الان اینقدر بزرگ شده که دیگه بستنی نمیخوره! حالا تو با ا
الان اینقدر بزرگ شده که دیگه بستنی نمیخوره! حالا تو با این سن و سالت… واقعاً که… واقعاً آدم 📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت چهاردهم: بستنی، بوسه و یک هشدارِ خطرناک 🍦💋⚠️
[دیدگاه تهیونگ]
همونطور که با اون چشمای گرد شده و گیج، به جونگکوک نگاه میکردم، یهو دیدم یه لبخندِ شیطنتآمیز و یه جورایی بامزه روی لبش نشست. با اون لحنِ آرومی که انگار داشت منو مسخره میکرد، گفت:
«نپکیدی… انقدر خجالتییی!» 😏
یه لحظه مغزم هنگ کرد. «چی؟!» با تعجب و یه کم هم با حالتِ “تو چی گفتی؟” پرسیدم. 😧
جونگکوک که انگار متوجه شده بود یه سوتیِ بزرگ داده، سریع نگاهش رو دزدید و با یه لحنِ جوری که انگار داره یه موضوع خیلی مهم رو مخفی میکنه، گفت: «هیچی… هیچی! اشتباهی گفتم.»
باورم نمیشد! واقعاً جونگکوک؟ اون آدمِ سرد، مغرور و رئیسِ کلِ مافیاها، یه سوتی داد؟ یه لحظه از شدتِ تعجب خواستم بخندم، اما بعد دیدم چقدر این موقعیت جالبه. برای اینکه از این حالتِ خجالتزدگی دربیام و یه جوری فضا رو عوض کنم، صداش زدم: «جونگکوک…»
«چیه؟» با یه لحنِ کمی عصبی، ولی کوتاه جواب داد.میدونستم چطوری باید ازش چیزی بخوام. میدونستم اگه با لجبازی بخوام، مچم رو میگیره و دوباره بحثِ کتک و تنبیه پیش میآد. پس تصمیم گرفتم از سلاحِ مخفیام استفاده کنم: «لوسبازی!» 😈
با یه صدایِ نازک و یه جوری که انگار دنیا رو به من برگردونده، گفتم: «میشه برام بستنی بخری؟» 🍦🥺
جونگکوک انگار که یه ضربه به سرش خورده باشه، خشکش زد. با تعجبِ واقعی پرسید: «چی؟!»
با یه کم اصرارِ بیشتر و یه لحنِ طلبکارانه گفتم: «گفتم میشه برام بستنی بخری؟»
اون پوزخندی زد و با یه لحنِ تحقیرآمیز که معلوم بود داره از دستم کلافه میشه، گفت: «واقعاً؟ خجالتم نمیکنی با این سن و سالت؟» 🙄
اینجا بود که دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. احساس کردم واقعاً داره در حقم بیانصافی میکنه! شروع کردم به گریه کردن، اما نه یه گریهی واقعی؛ یه گریهی الکی و نمایشی که فقط برای این بود که دلش رو بهmm بیارم. با صدایِ لرزون و گریهآمیز گفتم: «هی! مگه من چند سال دارم که برام بستنی نمیخری؟! آخه من الان تو درد و رنج هستم و تو حتی یه بستنی هم برام نمیخری؟!» 😭😭
جونگکوک که انگار از این همه لوسبازی کلافه شده بود، با یه لحنِ جدی گفت: «باور کن اِوون جین، با اینکه فقط ۱۰ سالشه،الان اینقدر بزرگ شده که دیگه بستنی نمیخوره! حالا تو با این سن و سالت… واقعاً که… واقعاً آدم رو کلافه میکنی!» 🤦♂️
با اینکه میدونستم داره شوخی میکنه، اما با یه لحنِ قهرآلود و با لبهای ورچیده گفتم: «پس من باهات قهرَم!» و صورتم رو برگردوندم اون طرف. 😤
جونگکوک که انگار متوجه شد دیگه راهِ برگشتی نداره و اگه این کار رو نکنه، کلِ روز رو باید با لجبازیِ من سر کنه، با یه آهِ بلند گفت: «خوب، باشه! ببخشید…»
سریع برگشتم سمتش و با چشمای درخشان پرسیدم: «پس میخری؟» ✨
«آره، میخرم.» 😒
با خوشحالیِ یه بچه، از جا پریدم و با هیجان گفتم: «وای خدا! مرسییییی!» 😍
انقدر از این مهربونیِ ناگهانی و اون فضایِ آرومی که بینمون ایجاد شده بود خوشحال بودم که اصلاً فکر نکردم دارم چیکار میکنم. با یه حرکتِ سریع و یه جورِ بیگناهی، خودم رو انداختم بغلش و سفتترین بغل رو ازش گرفتم و… یهو لبش رو بوسیدم! 💋🫣(وای خدا… من چیکار کردم؟! قلبم داشت از دهنم میزد بیرون!) 🫠
جونگکوک برای چند لحظه مثل یه مجسمه خشکش زد. سکوتِ عجیبی بینمون حکمفرما شد. اما وقتی به خودش اومد، لحنش اصلاً مثل قبل نبود. یه جوری شد که انگار یه چیزی توی وجودش بیدار شده باشه. با یه صدایِ بم، خشدار و بسیار نزدیک به گوشم، گفت:
«تهیونگ… میدونی این کارت باعث میشه تحریک بشم؟» 😈🔥
از شدتِ شوک، نگاهم رو ازش دزدیدم و با یه حالتِ کیوتِ ناشیانه گفتم: «عه… واقعاً؟» 😳
«آره، واقعاً.» نگاهش داشت از توی چشمام میخوند که چقدر از حرفش تعجب کردم.
من که انگار از این قدرتِ جدیدم (قدرتِ لوسبازی و جذابیتم) خوشم اومده بود، با یه شیطنتِ خاصی بهش نگاه کردم و گفتم: «پس ادامه میدم!» 😏✨
جونگکوک یه لبخندِ ترسناک و در عین حال جذاب زد و با یه لحنِ هشداردهنده گفت: «پس خودت خواستی… چون بعدش، برای خودت بد میشه.» ⚠️🔥
با اعتماد به نفسِ کاذب گفتم: «مهم نیست!»جونگکوک نزدیکتر اومد، طوری که میتونستم گرمای نفسهاش رو روی صورتم حس کنم، و زیر گوشم زمزمه کرد: «پس خودت خواستی…»
[ادامه در قسمت بعد…]
پارت چهاردهم: بستنی، بوسه و یک هشدارِ خطرناک 🍦💋⚠️
[دیدگاه تهیونگ]
همونطور که با اون چشمای گرد شده و گیج، به جونگکوک نگاه میکردم، یهو دیدم یه لبخندِ شیطنتآمیز و یه جورایی بامزه روی لبش نشست. با اون لحنِ آرومی که انگار داشت منو مسخره میکرد، گفت:
«نپکیدی… انقدر خجالتییی!» 😏
یه لحظه مغزم هنگ کرد. «چی؟!» با تعجب و یه کم هم با حالتِ “تو چی گفتی؟” پرسیدم. 😧
جونگکوک که انگار متوجه شده بود یه سوتیِ بزرگ داده، سریع نگاهش رو دزدید و با یه لحنِ جوری که انگار داره یه موضوع خیلی مهم رو مخفی میکنه، گفت: «هیچی… هیچی! اشتباهی گفتم.»
باورم نمیشد! واقعاً جونگکوک؟ اون آدمِ سرد، مغرور و رئیسِ کلِ مافیاها، یه سوتی داد؟ یه لحظه از شدتِ تعجب خواستم بخندم، اما بعد دیدم چقدر این موقعیت جالبه. برای اینکه از این حالتِ خجالتزدگی دربیام و یه جوری فضا رو عوض کنم، صداش زدم: «جونگکوک…»
«چیه؟» با یه لحنِ کمی عصبی، ولی کوتاه جواب داد.میدونستم چطوری باید ازش چیزی بخوام. میدونستم اگه با لجبازی بخوام، مچم رو میگیره و دوباره بحثِ کتک و تنبیه پیش میآد. پس تصمیم گرفتم از سلاحِ مخفیام استفاده کنم: «لوسبازی!» 😈
با یه صدایِ نازک و یه جوری که انگار دنیا رو به من برگردونده، گفتم: «میشه برام بستنی بخری؟» 🍦🥺
جونگکوک انگار که یه ضربه به سرش خورده باشه، خشکش زد. با تعجبِ واقعی پرسید: «چی؟!»
با یه کم اصرارِ بیشتر و یه لحنِ طلبکارانه گفتم: «گفتم میشه برام بستنی بخری؟»
اون پوزخندی زد و با یه لحنِ تحقیرآمیز که معلوم بود داره از دستم کلافه میشه، گفت: «واقعاً؟ خجالتم نمیکنی با این سن و سالت؟» 🙄
اینجا بود که دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. احساس کردم واقعاً داره در حقم بیانصافی میکنه! شروع کردم به گریه کردن، اما نه یه گریهی واقعی؛ یه گریهی الکی و نمایشی که فقط برای این بود که دلش رو بهmm بیارم. با صدایِ لرزون و گریهآمیز گفتم: «هی! مگه من چند سال دارم که برام بستنی نمیخری؟! آخه من الان تو درد و رنج هستم و تو حتی یه بستنی هم برام نمیخری؟!» 😭😭
جونگکوک که انگار از این همه لوسبازی کلافه شده بود، با یه لحنِ جدی گفت: «باور کن اِوون جین، با اینکه فقط ۱۰ سالشه،الان اینقدر بزرگ شده که دیگه بستنی نمیخوره! حالا تو با این سن و سالت… واقعاً که… واقعاً آدم رو کلافه میکنی!» 🤦♂️
با اینکه میدونستم داره شوخی میکنه، اما با یه لحنِ قهرآلود و با لبهای ورچیده گفتم: «پس من باهات قهرَم!» و صورتم رو برگردوندم اون طرف. 😤
جونگکوک که انگار متوجه شد دیگه راهِ برگشتی نداره و اگه این کار رو نکنه، کلِ روز رو باید با لجبازیِ من سر کنه، با یه آهِ بلند گفت: «خوب، باشه! ببخشید…»
سریع برگشتم سمتش و با چشمای درخشان پرسیدم: «پس میخری؟» ✨
«آره، میخرم.» 😒
با خوشحالیِ یه بچه، از جا پریدم و با هیجان گفتم: «وای خدا! مرسییییی!» 😍
انقدر از این مهربونیِ ناگهانی و اون فضایِ آرومی که بینمون ایجاد شده بود خوشحال بودم که اصلاً فکر نکردم دارم چیکار میکنم. با یه حرکتِ سریع و یه جورِ بیگناهی، خودم رو انداختم بغلش و سفتترین بغل رو ازش گرفتم و… یهو لبش رو بوسیدم! 💋🫣(وای خدا… من چیکار کردم؟! قلبم داشت از دهنم میزد بیرون!) 🫠
جونگکوک برای چند لحظه مثل یه مجسمه خشکش زد. سکوتِ عجیبی بینمون حکمفرما شد. اما وقتی به خودش اومد، لحنش اصلاً مثل قبل نبود. یه جوری شد که انگار یه چیزی توی وجودش بیدار شده باشه. با یه صدایِ بم، خشدار و بسیار نزدیک به گوشم، گفت:
«تهیونگ… میدونی این کارت باعث میشه تحریک بشم؟» 😈🔥
از شدتِ شوک، نگاهم رو ازش دزدیدم و با یه حالتِ کیوتِ ناشیانه گفتم: «عه… واقعاً؟» 😳
«آره، واقعاً.» نگاهش داشت از توی چشمام میخوند که چقدر از حرفش تعجب کردم.
من که انگار از این قدرتِ جدیدم (قدرتِ لوسبازی و جذابیتم) خوشم اومده بود، با یه شیطنتِ خاصی بهش نگاه کردم و گفتم: «پس ادامه میدم!» 😏✨
جونگکوک یه لبخندِ ترسناک و در عین حال جذاب زد و با یه لحنِ هشداردهنده گفت: «پس خودت خواستی… چون بعدش، برای خودت بد میشه.» ⚠️🔥
با اعتماد به نفسِ کاذب گفتم: «مهم نیست!»جونگکوک نزدیکتر اومد، طوری که میتونستم گرمای نفسهاش رو روی صورتم حس کنم، و زیر گوشم زمزمه کرد: «پس خودت خواستی…»
[ادامه در قسمت بعد…]
- ۲۳۲
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط