my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT21
ویو کوک:
ماشین از جادهی برفی خارج شد و کمکم وارد شهر شد.
به شیشه تکیه دادم و فقط بیرون رو نگاه میکردم.همه چی دوباره همون شده بود...خیابونای شلوغ...آدمایی که از کنار هم رد میشدن...ساختمونای بلند...ولی یه چیزی کم بود.نه...یه نفر.بی اختیار دستمو روی گونم کشیدم.همون جایی که ات قبل رفتنم بوسیده بود.
لعنتی...مگه یه بوسه چقدر میتونه آدمو دیوونه کنه؟
چشمامو بستم.اگه همین الان راننده دور میزد و برمیگشت سمت کلبه...شاید...شاید هیچوقت دیگه از اونجا نمیرفتم.صدای راننده باعث شد چشمامو باز کنم.
_رئیس، رسیدیم.
سرمو تکون دادم اما دلم هنوز چند کیلومتر اونورتر، وسط یه کلبهی چوبی جا مونده بود.
ویو هویج :
یه پورشهی مشکی با فاصله چند ماشین پشت ماشین جونگکوک حرکت میکرد.نه اونقدر نزدیک که شک کنه...
نه اونقدر دور که گمش کنن.مردی که پشت فرمون بود فقط تعقیبش میکرد.
~فاصله رو حفظ کن.
کناریش سری تکون داد.
~نگران نباش...فعلاً هیچی نفهمیده.
پورشه آروم پشت ترافیک حرکت کرد.درحالی که راننده ی کوک، حتی یه بارم به آینه نگاه نکرد...
ویو کوک:
در بزرگ عمارت باز شد.ماشین آروم داخل حیاط ایستاد.چند نفر همزمان خم شدن.
_خوش اومدین رئیس.
بدون اینکه نگاشون کنم از کنارشون رد شدم.
هر قدمی که داخل اون عمارت برمیداشتم، بیشتر حس میکردم دارم خفه میشم.اینجا قبلاً خونهم بود...ولی الان...انگار یه قفس بود.در اتاقمو بستم.کت مشکیمو درآوردم و روی مبل انداختم.همین که خواستم لباسمو عوض کنم، یه تیکه چوب کوچیک از جیبم افتاد روی زمین.خشکم زد.خم شدم برش داشتم.تیکهای از هیزمی بود که اون روز با ات جمع کرده بودیم.چند ثانیه فقط نگاش کردم.بعد آروم خندیدم...خندهای که آخرش به یه آه تبدیل شد.
_تو با من چیکار کردی سنجاب...
«و در نهایت میدانم که برخی از انسان ها مانند نسیم اند؛ بی خبر می ایند و بی صدا میروند اما ردی از خود بر جای خواهند گذاشت»
یه ماه...فقط یه ماه کنارم بودی...پس چرا حس میکنم نصف قلبمو همونجا گذاشتم...
ویو ات:
یوکی کنار بخاری خوابیده بود.طبق عادت دو تا لیوان برداشتم.همین که خواستم چای بریزم، نگاهم به لیوان دوم افتاد.چند ثانیه نگاش کردم.بعد بیهیچ حرفی، آروم گذاشتمش سر جاش.لبخند کوچیکی زدم.
_چه زود آدم به یکی عادت میکنه...
چاقوی کوک رو از روی میز برداشتم.با انگشتم آروم روی طرح گلش کشیدم.واقعاً خوشگل بود.از اون مدل چیزایی که آدم دلش نمیاد حتی خطی روش بیفته.
لبخند زدم.
_قول میدم خوب مراقبش باشم...
یوکی آروم سرشو روی پام گذاشت.دستم بین خزه هاش حرکت کرد.کلبه زیادی ساکت شده بود...
اونقدر ساکت که حتی صدای سوختن هیزما هم بیشتر از همیشه به گوش میرسید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم پارت بعد، بعد هزاران ساللل✨
شرایط: 🦭
لایک: ۲۵
کامنت: ۸٠
بازنشر: ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#my_snow
PT21
ویو کوک:
ماشین از جادهی برفی خارج شد و کمکم وارد شهر شد.
به شیشه تکیه دادم و فقط بیرون رو نگاه میکردم.همه چی دوباره همون شده بود...خیابونای شلوغ...آدمایی که از کنار هم رد میشدن...ساختمونای بلند...ولی یه چیزی کم بود.نه...یه نفر.بی اختیار دستمو روی گونم کشیدم.همون جایی که ات قبل رفتنم بوسیده بود.
لعنتی...مگه یه بوسه چقدر میتونه آدمو دیوونه کنه؟
چشمامو بستم.اگه همین الان راننده دور میزد و برمیگشت سمت کلبه...شاید...شاید هیچوقت دیگه از اونجا نمیرفتم.صدای راننده باعث شد چشمامو باز کنم.
_رئیس، رسیدیم.
سرمو تکون دادم اما دلم هنوز چند کیلومتر اونورتر، وسط یه کلبهی چوبی جا مونده بود.
ویو هویج :
یه پورشهی مشکی با فاصله چند ماشین پشت ماشین جونگکوک حرکت میکرد.نه اونقدر نزدیک که شک کنه...
نه اونقدر دور که گمش کنن.مردی که پشت فرمون بود فقط تعقیبش میکرد.
~فاصله رو حفظ کن.
کناریش سری تکون داد.
~نگران نباش...فعلاً هیچی نفهمیده.
پورشه آروم پشت ترافیک حرکت کرد.درحالی که راننده ی کوک، حتی یه بارم به آینه نگاه نکرد...
ویو کوک:
در بزرگ عمارت باز شد.ماشین آروم داخل حیاط ایستاد.چند نفر همزمان خم شدن.
_خوش اومدین رئیس.
بدون اینکه نگاشون کنم از کنارشون رد شدم.
هر قدمی که داخل اون عمارت برمیداشتم، بیشتر حس میکردم دارم خفه میشم.اینجا قبلاً خونهم بود...ولی الان...انگار یه قفس بود.در اتاقمو بستم.کت مشکیمو درآوردم و روی مبل انداختم.همین که خواستم لباسمو عوض کنم، یه تیکه چوب کوچیک از جیبم افتاد روی زمین.خشکم زد.خم شدم برش داشتم.تیکهای از هیزمی بود که اون روز با ات جمع کرده بودیم.چند ثانیه فقط نگاش کردم.بعد آروم خندیدم...خندهای که آخرش به یه آه تبدیل شد.
_تو با من چیکار کردی سنجاب...
«و در نهایت میدانم که برخی از انسان ها مانند نسیم اند؛ بی خبر می ایند و بی صدا میروند اما ردی از خود بر جای خواهند گذاشت»
یه ماه...فقط یه ماه کنارم بودی...پس چرا حس میکنم نصف قلبمو همونجا گذاشتم...
ویو ات:
یوکی کنار بخاری خوابیده بود.طبق عادت دو تا لیوان برداشتم.همین که خواستم چای بریزم، نگاهم به لیوان دوم افتاد.چند ثانیه نگاش کردم.بعد بیهیچ حرفی، آروم گذاشتمش سر جاش.لبخند کوچیکی زدم.
_چه زود آدم به یکی عادت میکنه...
چاقوی کوک رو از روی میز برداشتم.با انگشتم آروم روی طرح گلش کشیدم.واقعاً خوشگل بود.از اون مدل چیزایی که آدم دلش نمیاد حتی خطی روش بیفته.
لبخند زدم.
_قول میدم خوب مراقبش باشم...
یوکی آروم سرشو روی پام گذاشت.دستم بین خزه هاش حرکت کرد.کلبه زیادی ساکت شده بود...
اونقدر ساکت که حتی صدای سوختن هیزما هم بیشتر از همیشه به گوش میرسید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم پارت بعد، بعد هزاران ساللل✨
شرایط: 🦭
لایک: ۲۵
کامنت: ۸٠
بازنشر: ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۹۳۶
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط