{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت شانزدهم: نقاب‌های شکسته و فرار از عمارت تاریک 🏃‍♂️💨💔
[دیدگاه تهیونگ]

همون‌طور که با یه حوله نرم، داشتم با دقت و آرومی موهای جونگ‌کوک رو خشک می‌کردم، فضا یه جورایی آروم شده بود. انگار بعد از اون همه طوفان، یه آرامشِ کاذب بینمون برقرار شده بود. اما این آرامش، فقط تا لحظه‌ای بود که صدای گریه و هق‌هقِ بلند از دمِ در شنیده شد.

در با شدت باز شد و اون‌جین، خواهر کوچولوم، با صورتی که از شدت گریه سرخ شده بود و چشمای پف‌کرده، پرید توی اتاق. قلبم یه لحظه ریخت. 😧

جونگ‌کوک که از جا بلند شده بود، با اون چهره‌ی جدی و کمی بی‌حوصله‌اش پرسید: «چیشده اون‌جین؟ چرا اینطوری داری گریه می‌کنی؟»

اون‌جین با هق‌هق گفت: «اون… اون خانومه… منو زد!» 😭

من هم که از شدت تعجب خشکم زده بود، با صدای لرزون گفتم: «تورو زد؟ کی؟!»

جونگ‌کوک که انگار از این وضعیت کلافه شده بود، با لحنی که یه جورایی دستور بود، پرسید: «کدوم زن؟»
اون‌جین بدون اینکه حرف بزنه، با دست اشاره کرد که دنبالش بیایم. ما دوتا با هم اومدیم پایین و اون‌جین با انگشت به یه دختر که اونجا ایستاده بود اشاره کرد. تا چشمم به اون دختر افتاد، انگار یه چیزی توی وجودم فرو ریخت. اما وقتی نگاه من به جونگ‌کوک افتاد، دیدم اخماش به طرز وحشتناکی رفت تو هم؛ یه جوری که انگار از دیدن اون دختر، اصلاً خوشحال نیست، یا شاید هم… عصبانیه. 😠

با لرزشِ صدا از جونگ‌کوک پرسیدم: «جونگ‌کوک… اون دیگه کیه؟»

اون بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه، با یه لحنِ سرد و بی‌روح گفت: «به تو ربطی نداره.» 🤐

همون لحظه، اون دختره با یه لحنِ لوس، بچه‌گانه و به شدت رو مخ، داد زد: «ددییی!» 😍 و با یه حرکتِ سریع، خودش رو انداخت بغلِ جونگ‌کوک.

من خشکم زده بود. داشتم به صحنه‌ی مسخره‌ای که جلوی چشمم بود نگاه می‌کردم؛ اون دختره داشت با ناز و لوس‌بازی به جونگ‌کوک می‌گفت “ددی” و اون هم… اون هم با یه مهربونی که من هیچ‌وقت ازش ندیده بودم، محکم بغلش کرد. توی چشماش می‌شد خوند که چقدر اون دوتا همدیگه رو دوست دارن و چقدر با هم صمیمی هستن. یه حسِ تلخ و گزنده توی گلویم پیچید. انگار یه کوه یخ توی قلبم نشست. 💔
اون‌جین که دید من ساکت شدم، با همون لحنِ بچه‌گانه‌اش گفت: «داداشی…»

من با یه لبخندِ پر از درد که سعی می‌کردم پنهانش کنم، به اون‌جین نگاه کردم و گفتم: «جانِ دلم، خوشگلم… چی شده؟»

اون‌جین با چشمای گرد شده پرسید: «اون دختره کیه؟»

بغض، راهِ گلوم رو بسته بود. نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم. با صدایی که به زور شنیده می‌شد، گفتم: «خودمم… خودمم نمی‌دونم…» 🥺

اون‌جین با نگرانی پرسید: «چرا بغض کردی؟ چی شده؟»

سعی کردم صدام رو صاف کنم: «چیزی نیست… هیچی.»

اما توی دلم، یه طوفان داشت راه می‌انداخت. یعنی واقعاً جونگ‌کوک دوست‌دختر داره؟ اگه اون زن مالِ اون هست، پس من رو برای چی می‌خواست؟ برای چی این همه با من رفتار می‌کرد؟ برای چی من رو به این وضعیت انداخت؟ واقعاً چقدر آدم می‌تونه بی‌رحم و ریاکار باشه؟! 😡🔥

دختره دوباره با اون صدای لوسش پرسید: «ددی، اون پسره کیه؟» (منظورش من بودم!)جونگ‌کوک بدون ذره‌ای تردید و با یه بی‌تفاوتیِ وحشتناک، دروغ گفت: «اون؟ اون فقط یکی از خدمتکارای اینجاست.» 🤥

من نفسم حبس شد. باورم نمی‌شد! اون داشت من رو “خدمتکار” معرفی می‌کرد؟ اون دختره که انگار از یه دنیای دیگه اومده بود، فقط یه “آها” گفت و گذشت. اما اون‌جین که باهوش‌تر از این حرف‌ها بود، با تعجب گفت: «داداشی، تو که خدمتکار نیستی!»

من با یه نگاهِ خسته و بی‌روح به اون‌جین گفتم: «مهم نیست…» 😔

واقعاً جونگ‌کوک خیلی رو مخ بود! اون با تمام این دروغ‌ها و این رفتارهای دوگانه‌اش، فکر می‌کرد با این کارها می‌تونه من رو خرد کنه یا حریفم بشه. فکر می‌کرد با این بازی‌ها می‌تونه من رو تحت کنترلش نگه داره. اما اون اشتباه می‌کرد. اون فکر می‌کرد چون من رو توی خونه خودش حبس کرده، دیگه راهِ فراری ندارم. فکر می‌کرد چون اینجا قدرتِ مطلقِ اونه، من هم همیشه زیرِ سایه‌ی اون می‌مونم. اما اون نمی‌دونست من چقدر از این زندگیِ پر از دروغ و ریاکاری بیزارم.

دختره دوباره با لوس‌بازی گفت: «ددی، بریم تو اتاق؟»

جونگ‌کوک هم که انگار فقط می‌خواست من رو از اونجا دور کنه، گفت: «باشه.»

همون لحظه، یه جرقه توی مغزم زده شد. یه تصمیمِ بزرگ! من نمی‌تونستم بیشتر از این توی این زندانِ لوکس بمونم.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۱۶

😲😲

پارت ۱۵ اسما.ت تو کامنت ها

الان اینقدر بزرگ شده که دیگه بستنی نمی‌خوره! حالا تو با این ...

ادامه پارت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط