ادامه پارت ۱۶
من باید از این خونه، از این مدرسه و از این زندگیِ کابوسوار فرار میکردم. جایی رو پیدا میکردم که هیچکس من رو نشناسه، جایی که دیگه سایهی جونگکوک روی زندگیم نباشه. 🏃♂️💨
سریع به اونجین نگاه کردم و با یه لحنِ جدی و محکم گفتم: «اونجین…»
«بله؟»
«سریع برو لوازمت رو جمع کن. میخوایم بریم یه جای دیگه.» 🎒
اونجین با تعجب پرسید: «کجا؟ کجا میخوایم بریم؟»
«بعداً بهت میگم، الان فقط جمع کن!»
بعد از اینکه اونجین رفت، با یه صدای آروم ولی مقتدرانه، یکی از خدمتکارها رو صدا زدم: «خدمتکار!»
اون با ترس اومد جلو: «بله ارباب؟»
«میشه لطفاً بری لوازمی که برای دانشگاهِ من لازمه رو برام بیاری؟»
خدمتکار که انگار نگران بود، پرسید: «چیزِ دیگهای هم لازمه بیارم؟»
«آره، چند تا لباس هم بردار.»
چند دقیقه بعد، اونجین برگشت و خدمتکار هم با یه کوه از وسایل اومد. من نگاهی به ساعت انداختم. وقت داشتیم، اما نباید معطل میکردیم. نباید اجازه میدادیم جونگکوک بو ببره. ⏱️
خدمتکار در حالی که داشت وسایل رو جابهجا میکرد، با صدای خیلی آروم و لرزون گفت: «فقط… فقط سریع باشین. اگه ارباب بفهمه، منو میکشن!» 😨
من با یه نگاهِ نافذ بهش گفتم: «تو هم با ما بیا!»
خدمتکار با ترس چشماش گرد شد: «چی؟!»
«گفتم تو هم با ما بیا! وقت نداریم!»
«اما… من… من نمیتونم…»
«بدو! زود باش!» با تندی بهش گفتم. 😤
خدمتکار که انگار چارهی دیگهای نداشت، با ترس و لرز شروع کرد به راه رفتن. ما سه نفری، با قلبهایی که داشت از سینه بیرون میزد، از اون عمارت بزرگ، باشکوه و در عین حال ترسناک و تاریک خارج شدیم. ما داشتیم از قلمرویِ یک هیولا فرار میکردیم… و این تازه شروعِ ماجرا بود. 🏃♂️💨🔥
[پایان پارت شانزدهم]
سریع به اونجین نگاه کردم و با یه لحنِ جدی و محکم گفتم: «اونجین…»
«بله؟»
«سریع برو لوازمت رو جمع کن. میخوایم بریم یه جای دیگه.» 🎒
اونجین با تعجب پرسید: «کجا؟ کجا میخوایم بریم؟»
«بعداً بهت میگم، الان فقط جمع کن!»
بعد از اینکه اونجین رفت، با یه صدای آروم ولی مقتدرانه، یکی از خدمتکارها رو صدا زدم: «خدمتکار!»
اون با ترس اومد جلو: «بله ارباب؟»
«میشه لطفاً بری لوازمی که برای دانشگاهِ من لازمه رو برام بیاری؟»
خدمتکار که انگار نگران بود، پرسید: «چیزِ دیگهای هم لازمه بیارم؟»
«آره، چند تا لباس هم بردار.»
چند دقیقه بعد، اونجین برگشت و خدمتکار هم با یه کوه از وسایل اومد. من نگاهی به ساعت انداختم. وقت داشتیم، اما نباید معطل میکردیم. نباید اجازه میدادیم جونگکوک بو ببره. ⏱️
خدمتکار در حالی که داشت وسایل رو جابهجا میکرد، با صدای خیلی آروم و لرزون گفت: «فقط… فقط سریع باشین. اگه ارباب بفهمه، منو میکشن!» 😨
من با یه نگاهِ نافذ بهش گفتم: «تو هم با ما بیا!»
خدمتکار با ترس چشماش گرد شد: «چی؟!»
«گفتم تو هم با ما بیا! وقت نداریم!»
«اما… من… من نمیتونم…»
«بدو! زود باش!» با تندی بهش گفتم. 😤
خدمتکار که انگار چارهی دیگهای نداشت، با ترس و لرز شروع کرد به راه رفتن. ما سه نفری، با قلبهایی که داشت از سینه بیرون میزد، از اون عمارت بزرگ، باشکوه و در عین حال ترسناک و تاریک خارج شدیم. ما داشتیم از قلمرویِ یک هیولا فرار میکردیم… و این تازه شروعِ ماجرا بود. 🏃♂️💨🔥
[پایان پارت شانزدهم]
- ۲۳۰
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط