فیک مافیایعاشق
فیک : مافیایعاشقـــ🤍
««پارت اول»»
توی دانشگاه بودم دیدم که همه دارن در مورد مافیا صحبت میکنند.
همکلاسی ا.ت: خطرناک ترین مافیای دنیا رو میشناسی؟
ا.ت: ام...شنیدم اما خب پی گیر نیستم.خب که چی؟
همکلاسی ا.ت:پنج سال ازت بزرگتره!
ا.ت: خب چه عالی!
همکلاسی ا.ت: باشه؛چقدر سرد رفتار میکنه.
«ا.ت»
( درسهای دانشگاه تموم شد و به خونه برگشتم«تنها زندگی میکرد چون پدر و مادرش رو از دست داده بود»خیلی خسته بودم،مغزم از فشار زیاد درس ها داشت می ترکید.رفتم تو اتاق و گرفتم خوابیدم.اینقدر خسته بودم که ساعت ۴ بعد از ظهر بیدار و بلند شدم.یه میان وعده خوردم و نشستم درس خوندم.ساعت ۱۱ شب بود داشت بارون میبارید؛هوس کردم زیر بارون قدم بزنم،بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم بیرون)
«جیمین»
(بعد سفر طولانی که داشتم رفتم خونه پدرم.
جیمین: سلام بابا.خوبی؟
پدر ج: سلام پسرم.خوبم.عروس من کجاست؟کجا بودی این یه ماه ؟
جیمین: عروس چیه؟من مافیاام بابا ول کن.جلسه و مأموریت داشتم.)
جیمین با پدرش بحثش شد،اعصابش خورد شد رفت بیرون تا زیر بارون قدم بزنه.
««پایان پارت اول»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد ✨
««پارت اول»»
توی دانشگاه بودم دیدم که همه دارن در مورد مافیا صحبت میکنند.
همکلاسی ا.ت: خطرناک ترین مافیای دنیا رو میشناسی؟
ا.ت: ام...شنیدم اما خب پی گیر نیستم.خب که چی؟
همکلاسی ا.ت:پنج سال ازت بزرگتره!
ا.ت: خب چه عالی!
همکلاسی ا.ت: باشه؛چقدر سرد رفتار میکنه.
«ا.ت»
( درسهای دانشگاه تموم شد و به خونه برگشتم«تنها زندگی میکرد چون پدر و مادرش رو از دست داده بود»خیلی خسته بودم،مغزم از فشار زیاد درس ها داشت می ترکید.رفتم تو اتاق و گرفتم خوابیدم.اینقدر خسته بودم که ساعت ۴ بعد از ظهر بیدار و بلند شدم.یه میان وعده خوردم و نشستم درس خوندم.ساعت ۱۱ شب بود داشت بارون میبارید؛هوس کردم زیر بارون قدم بزنم،بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم بیرون)
«جیمین»
(بعد سفر طولانی که داشتم رفتم خونه پدرم.
جیمین: سلام بابا.خوبی؟
پدر ج: سلام پسرم.خوبم.عروس من کجاست؟کجا بودی این یه ماه ؟
جیمین: عروس چیه؟من مافیاام بابا ول کن.جلسه و مأموریت داشتم.)
جیمین با پدرش بحثش شد،اعصابش خورد شد رفت بیرون تا زیر بارون قدم بزنه.
««پایان پارت اول»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد ✨
- ۳.۰k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط