{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

my snow ❄

my snow ❄
#my_snow
PT 20
ویو ات:
صبح زود بلند شدم، با یاداوری رفتن کوک حالم گرفته شد، دلم براش تنگ میشه اون یکی از لجباز ترین ادما و شاید بهترین ادم زندگیمه که میشناسم. بهش نگاه کردم، این چطوری مافیاست شبیه جنین خودشو تو بغلم جا کرده. لبخندی ناخوداگاه روی لبهام شکل گرفت، موهاش روی صورتش ریخته بود و شبیه یه پسر بچه معصوم و بی گناه بود. دستمو سمت موهاش بردم و از روی صورتش گنار زدم که یهو دستمو گرفت و من با تعجب نگاهش کردم.
ویو کوک:
«نمیتونم بزارم لمسم کنی چون بیشتر دلتنگت میشم.»اینقدر خوابم میومد که به زور یه چشممو باز کردمو و با لحنی خواب الود گفتم:
_اذیت نکن سنجابه، بزار بخوابم.
=پاشو، شبیه نینیا شدی
شروع کرد خندیدن من چرا دارم خجالت میکشم؟ دستامو دورش پیچیدم و مثل عروسک بغلش کردم اینقدر محکم نگهش داشته بودم که تقلا میکرد ولش کنم ولی همزمان میخندید و ارادمو ضعیف میکرد.
=ولم کن کوک!
_نمیخوام، میخوام بخوابم و تو به عنوان نگهبان از دست اون گرگت پیشم میمونی.
ویو ات:
تسلیم شدم و خودمم نفهمیدم کی خوابم برد....
ویو کوک:
چشمامو باز کردمو به ساعت نگاه کردم، ساعت 9 عه.
_ات...
=هوم...
_سنجاب پاشو دیگه!
=هیییی اروممم گوشم کر شد کوک.
_بدو برام از اون سوپ بدمزه هات با گوشتی که شکار کردی بزار
=دستورم میده. روز اخرته میخوای رییس بازی دربیاریا
با یاداوریش حس بدی بهم دست داد، به کل فراموش کرده بودم.
_راستی... وسایلمم تو جمع کن.
=از اونجایی که مهربونم باشه
_ایششش... حالا انگار چی هستی
ات با خنده رفت و منو توی اتاق تنها گذاشت. به سقف خیره شدم و اروم با خودم زمزمه کردم:
_جدی جدی قراره برم و فراموشش کنم....؟ اما چطور میتونم؟ برای اون سادست چون منو به عنوان دوست میبینه نه چیزی بیشتر اما من... توی یک ماه اون دختر خنگ و لجباز شد کل زندگیم، کل چیزی که بهش فکر میکنم، و کی قراره بهش بگم؟ هیچوقت....
لبخند تلخی روی لب هام نشست
_موضوع مافیا به کنار من اینقدر ترسوعم که نمیتونم به کسی ابراز احساسات بکنم. اگه چشمت به کسی باشه...«من میتونم با کسی که به تو نگاه میکنه بجنگم ولی با کسی که تو نگاهش میکنی هرگز.»
« چطور میتونم ترکت کنم ماهزادم وقتی بدنم ارزوی لمست را دارد؟» اما همزمان نمیتونم بزارم لمسم کنی... تو داری با من چیکار میکنی؟
ویو هویج بعد سال ها:
زمان به ارامی گذشتو عصر فرا رسید، مرد عاشق ما تا جایی که تونست ات رو غیر مستقیم لمس میکرد. سعی میکرد تمام جزییات صورت ات رو بخاطر بسپاره. رفت توی اتاق و دید ات داره وسایل هاش رو براش جمع میکنه، دلش ریخت وقتی لبخند ات رو موقع جمع کردن وسایلا دید، شاید دخترک خیلی خوشحال بود که همخونه یک ماهش داره برای همیشه میره. مرد کنارش نشست و به چاقو و سلاح هایی که شب تصادف با خودش حمل میکرد نگاه کرد. بعد چاقوی موردعلاقش رو که روی دستش عکس گل نیلوفر طراحی شده بود رو برداشت و بهش نگاه کرد. (درمورد طرح باید بگم یک اسم مامیتونه که به کنار دو اینکه گل نیلوفر نماد سرسختی و شروعی دوباره و کلی معنیه دیگست عکسشم گذاشتم حال کنین چت جی پی تی بهت مدیونم 🛐)
_ات...
=هوم؟
_میخوام این رو یادگاری نگه داری.
=ولی... تو نگفته بودی که این موردعلاقته؟
_اره... اینو مامانم قبل مرگش بهم داد ولی... فکر میکنم پیش تو باشه بهتره.
=ممنون... خیلی خوشگل و با شکوهه
_راستی تولدت کیه؟
=عجیب شدیا دوباره، 26 جولای
_همینجوری پرسیدم
ات خندید و کوک هم نیشخندی زد و برای لحظه ای فکر اینده رو فراموش کرد.
نیم ساعت بعد:
لحظه خداحافظی فرا رسیده بود و ات داشت کوک رو بدرقه میکرد.
_خب... پس... خداحافظ
=مراقب خودت باش... جونگ کوک
به خاطر محدودیت ها بقیش تو اسلاید سومه🎀
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرایط 🦭
لایک: ۱۵
کامنت: ۷۵
بازنشر: ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
دیدگاه ها (۹۵)

my snow ❄#my_snowPT 19فردا: ویو ات:از صبح حس عجیب توی کلبه ب...

my snow ❄#my_snowPT 18ویو ات:برف همش بند میومد و دوباره میبا...

Beautiful vampire ♥️🍷

پرستارا اومدن رفتن. همه تعجب کرده بودن از این پدر. چه مرد مه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط