عشق میان نور و تاریکی قسمت دهم
عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت دهم
در حصارِ عمارتِ سایهها.
ماشین با سرعتی سرسامآور از میان خلوت شهر میگذشت. کیم تهیونگ فرمان را محکم فشار میداد که بند انگشتانش سفید شده بود. چشمانش مدام بین جاده و آینه جابهجا میشد، اما ذهنش درگیر آن عکس بود؛ عکسی که نشان میداد دشمن تا خصوصیترین فضای زندگی «گلوریا نایت» نفوذ کرده است.
گلوریا، با چشمانی خیس از اشک و بدنی که هنوز از وحشتِ تیراندازی میلرزید، به نیمرخ سنگی تهیونگ خیره شده بود. او حالا میفهمید که چرا نام «کیم تهیونگ» در محافل خاص شهر با احترام و ترسی آمیخته به وحشت برده میشود. او فقط یک تاجر موفق نبود؛ او پادشاه دنیای زیرزمینی بود که هیچ رحمی نمیشناخت.
«داری منو کجا میبری؟» گلوریا با صدایی لرزان پرسید.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از جاده بگیرد، پاسخ داد: «به جایی که حتی سایهی کانگ هم جرئت نکنه بهش نزدیک بشه. به عمارت من، گلوریا. از این لحظه به بعد، تو دیگه نمیتونی به آپارتمانت برگردی. اونجا دیگه امن نیست.»
ساعتی بعد، آنها جلوی دروازههای آهنین و عظیمی ایستادند که با نماد یک «V» نقرهای تزئین شده بود. نگهبانان مسلح با دیدن ماشین تهیونگ، بلافاصله مسیر را باز کردند. عمارت در میان باغی وسیع و تاریک قرار داشت؛ بنایی با معماری گوتیک که ابهت و دلگیری خاصی داشت.
وقتی ماشین ایستاد، تهیونگ پیاده شد و در را برای گلوریا باز کرد. او با ملایمتی که با خشونتِ چند دقیقهی پیشش در تضاد بود، دست گلوریا را گرفت.
«خوش اومدی به قفسِ طلایی من، گلوریا.»
داخل عمارت، همه چیز بوی تجمل و انزوا میداد. فرشهای ابریشمی، لوسترهای کریستال که نوری ضعیف پخش میکردند و سکوتی که تنها با صدای تیکتاک ساعتهای قدیمی شکسته میشد. تهیونگ او را به طبقه بالا، به اتاقی هدایت کرد که پنجرههایش رو به دریاچه پشتی عمارت باز میشد.
گلوریا لب لبه تخت نشست و سرش را میان دستهایش گرفت. «همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد... تهیونگ، من فقط یه نویسنده ساده بودم. داستانهای من دربارهی عشقهای رویایی بود، نه گلولههای واقعی.»
تهیونگ مقابل او زانو زد. او دستهای گلوریا را از روی صورتش کنار زد و در چشمان قهوهای او خیره شد. «میدونم. و برای همین از خودم متنفرم که تو رو وارد این لجنزار کردم. اما قسم میخورم، گلوریا... تا وقتی کیم تهیونگ نفس میکشه، هیچکس نمیتونه حتی یک تار مو از سر تو کم کنه.»
او با احتیاط، انگشت شستش را روی گونهی گلوریا کشید تا اشکی را پاک کند. در آن لحظه، آن مردِ ترسناکِ میدان جنگ، جایش را به عاشقی داد که تمام دنیایش در چشمان زنی که مقابلش بود، خلاصه میشد.
گلوریا زمزمه کرد: «چرا من؟ چرا بین این همه آدم، سراغ من اومدی؟»
تهیونگ لبخند تلخی زد. «چون تو تنها کسی بودی که وقتی به من نگاه کردی، هیولا رو ندیدی. تو لای کلماتت، دنبالِ روحی گشتی که من سالها پیش دفنش کرده بودم. تو نوری هستی که من لیاقتش رو ندارم، اما بهش معتادم.»
او سرش را روی زانوهای گلوریا گذاشت. این اولین باری بود که کیم تهیونگ، قدرت مطلقِ شهر، خودش را تا این حد آسیبپذیر نشان میداد. گلوریا، علیرغم تمام ترسهایش، دستش را در موهای پرپشت و مشکی او فرو برد. پارادوکسِ عجیبی بود؛ او از دنیای این مرد میترسید، اما در آغوش او، حسی از امنیت داشت که در هیچ جای دیگر تجربه نکرده بود.
ناگهان، صدای تقتقِ در، اتمسفر رمانتیک اتاق را شکست. یکی از زیردستان تهیونگ با چهرهای نگران وارد شد.
«رئیس... کانگ تماس گرفته. میگه یه هدیه برای «گلوریا نایت» فرستاده که همین الان پشت درِ اصلی عمارته.»
چشمان تهیونگ دوباره به همان سردیِ همیشگی بازگشت. او بلند شد و اسلحه کمرش را لمس کرد. «گلوریا، همینجا بمون. در رو از پشت قفل کن و تحت هیچ شرایطی باز نکن.»
وقتی تهیونگ از اتاق خارج شد، گلوریا به سمت پنجره رفت. پایین، در ورودی عمارت، یک جعبه چوبی بزرگ قرار داشت. نگهبانان با احتیاط جعبه را باز کردند.
گلوریا از بالا دید که تهیونگ ناگهان عقب کشید و فریادی از سر خشم زد. داخل جعبه، نسخه خطیِ جدیدترین کتاب گلوریا بود که با خون آغشته شده بود و روی آن با خنجر، قلبی حک شده بود که تیری از میانش گذشته بود.
پیامی واضح از طرف کانگ: **«عشق، نقطه ضعفِ توست، تهیونگ. و من میدونم چطور قلب رو از سینه بیرون بکشم.»**
گلوریا پشت شیشه لرزید. او فهمید که جنگِ میان این دو مرد، حالا به قربانگاهی تبدیل شده که قربانیاش قرار است او باشد. اما در چشمان تهیونگ که از پایین به پنجره اتاق او خیره شده بود، چیزی فراتر از ترس دیده میشد؛ یک «وعدهی مرگبار» برای هر کسی که بخواهد نورِ زندگیاش را خاموش کند.
..
در حصارِ عمارتِ سایهها.
ماشین با سرعتی سرسامآور از میان خلوت شهر میگذشت. کیم تهیونگ فرمان را محکم فشار میداد که بند انگشتانش سفید شده بود. چشمانش مدام بین جاده و آینه جابهجا میشد، اما ذهنش درگیر آن عکس بود؛ عکسی که نشان میداد دشمن تا خصوصیترین فضای زندگی «گلوریا نایت» نفوذ کرده است.
گلوریا، با چشمانی خیس از اشک و بدنی که هنوز از وحشتِ تیراندازی میلرزید، به نیمرخ سنگی تهیونگ خیره شده بود. او حالا میفهمید که چرا نام «کیم تهیونگ» در محافل خاص شهر با احترام و ترسی آمیخته به وحشت برده میشود. او فقط یک تاجر موفق نبود؛ او پادشاه دنیای زیرزمینی بود که هیچ رحمی نمیشناخت.
«داری منو کجا میبری؟» گلوریا با صدایی لرزان پرسید.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از جاده بگیرد، پاسخ داد: «به جایی که حتی سایهی کانگ هم جرئت نکنه بهش نزدیک بشه. به عمارت من، گلوریا. از این لحظه به بعد، تو دیگه نمیتونی به آپارتمانت برگردی. اونجا دیگه امن نیست.»
ساعتی بعد، آنها جلوی دروازههای آهنین و عظیمی ایستادند که با نماد یک «V» نقرهای تزئین شده بود. نگهبانان مسلح با دیدن ماشین تهیونگ، بلافاصله مسیر را باز کردند. عمارت در میان باغی وسیع و تاریک قرار داشت؛ بنایی با معماری گوتیک که ابهت و دلگیری خاصی داشت.
وقتی ماشین ایستاد، تهیونگ پیاده شد و در را برای گلوریا باز کرد. او با ملایمتی که با خشونتِ چند دقیقهی پیشش در تضاد بود، دست گلوریا را گرفت.
«خوش اومدی به قفسِ طلایی من، گلوریا.»
داخل عمارت، همه چیز بوی تجمل و انزوا میداد. فرشهای ابریشمی، لوسترهای کریستال که نوری ضعیف پخش میکردند و سکوتی که تنها با صدای تیکتاک ساعتهای قدیمی شکسته میشد. تهیونگ او را به طبقه بالا، به اتاقی هدایت کرد که پنجرههایش رو به دریاچه پشتی عمارت باز میشد.
گلوریا لب لبه تخت نشست و سرش را میان دستهایش گرفت. «همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد... تهیونگ، من فقط یه نویسنده ساده بودم. داستانهای من دربارهی عشقهای رویایی بود، نه گلولههای واقعی.»
تهیونگ مقابل او زانو زد. او دستهای گلوریا را از روی صورتش کنار زد و در چشمان قهوهای او خیره شد. «میدونم. و برای همین از خودم متنفرم که تو رو وارد این لجنزار کردم. اما قسم میخورم، گلوریا... تا وقتی کیم تهیونگ نفس میکشه، هیچکس نمیتونه حتی یک تار مو از سر تو کم کنه.»
او با احتیاط، انگشت شستش را روی گونهی گلوریا کشید تا اشکی را پاک کند. در آن لحظه، آن مردِ ترسناکِ میدان جنگ، جایش را به عاشقی داد که تمام دنیایش در چشمان زنی که مقابلش بود، خلاصه میشد.
گلوریا زمزمه کرد: «چرا من؟ چرا بین این همه آدم، سراغ من اومدی؟»
تهیونگ لبخند تلخی زد. «چون تو تنها کسی بودی که وقتی به من نگاه کردی، هیولا رو ندیدی. تو لای کلماتت، دنبالِ روحی گشتی که من سالها پیش دفنش کرده بودم. تو نوری هستی که من لیاقتش رو ندارم، اما بهش معتادم.»
او سرش را روی زانوهای گلوریا گذاشت. این اولین باری بود که کیم تهیونگ، قدرت مطلقِ شهر، خودش را تا این حد آسیبپذیر نشان میداد. گلوریا، علیرغم تمام ترسهایش، دستش را در موهای پرپشت و مشکی او فرو برد. پارادوکسِ عجیبی بود؛ او از دنیای این مرد میترسید، اما در آغوش او، حسی از امنیت داشت که در هیچ جای دیگر تجربه نکرده بود.
ناگهان، صدای تقتقِ در، اتمسفر رمانتیک اتاق را شکست. یکی از زیردستان تهیونگ با چهرهای نگران وارد شد.
«رئیس... کانگ تماس گرفته. میگه یه هدیه برای «گلوریا نایت» فرستاده که همین الان پشت درِ اصلی عمارته.»
چشمان تهیونگ دوباره به همان سردیِ همیشگی بازگشت. او بلند شد و اسلحه کمرش را لمس کرد. «گلوریا، همینجا بمون. در رو از پشت قفل کن و تحت هیچ شرایطی باز نکن.»
وقتی تهیونگ از اتاق خارج شد، گلوریا به سمت پنجره رفت. پایین، در ورودی عمارت، یک جعبه چوبی بزرگ قرار داشت. نگهبانان با احتیاط جعبه را باز کردند.
گلوریا از بالا دید که تهیونگ ناگهان عقب کشید و فریادی از سر خشم زد. داخل جعبه، نسخه خطیِ جدیدترین کتاب گلوریا بود که با خون آغشته شده بود و روی آن با خنجر، قلبی حک شده بود که تیری از میانش گذشته بود.
پیامی واضح از طرف کانگ: **«عشق، نقطه ضعفِ توست، تهیونگ. و من میدونم چطور قلب رو از سینه بیرون بکشم.»**
گلوریا پشت شیشه لرزید. او فهمید که جنگِ میان این دو مرد، حالا به قربانگاهی تبدیل شده که قربانیاش قرار است او باشد. اما در چشمان تهیونگ که از پایین به پنجره اتاق او خیره شده بود، چیزی فراتر از ترس دیده میشد؛ یک «وعدهی مرگبار» برای هر کسی که بخواهد نورِ زندگیاش را خاموش کند.
..
- ۵۹۲
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط