{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی فکر میکنم تنهایی یک موجود زنده است یک موجود نامرئ

گاهی فکر می‌کنم تنهایی یک موجود زنده است. یک موجودِ نامرئی که درست پشتِ شانه‌هایت ایستاده، قدم به قدم همراهت می‌آید. توی کافه، وقتی لیوان چایت را بالا می‌بری، سنگینیِ نگاهش را حس می‌کنی. توی جمع، وقتی می‌خندی، صدای نفس‌هایش را می‌شنوی. حتی وقتی شب‌ها سرت را روی بالش می‌گذاری، می‌بینی که کنارت دراز کشیده و زل زده به سقف. انگار هیچ جای دنیا نیست که بتوانی از او فرار کنی، هیچ فاصله‌ای نیست که از او دور شوی… او بخشی از وجودت شده، یک رفیقِ همیشگی که دوست داشتنی نیست، اما رها هم نمی‌کند.
دیدگاه ها (۶)

اختلاف طبقاتی، فقط تفاوت در رقم‌های حساب بانکی یا مدل ماشین‌...

ما طوری زندگی می‌کنیم که انگار برای تمامِ کارهای ناتماممان، ...

بزرگ‌ترین تراژدی این نیست که پیر شوی؛ این است که در کودکی، م...

آدم‌های خوبِ بی‌سیاست اغلب تنها می‌مانند، چون به جای «محاسبه...

Part 12

Arahabaki

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط