#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۰۱: بازی خطرناک
شب شده بود.
سوآ توانسته بود جونگ کوک رو بپیچونه.
محوطه دانشگاه تقریباً خالی بود.
سوآ روی نیمکت کنار ساختمان قدیمی نشسته بود و به صفحه گوشیاش خیره شده بود.
پیام را دوباره خواند.
«از جونگکوک فاصله بگیر…
وگرنه عکسها پخش میشن.»
سوآ نفس آرامی کشید.
بعد تایپ کرد:
«باشه. حرف بزنیم.»
چند ثانیه بعد جواب آمد.
«پشت ساختمان قدیمی. الان.»
سوآ گوشی را قفل کرد.
— «فکر کردی میتونی منو بترسونی…»
او از جایش بلند شد و به سمت همان باغ خلوت رفت.
همان جایی که چند ساعت قبل با جونگکوک آشتی کرده بود.
وقتی رسید، دختر آنجا ایستاده بود.
به درخت تکیه داده بود و لبخند مغروری داشت.
— «میدونستم میای.»
سوآ آرام جلو رفت.
— «عکسها رو پاک کن.»
دختر خندید.
— «اینقدر ساده نیست.»
سوآ دست به سینه ایستاد.
— «چی میخوای؟»
— «گفتم.»
دختر گوشیاش را بالا گرفت.
چند عکس روی صفحه بود.
سوآ و جونگکوک.
خیلی نزدیک.
خیلی واضح.
دختر گفت:
— «فقط کافیه یکی از اینا بره تو گروه دانشگاه.»
— «اون وقت همه فکر میکنن چرا ولیعهد همیشه طرف تو رو میگیره.»
سوآ اخم کرد.
— «تو مریضی.»
دختر شانه بالا انداخت.
— «شاید.»
بعد نزدیکتر شد.
— «ولی پیشنهاد سادهست.»
— «ازش فاصله بگیر.»
— «دیگه دورش نپلک.»
سوآ نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت*
بعد گفت:
— «فقط همین؟»
دختر لبخند زد.
— «آره.»
سوآ آرام گفت:
— «باشه.»
دختر لحظهای جا خورد.
— «چی؟»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «باشه.»
— «اگر اینقدر اذیتت میکنه… ازش فاصله میگیرم ولی نمیزارم با اون عکسا اعتبارشو خراب کنی.»
دختر چند لحظه به او خیره شد.
— «جدی میگی؟»
سوآ خونسرد گفت:
— «آره.»
ولی همان لحظه…
چند متر آنطرفتر.
پشت دیوار سنگی باغ.
کسی ایستاده بود.
جونگکوک.
او اول فقط آمده بود سوآ را پیدا کند.
ولی وقتی دید او با آن دختر حرف میزند…
ایستاد.
و ناخواسته…
قسمتی از مکالمه را شنید.
وقتی دختر گوشی را بالا گرفت و عکسها را نشان داد…
چشمهای جونگکوک تیره شد.
دستش آرام مشت شد.
دختر هنوز داشت حرف میزد.
— «پس از فردا دیگه دورش نمیبینمت.»
سوآ فقط نگاهش میکرد.
— «اگه ببینمت…»
دختر گوشی را کمی بالا آورد.
— «عکسها میرن برای همه.»
سوآ آهسته گفت:
— «فهمیدم.»
چند ثانیه سکوت*
بعد سوآ برگشت که برود.
ولی ناگهان…
صدای قدمهای آرامی پشت سرشان پیچید.
دختر و سوآ همزمان برگشتند.
جونگکوک از پشت دیوار بیرون آمد.
چهرهاش آرام بود.
ولی چشمهایش…
اصلاً آرام نبود.
سوآ زیر لب گفت:
— «جونگکوک…»
و دختر همان لحظه فهمید…
که احتمالاً بدترین آدم ممکن مکالمهشان را شنیده است.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
44 لایک
25 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۱۰۱: بازی خطرناک
شب شده بود.
سوآ توانسته بود جونگ کوک رو بپیچونه.
محوطه دانشگاه تقریباً خالی بود.
سوآ روی نیمکت کنار ساختمان قدیمی نشسته بود و به صفحه گوشیاش خیره شده بود.
پیام را دوباره خواند.
«از جونگکوک فاصله بگیر…
وگرنه عکسها پخش میشن.»
سوآ نفس آرامی کشید.
بعد تایپ کرد:
«باشه. حرف بزنیم.»
چند ثانیه بعد جواب آمد.
«پشت ساختمان قدیمی. الان.»
سوآ گوشی را قفل کرد.
— «فکر کردی میتونی منو بترسونی…»
او از جایش بلند شد و به سمت همان باغ خلوت رفت.
همان جایی که چند ساعت قبل با جونگکوک آشتی کرده بود.
وقتی رسید، دختر آنجا ایستاده بود.
به درخت تکیه داده بود و لبخند مغروری داشت.
— «میدونستم میای.»
سوآ آرام جلو رفت.
— «عکسها رو پاک کن.»
دختر خندید.
— «اینقدر ساده نیست.»
سوآ دست به سینه ایستاد.
— «چی میخوای؟»
— «گفتم.»
دختر گوشیاش را بالا گرفت.
چند عکس روی صفحه بود.
سوآ و جونگکوک.
خیلی نزدیک.
خیلی واضح.
دختر گفت:
— «فقط کافیه یکی از اینا بره تو گروه دانشگاه.»
— «اون وقت همه فکر میکنن چرا ولیعهد همیشه طرف تو رو میگیره.»
سوآ اخم کرد.
— «تو مریضی.»
دختر شانه بالا انداخت.
— «شاید.»
بعد نزدیکتر شد.
— «ولی پیشنهاد سادهست.»
— «ازش فاصله بگیر.»
— «دیگه دورش نپلک.»
سوآ نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت*
بعد گفت:
— «فقط همین؟»
دختر لبخند زد.
— «آره.»
سوآ آرام گفت:
— «باشه.»
دختر لحظهای جا خورد.
— «چی؟»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «باشه.»
— «اگر اینقدر اذیتت میکنه… ازش فاصله میگیرم ولی نمیزارم با اون عکسا اعتبارشو خراب کنی.»
دختر چند لحظه به او خیره شد.
— «جدی میگی؟»
سوآ خونسرد گفت:
— «آره.»
ولی همان لحظه…
چند متر آنطرفتر.
پشت دیوار سنگی باغ.
کسی ایستاده بود.
جونگکوک.
او اول فقط آمده بود سوآ را پیدا کند.
ولی وقتی دید او با آن دختر حرف میزند…
ایستاد.
و ناخواسته…
قسمتی از مکالمه را شنید.
وقتی دختر گوشی را بالا گرفت و عکسها را نشان داد…
چشمهای جونگکوک تیره شد.
دستش آرام مشت شد.
دختر هنوز داشت حرف میزد.
— «پس از فردا دیگه دورش نمیبینمت.»
سوآ فقط نگاهش میکرد.
— «اگه ببینمت…»
دختر گوشی را کمی بالا آورد.
— «عکسها میرن برای همه.»
سوآ آهسته گفت:
— «فهمیدم.»
چند ثانیه سکوت*
بعد سوآ برگشت که برود.
ولی ناگهان…
صدای قدمهای آرامی پشت سرشان پیچید.
دختر و سوآ همزمان برگشتند.
جونگکوک از پشت دیوار بیرون آمد.
چهرهاش آرام بود.
ولی چشمهایش…
اصلاً آرام نبود.
سوآ زیر لب گفت:
— «جونگکوک…»
و دختر همان لحظه فهمید…
که احتمالاً بدترین آدم ممکن مکالمهشان را شنیده است.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
44 لایک
25 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۱.۲k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط