#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۹۹: عکسی که نباید گرفته میشد
پشت ساختمان دانشگاه.
باغ کوچک هنوز آرام بود.
سوآ سرش روی شانهی جونگکوک بود و انگار بالاخره آرام شده بود.
باد ملایمی میان شاخههای درختها میپیچید.
جونگکوک آرام گفت:
— «دیگه قهر نیستی؟»
سوآ زیر لب غر زد:
— «فعلاً.»
— «فعلاً یعنی چی؟»
— «یعنی دوباره اذیتم کنی، دوباره قهر میکنم.»
جونگکوک خندید.
— «قبوله.»
سوآ کمی عقب رفت و نگاهش کرد.
— «ولی یه چیز بگو.»
— «چی؟»
— «واقعاً هیچوقت به اون دختره علاقه نداشتی؟»
جونگکوک حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.
— «نه.»
سوآ ابرو بالا انداخت.
— «اینقدر سریع جواب دادی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «چون جوابش واضحه.»
سوآ لبخند کوچکی زد.
در همان لحظه…
چند متر دورتر.
پشت یکی از درختها.
کسی ایستاده بود.
همان دختر.
چشمهایش باریک شده بود.
و گوشیاش در دستش بود.
وقتی دید سوآ و جونگکوک دوباره نزدیک هم ایستادهاند…
لبخند کجی زد.
و آرام…
دکمه دوربین را زد.
*کلیک.*
یک عکس.
سوآ و جونگکوک.
خیلی نزدیک.
خیلی صمیمی.
دختر زیر لب گفت:
— «پس اینجوریه…»
او سریع چند عکس دیگر هم گرفت
بعد گوشیاش را پایین آورد.
— «ولیعهد… و یه دانشجوی معمولی؟»
لبخندش سردتر شد.
— «این خبر خیلیها رو خوشحال میکنه.»
او عکسها را نگاه کرد.
بعد زمزمه کرد:
— «یا شاید… خیلیها رو عصبانی.»
و گوشیاش را داخل کیفش گذاشت.
— «بازی تازه شروع شده.»
و آرام از آنجا دور شد.
بیآنکه سوآ یا جونگکوک چیزی بفهمند.
در همان لحظه…
سوآ گفت:
— «راستی…»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «چی؟»
سوآ کمی مردد بود.
— «اگه یه روز مردم بفهمن… چی میشه؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «فعلاً نمیفهمن.»
سوآ پرسید:
— «اگه بفهمن؟»
جونگکوک نگاهش را از او برنداشت.
— «اون موقع… خودم جلوشون میایستم.»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
— «واقعاً؟»
جونگکوک لبخند زد.
— «ولیعهد بودن یه فایده هم باید داشته باشه.»
سوآ خندید.
ولی هیچکدام نمیدانستند…
چند متر آنطرفتر…
چند عکس گرفته شده بود.
عکسهایی که اگر منتشر میشدند…
میتوانستند همه چیز را عوض کنند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۹۹: عکسی که نباید گرفته میشد
پشت ساختمان دانشگاه.
باغ کوچک هنوز آرام بود.
سوآ سرش روی شانهی جونگکوک بود و انگار بالاخره آرام شده بود.
باد ملایمی میان شاخههای درختها میپیچید.
جونگکوک آرام گفت:
— «دیگه قهر نیستی؟»
سوآ زیر لب غر زد:
— «فعلاً.»
— «فعلاً یعنی چی؟»
— «یعنی دوباره اذیتم کنی، دوباره قهر میکنم.»
جونگکوک خندید.
— «قبوله.»
سوآ کمی عقب رفت و نگاهش کرد.
— «ولی یه چیز بگو.»
— «چی؟»
— «واقعاً هیچوقت به اون دختره علاقه نداشتی؟»
جونگکوک حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.
— «نه.»
سوآ ابرو بالا انداخت.
— «اینقدر سریع جواب دادی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «چون جوابش واضحه.»
سوآ لبخند کوچکی زد.
در همان لحظه…
چند متر دورتر.
پشت یکی از درختها.
کسی ایستاده بود.
همان دختر.
چشمهایش باریک شده بود.
و گوشیاش در دستش بود.
وقتی دید سوآ و جونگکوک دوباره نزدیک هم ایستادهاند…
لبخند کجی زد.
و آرام…
دکمه دوربین را زد.
*کلیک.*
یک عکس.
سوآ و جونگکوک.
خیلی نزدیک.
خیلی صمیمی.
دختر زیر لب گفت:
— «پس اینجوریه…»
او سریع چند عکس دیگر هم گرفت
بعد گوشیاش را پایین آورد.
— «ولیعهد… و یه دانشجوی معمولی؟»
لبخندش سردتر شد.
— «این خبر خیلیها رو خوشحال میکنه.»
او عکسها را نگاه کرد.
بعد زمزمه کرد:
— «یا شاید… خیلیها رو عصبانی.»
و گوشیاش را داخل کیفش گذاشت.
— «بازی تازه شروع شده.»
و آرام از آنجا دور شد.
بیآنکه سوآ یا جونگکوک چیزی بفهمند.
در همان لحظه…
سوآ گفت:
— «راستی…»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «چی؟»
سوآ کمی مردد بود.
— «اگه یه روز مردم بفهمن… چی میشه؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «فعلاً نمیفهمن.»
سوآ پرسید:
— «اگه بفهمن؟»
جونگکوک نگاهش را از او برنداشت.
— «اون موقع… خودم جلوشون میایستم.»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
— «واقعاً؟»
جونگکوک لبخند زد.
— «ولیعهد بودن یه فایده هم باید داشته باشه.»
سوآ خندید.
ولی هیچکدام نمیدانستند…
چند متر آنطرفتر…
چند عکس گرفته شده بود.
عکسهایی که اگر منتشر میشدند…
میتوانستند همه چیز را عوض کنند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۲.۰k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط