{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P52

P52
تهیونگ: جیمین... می‌خواست همه‌چی رو به آقای جونگ‌کوک بگه.
دست جی‌یون روی دسته‌ی مبل مکث کرد.
اما فقط برای یک لحظه...
تهیونگ: قبل از اینکه چیزی بگه، رسیدم. جوری بحث رو عوض کردم که آقای جونگ‌کوک شک نکنه. بعد هم به بهونه‌ی یه مأموریت فوری فرستادمش شرکت جئون... فعلاً تو راه اونجاست.
سکوت...
نه سکوتی از روی شوک...
سکوتی از روی فکر کردن. چند ثانیه بعد...
گوشه‌ی لب جی‌یون خیلی آروم بالا رفت نه لبخند...یه نیشخند کوتاه...
تلخ...
خسته...
انگار از مدت‌ها قبل منتظر شنیدن همین خبر بوده.
جی‌یون: بالاخره...(زیر لب زمزمه کرد) بالاخره نتونست جلوی وجدانش رو بگیره...
نگاهش دوباره روی برگه‌ی اطلاعاتش افتاد.
بعد با همون لحن سرد و قاطع ادامه داد:
جی‌یون: میفرستمش دنبال نخود سیاه... بفرستش یه جای دور از سئول...(یه مکث کوتاه کردلحنش حتی ذره‌ای تغییر نکرد)بعد بگیرینش... زندانیش کنین.
اون طرف خط سکوت مطلق شد...
تهیونگ انگار چند لحظه مطمئن نبود درست شنیده وقتی حرف زد، صداش پایین‌تر از قبل بود.
تهیونگ: مادرخوانده...(مکث کرد)ولی... جیمینه...
جی‌یون بدون کمترین تردیدی حرفش رو برید
جی یون: می‌خوای بشینم و تماشا کنم تمام نقشه‌ای که سال‌ها براش دارم زحمت میکشم، جلوی چشمم از هم بپاشه؟
تهیونگ چیزی نگفت...
جی‌یون ادامه داد؛ این بار هر کلمه رو شمرده‌تر از قبل ادا می‌کرد.
جی‌یون: اگه لازم باشه برای حفظ این نقش، جیمین رو زندانی کنم...، انجامش می‌دم.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد بعد خیلی آروم اضافه کرد:
جی‌یون: هیچ آسیبی نباید ببینه فقط... تا وقتی خودم دستور ندادم، از اونجا بیرون نمیاد.
تهیونگ آروم چشم‌هاش رو بست فرمان، فرمان بود، نظر شخصیش اهمیتی نداشت.
تهیونگ: ...چشم، مادرخوانده.
جی‌یون آخرین دستورش رو هم داد.
جی‌یون: سوابق این تماس رو از هر دو گوشی پاک کن هیچ ردی نباید بمونه.
تهیونگ: انجام می‌شه.
جی‌یون بدون خداحافظی تماس رو قطع کرد.
صفحه‌ی گوشی خاموش شد انعکاس چهره‌ی خودش روی صفحه افتاد همون صورت آروم... همون نگاه سرد...
فقط این بار، انگار حتی خودش هم نمی‌دونست بیشتر از پیدا شدن اون برگه وحشت کرده...
یا از اینکه چند ثانیه پیش، بدون ذره‌ای تردید، حکم زندانی شدن یکی از عزیزترین آدم‌های زندگیش رو صادر کرده بود....
_____________________
زیرزمین، بوی نم، آهن زنگ‌زده و رطوبت می‌داد.
جایی که حتی سکوتش هم سنگین بود.
سال‌ها بود این مکان، یکی از کوچک‌ترین مخفیگاه‌های پک جی‌یون به حساب می‌اومد؛ جایی که کمتر کسی از وجودش خبر داشت. دیوارهای بتنی ترک‌خورده، لامپ زرد و کم‌جونی که هر چند ثانیه یک بار چشمک می‌زد و زنجیرهایی که از سقف آویزون بودن، کافی بود تا هر کسی قبل از حرف زدن، جرئت نفس کشیدن رو هم از دست بده.
اما امشب...
اون سکوت قدیمی شکسته بود.
«ولم کنین!»
صدای فریاد جیمین توی راهروهای خالی می‌پیچید.
«می‌فهمین دارین چیکار می‌کنین؟!»
دست‌هاش با زنجیر از پشت بسته شده بود و دو نفر از افراد جی‌یون، هر دو طرفش ایستاده بودن و منتظرن کوچیک ترین حرکت اضافه بودن تا دست به کار بشن.
«تهیونگ!»
داد زد...
«یه چیزی بگو!»

تهیونگ فقط چند قدم عقب‌تر ایستاده بود،سرش پایین بود، مشت‌هاش اون‌قدر محکم گره خورده بودن که بند انگشت‌هاش سفید شده بود، حتی یک بار هم جوابش رو نداد.
جیمین دوباره فریاد کشید.
«تهیونگ!»
...
هیچ جوابی نیومد، فقط صدای قدم‌ها.
تق...
تق...
تق...
صدایی آروم، منظم، آشنا...
همه ایستادن حتی نگهبان‌ها هم بی‌اختیار صافتر وایسادن، در آهنی با صدای کشیده‌ای باز شد نور راهرو افتاد روی کف اتاق.
اول پاشنه‌ی کفش مشکی دیده شد...
بعد قدم دوم...
بعد سایه‌ای بلند که آروم وارد اتاق شد...
تمام اتاق، با ورودش ساکت شد حتی صدای نفس کشیدن جیمین هم انگار برید.
جی‌یون بدون اینکه به کسی نگاه کنه، تا وسط اتاق اومد.
دستکش چرمی مشکیش رو خیلی آروم از دستش درآورد.
روی میز فلزی کنار دیوار گذاشت، بعد تازه نگاهش رو آورد بالا، نگاهش افتاد روی جیمین.
نه خشم توش بود...
نه ناراحتی...
همین بی‌احساس بودنش، از هر فریادی ترسناک‌تر بود.
جیمین لبخند تلخی زد.
جیمین:بالاخره تشریف آوردین... مادرخوانده..؟
جی‌یون چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد خیلی آروم گفت:
دیدگاه ها (۰)

بانو حمایت نشه؟ . . . @ppr2ppr29 . . . ✨✨✨

استایل جی یون در پارت 51

ادامهp51 درِ چوبیِ سنگینِ دفتر با یه صدای آروم پشت سرش بسته ...

خیلی خوب شد 😭✨ ادامه‌اش اینه 👇---Part 2 — «اولین صدا»هوای ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط