم روی بازوش:
هنوز به دنیا نیومده شروع کردی؟
تهیونگ سرمو بوسید و گفت:
باید از الان همه بدونن دیگه
کارینا اخم الکی کرد:
نه خیر... اول عمهشو دوست داره.
خندیدم:
رقابت شروع شد؟
صدای خندهی همه سالن رو پر کرده بود
مامان جونگکوک با چشمهای خیس کنارم نشست
دستم رو گرفت:
ممنون دخترم...
آروم سرمو روی شونهش گذاشتم
بابای جونگکوک فقط به پسرش نگاه میکرد
یه نگاه پر از افتخار...
بعد لبخند زد
اما...
پدربزرگ جونگکوک هنوز ساکت بود
چند لحظه فقط به ما نگاه کرد
بعد خیلی آروم از جاش بلند شد
همه ناخوداگاه ساکت شدن
رفت روبهروی جونگکوک ایستاد
با صدای آروم گفت:
یادته یه روز بهت گفتم... باید وارث این خانواده رو بیاری؟
جونگکوک لبخند کوچیکی زد:
یادمه...
پدربزرگش ادامه داد:
و جواب دادی... هر وقت کایلا بخواد.
جونگکوک این بار فقط سرش رو تکون داد
پدربزرگ دستش رو روی شونهی اون گذاشت:
همون روز فهمیدم مرد شدی...
چند لحظه مکث کرد
لبخند محوی روی صورتش نشست:
امروز فقط مطمئن شدم
برای اولین بار...
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، پدربزرگش رو بغل کرد
پدربزرگ هم آروم دستش رو روی پشتش گذاشت.
اون شب
خونه پر از خنده بود...
و کوچولویی که هنوز فقط سه هفته از اومدنش میگذشت
قبل از به دنیا اومدن، دل همهی ما رو برده بود...
دست بزنین گیلی لیلیییی🙂↕️😂🎀
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۳.۰k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط