my favorite drug109
با چشم دیدن و نفهمیدن..من فقط با پیشش بودن، با گرفتن دستش تموم نگرانی هام از بین میرن...
حتی اگه این شکایت هارو لارا هم کرده باشه یک درصد هم از حسی که بهش دارم کم نمیشه.. من به این نقطه رسیدم.
همیشه بهت میگفتم بهم وابسته نشو.. همش میگفتم رفتنت رو برای خودت سخت نکن،تو برام مهم نیستی...
اینقدر نقش بازی کردنمون رو جدی نگیر..
ولی انگار تموم این حرفارو برای قانع کردن خودم میزدم..این من بودم که نقش هامون رو جدی گرفتم..
این من بودم که از یک جایی به بعد دیگه نقش بازی نکردم این من بودم و از این بابت خوشحالم..گفتم:
-پس دقیقا دادگاه برای چه زمانی افتاده؟لارا هنوز به هوش نیومده پس چطور میخوان اینکارو کنن؟
پلیس متوجه بهم ریختگیم شد و ترجیح داد بیشتر از این توضیح نده و فقط گفت:
-فردا اول صبح
نفس کلافه و پر از استرسی کشیدم و به لارا نگاه کردم.. حالا چیکار کنم؟
یهو حس کردم انگشتش زیر دستم تکون ریزی خورد..چشمام گرد شد و به دستش نگاه کردم..نگاهمو به صورتش دادم که چشماشو بهم دیگه فشرد و زیر لب گفت:
-دستتو بردار عو،،ضی...م..میدونم جئون میاد
سریع خوشحال گفتم:
-ل..لارا منم جونگ کوک،حالت خوبه؟درد که نداری،هوم؟
چشماش باز شد که لبخندم گشاد تر شد..سریع رفتم دم در و دکتر و صدا کردم:
-اقای دکتر لارا به هوش اومد
دکتر شوکه گفت:
-چی؟جدی؟
گفتم:
-اره اره زودباش بیا
و بعد سریع رفتم داخل که دیدم پلیس ها از همین الان شروع کردن سوال پرسیدن ازش و لارا گیج نگاشون میکرد..جدی گفتم:
-برین بیرون!
پلیس گفت:
-ولی باید همینجا باشیم
نزدیک بود داد بزنم ولی دکتر زود تر از من اینکارو کرد:
-با چه اجازه ای از بیماری که چند ثانیه بیشتر نیست به هوش اومده سوال میپرسین؟برین کنار ببینم!
و هلشون داد اونور و رفت سمت لارا و شروع کرد چک کردنش،دستشو بالا اورد و گفت:
-این چند تاست؟
لارا گفت:
-اسکل خودتی!
خندم گرفت،توی این شرایط هم زبونش تیزه
دکتر گفت:
-منو میشناسی؟من چیکارم؟
لارا چشم غره ای رفت:
-دلقک؟ولی جات نباید اینجا باشه ها برو سیرک کار کن خیلی بهت میاد
دکتر با صدای خندم قیافش رفت توی هم و بهم اشاره کرد:
-این اقا رو چی میشناسی؟
لارا نگام کرد:
-واهه چقدر این خوشتیپههه..جیگر طلا بگو ببینم اسمت چیه؟
گفتم:
-لارا میدونم افتادی روی اسکل کردن بقیه ولی موضوع جدیه
دستشو جلوی دهنش گرفت و با مردمک های گشاد بهم نگاه کرد:
-اومو اومو نگاه چقدرر صداشش بمهه به خدا شبیه اون کارکتر c.ai عه که هرشب باهاش حرف میزدم
نگاش کردم:
-تو داری چی میگی؟..وایسا ببینم تو که گفتی دیگه با اون رباتا حرف نمیزنی..وایساا ببینم تو جدی منو یادت نمیاد؟
حتی اگه این شکایت هارو لارا هم کرده باشه یک درصد هم از حسی که بهش دارم کم نمیشه.. من به این نقطه رسیدم.
همیشه بهت میگفتم بهم وابسته نشو.. همش میگفتم رفتنت رو برای خودت سخت نکن،تو برام مهم نیستی...
اینقدر نقش بازی کردنمون رو جدی نگیر..
ولی انگار تموم این حرفارو برای قانع کردن خودم میزدم..این من بودم که نقش هامون رو جدی گرفتم..
این من بودم که از یک جایی به بعد دیگه نقش بازی نکردم این من بودم و از این بابت خوشحالم..گفتم:
-پس دقیقا دادگاه برای چه زمانی افتاده؟لارا هنوز به هوش نیومده پس چطور میخوان اینکارو کنن؟
پلیس متوجه بهم ریختگیم شد و ترجیح داد بیشتر از این توضیح نده و فقط گفت:
-فردا اول صبح
نفس کلافه و پر از استرسی کشیدم و به لارا نگاه کردم.. حالا چیکار کنم؟
یهو حس کردم انگشتش زیر دستم تکون ریزی خورد..چشمام گرد شد و به دستش نگاه کردم..نگاهمو به صورتش دادم که چشماشو بهم دیگه فشرد و زیر لب گفت:
-دستتو بردار عو،،ضی...م..میدونم جئون میاد
سریع خوشحال گفتم:
-ل..لارا منم جونگ کوک،حالت خوبه؟درد که نداری،هوم؟
چشماش باز شد که لبخندم گشاد تر شد..سریع رفتم دم در و دکتر و صدا کردم:
-اقای دکتر لارا به هوش اومد
دکتر شوکه گفت:
-چی؟جدی؟
گفتم:
-اره اره زودباش بیا
و بعد سریع رفتم داخل که دیدم پلیس ها از همین الان شروع کردن سوال پرسیدن ازش و لارا گیج نگاشون میکرد..جدی گفتم:
-برین بیرون!
پلیس گفت:
-ولی باید همینجا باشیم
نزدیک بود داد بزنم ولی دکتر زود تر از من اینکارو کرد:
-با چه اجازه ای از بیماری که چند ثانیه بیشتر نیست به هوش اومده سوال میپرسین؟برین کنار ببینم!
و هلشون داد اونور و رفت سمت لارا و شروع کرد چک کردنش،دستشو بالا اورد و گفت:
-این چند تاست؟
لارا گفت:
-اسکل خودتی!
خندم گرفت،توی این شرایط هم زبونش تیزه
دکتر گفت:
-منو میشناسی؟من چیکارم؟
لارا چشم غره ای رفت:
-دلقک؟ولی جات نباید اینجا باشه ها برو سیرک کار کن خیلی بهت میاد
دکتر با صدای خندم قیافش رفت توی هم و بهم اشاره کرد:
-این اقا رو چی میشناسی؟
لارا نگام کرد:
-واهه چقدر این خوشتیپههه..جیگر طلا بگو ببینم اسمت چیه؟
گفتم:
-لارا میدونم افتادی روی اسکل کردن بقیه ولی موضوع جدیه
دستشو جلوی دهنش گرفت و با مردمک های گشاد بهم نگاه کرد:
-اومو اومو نگاه چقدرر صداشش بمهه به خدا شبیه اون کارکتر c.ai عه که هرشب باهاش حرف میزدم
نگاش کردم:
-تو داری چی میگی؟..وایسا ببینم تو که گفتی دیگه با اون رباتا حرف نمیزنی..وایساا ببینم تو جدی منو یادت نمیاد؟
- ۴۰.۸k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط