{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامهp51

ادامهp51
درِ چوبیِ سنگینِ دفتر با یه صدای آروم پشت سرش بسته شد.
تق...
سکوت.
از اون سکوت‌هایی که انگار حتی هوای اتاق هم جرئت نفس کشیدن نداره.
جی‌یون همون‌جا، چند قدم اون‌طرف‌تر از در، ایستاد.
چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
فقط نگاه می‌کرد.
دفتر هنوز همون دفتر بود...
همون میز بزرگ چوب گردوی تیره، همون کتابخونه‌ای که تا سقف بالا رفته بود، همون پنجره‌های قدی که منظره‌ی نصف سئول رو زیر پا می‌ذاشتن، همون بوی عطر تلخ دونگ‌سو که انگار سال‌ها به چوب این اتاق چسبیده بود و حاضر نبود از بین بره.
حتی ساعت دیواری هم هنوز همون ساعت قدیمی بود.
تیک...
تاک...
تیک...
تاک...
انگار زمان داخل این اتاق، از روز مرگ دونگ‌سو دیگه جلو نرفته بود.
جی‌یون آروم چند قدم جلو رفت.
کفش پاشنه‌بلندش روی پارکت براق اتاق صدای محکمی ایجاد می‌کرد.
تق...
تق...
تق...
جلوی میز ایستاد و به اسمی که روش گذاشته شده بود نگاه کرد، تنها چیزی که عوض شده بود همون اسم بود، «مدیر عامل جئون جونگ کوک»
نوک انگشتاش رو خیلی آروم روی سطح صاف پلاک اسم کشید.
یه لایه‌ی خیلی نازک گرد و خاک روی انگشتش نشست.
گوشه‌ی لبش خیلی کم بالا رفت.
لبخندی نبود...
بیشتر شبیه تمسخر بود.
زیر لب، اونقدر آروم که فقط خودش بشنوه، گفت:
جی‌یون: حیف شد...(چشم‌هاش آروم روی صندلی چرمی پشت میز نشست همون صندلی‌ای که سال‌ها فقط یه نفر روش می‌نشست جی‌یون با همون نگاه خالی ادامه داد) حیف شد سوختنتو از نزدیک ندیدم...و حیف که کوک قرار نیست زیاد بتونه از مدیر عامل بودنش لذت ببره...
چند لحظه سکوت کرد و بعد خیلی آروم نفسشو بیرون داد.
جی‌یون: امیدوارم چه‌رین اون دنیا حسابی به حسابت رسیده باشه...دونگ سو.
هیچ خشمی توی صداش نبود همین بی‌احساسی، ترسناک‌ترش می‌کرد.
در زده شد تق تق.
جی‌یون حتی برنگشت.
جی یون: بیا داخل.
منشی با احتیاط وارد شد یه سینی توی دستش بود.
یه فنجون اسپرسوی تلخ، کنار یه لیوان آب و یه آیپد،
بازوش هم پر از چندتا پوشه‌ی قطور بود در رو با آرنج بست و آروم گفت:
منشی: خانم لی... جلسه‌ی فردا ساعت ده صبح با همه‌ی سهامدارهای اصلی هماهنگ شد... اینم اطلاعاتی که خواسته بودین...
جی یون: بذارشون اونجا.
منشی سریع همه‌چی رو روی میز کنار مبل‌ها چید.
تمام مدت هم سعی می‌کرد زیاد به جی‌یون نگاه نکنه.
حتی بعد از این همه سال کار کردن براش، هنوز موقع حرف زدن باهاش استرس می‌گرفت.
منشی: کاری نیست خانم؟
جی یون: نه.
منشی یه تعظیم کوتاه کرد.
منشی: پس اجازه...
جی یون: برو.
در دوباره بسته شد.
تف
و بازم سکوت....
آروم سمت مبل‌های چرمی رفت و نشست پاهاشو روی هم انداخت دستش رفت سمت فنجون قهوه.
بخار داغش هنوز بالا می‌اومد همون لحظه که خواست فنجون رو برداره، یه چیزی گوشه‌ی دیدش توجهش رو جلب کرد.
یه سفیدی کوچیک... زیر پایه‌ی مبل
اول فکر کرد شاید یه قبض یا کاغذ تبلیغاتی باشه که موقع تمیزکاری جا مونده.
اما...
این اتاق هر روز تمیز می‌شد.
اونم توسط آدم‌هایی که حتی یه ذره گرد و خاک هم از زیر چشمشون رد نمی‌شد.
آروم خم شد.
دستش زیر مبل رفت.
نوک انگشتاش به یه برگه برخورد کرد.
کشیدش بیرون.
یه برگه‌ی سفید... تا خورده
اخم خیلی ریزی بین ابروهاش نشست.
آروم تا رو باز کرد چشم‌هاش روی اولین خط افتاد.
و...
برای اولین بار بعد از مدت‌ها... پلکاش لرزیدن.
نگاهش با سرعت روی سطرها حرکت کرد.
اسم...
تاریخ...
محل تولد...
نام واقعی...
اسم پدر...
اسم مادر...
سوابق...
پرونده‌های قدیمی...
حتی اسم یتیم‌خونه‌ای که سال‌ها قبل چند ماه اونجا مخفی شده بود.
تک‌تک اطلاعاتی که توی این برگه نوشته شده بود...
مال «لی اِت» نبود.
مال «پک جی‌یون» بود واقعی‌ترین نسخه‌ی خودش
نسخه‌ای که قرار نبود هیچ‌کس ازش خبر داشته باشه
دستش از روی کاغذ پایین نیومد.
فقط نگاه می‌کرد.
یه بار...
دو بار...
سه بار...
انگار مغزش داشت مطمئن می‌شد چیزی که می‌بینه اشتباه نیست بعد خیلی آروم نفسشو بیرون داد.
اونقدر آروم که اگه کسی کنارش بود، شاید اصلاً متوجهش نمی‌شد.
صورتش هیچ تغییری نکرده بود.
نه شوکه شده بود...
نه رنگش پریده بود...
نه حتی اخم کرده بود.
فقط...
اونایی که جی‌یون رو خوب می‌شناختن، می‌فهمیدن یه اتفاق افتاده چون وقتی خیلی آروم می‌شد...
یعنی خطر نزدیکه فکر کرد یعنی کی این اطلاعات رو در اورده دونگ سو خبر داشته که کب هست کوک چی؟ کوک چیزی میدونه؟
نگاهش آروم از روی برگه بلند شد کل اتاق رو با دقت از نظر گذروند.
میز،کتابخونه، پنجره، دوربین‌های امنیتی، تابلوها، ساعت، هیچ‌چیز سر جاش نبود...؟
نه...

ادامه در کامنتا
لطفا بیشترین حمایتی که میتونین رو از این دو پارک کینین پست بعدی استایل جی یون گذاشته میشه
دیدگاه ها (۷)

استایل جی یون در پارت 51

شروع فصل 2 فیکشن «اخرین قانون من»P51نور کمه داخل ون روی صورت...

مهم مهم مهم!!!!!

P44نور نارنجی‌رنگ خورشید از لای پرده‌ها به داخل اتاق می‌تابی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط