{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮
Part : 8


صبح زود، نور کم‌رنگ آفتاب از پشت پرده‌های ضخیم به داخل اتاق می‌تابید.

هوا هنوز خنک بود و خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود.

لینا با صدای قدم‌هایی که از راهرو می‌آمد، از خواب بیدار شد.

چند لحظه بعد، درِ اتاقش آرام باز شد و یکی از گاردهای خانه داخل آمد تا چیزی را از روی میز بردارد.

لینا که هنوز خواب‌آلود بود، نگاه کوتاهی به او انداخت.

گارد:

صبح بخیر، خانم.

لینا:

صبح بخیر.

گارد مرد جوانی بود، مؤدب و کمی خوش‌برخورد.

برای همین هم وقتی شروع کرد چند جمله‌ی کوتاه درباره‌ی باران دیشب و هوای امروز بگوید، لینا ناخودآگاه جوابش را داد.

نه از روی قصدی خاص… فقط از سر بی‌حوصلگی و تنهایی.

اما همان لحظه، حضور سنگینی از پشت سرشان وارد اتاق شد.

جونگ‌کوک.

بی‌صدا ایستاده بود و صحنه را نگاه می‌کرد.

فکش سفت شده بود و نگاهش روی گاردی که کنار لینا ایستاده بود، ثابت ماند.

فضا در یک ثانیه تغییر کرد.

گارد که حضور او را حس کرده بود، سریع صاف ایستاد.

گارد:

آقا…

کوک اما نگاهش را از روی لینا برنداشت.

کوک:

مشغول چی هستی؟

صدایش آرام بود…

اما همان آرامش، خطرناک‌تر از هر فریادی به نظر می‌رسید.

گارد کمی دستپاچه شد.

گارد:

فقط… داشتم—

کوک:

بسه. برو.

گارد بدون اینکه جرئت کند چیزی بگوید، سریع از اتاق بیرون رفت.

حالا فقط لینا و کوک مانده بودند.

لینا بازوانش را در هم گره زد و با لحن دفاعی گفت:

لینا:

الان این حرکتت یعنی چی؟

کوک چند قدم جلو آمد.

کوک:

یعنی دیگه لازم نیست با هر کسی زیادی صمیمی بشی.

لینا با تعجب خندید؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه اعتراض بود.

لینا:

صمیمی؟

من فقط داشتم حرف می‌زدم.

کوک:

همونم زیادی بود.

چشمان لینا از حرص برق زد.

لینا:

وای، واقعاً؟

تو از کی تا حالا این‌قدر کنترل‌گری؟

جونگ‌کوک بی‌حوصله نفسش را بیرون داد.

کوک:

اسمش کنترل‌گری نیست.

اسمش مراقبته.

لینا:

نه، اسمش اینه که تو نمی‌خوای من با هیچ‌کس حرف بزنم.

کوک چند ثانیه به او خیره ماند.

بعد با صدایی آرام‌تر، اما عمیق‌تر گفت:

کوک:

من نمی‌خوام یکی دیگه هم ازت چیزی بدزده.

لینا اخم کرد.

لینا:

چی؟

کوک نگاهش را از او دزدید، انگار که خودش هم از جمله‌ای که گفته بود راضی نبود.

بعد فقط گفت:

کوک:

هیچی.

اما لینا دیگر آن‌قدرها هم ساده نبود که نفهمد.

چیزی در لحن کوک بود…

چیزی شبیه ترس.

ترس از دست دادن.

او یک قدم جلو رفت و با لجبازی گفت:

لینا:

تو حق نداری برای من تصمیم بگیری.

جونگ‌کوک مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

کوک:

و تو هم حق نداری کاری کنی که از دستت بدم.

لینا برای چند ثانیه ساکت ماند.

این جمله، از جنس همان غرور همیشگی نبود.

این‌بار پشتش چیزی واقعی‌تر پنهان شده بود.

کوک انگار خودش هم تازه فهمیده بود چه گفته است.

اما دیگر دیر شده بود.

نگاهشان در هم گره خورد؛

یکی پر از لجبازی،

یکی پر از چیزی که هنوز اسمش معلوم نبود.

و درست در همان لحظه، بار دیگر سکوت بینشان نشست…

اما این سکوت، از قبل سنگین‌تر بود.

ادامه در پارت ۹…
شرط : ۱۵ لایک
دیدگاه ها (۰)

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮Part : 7شب، سنگین‌تر از همیشه روی شهر افتاده بود....

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮Part :6کوک: هی… چیشد؟حالت خوبه؟لینا که هنوز کمی گ...

پرنسس من ۱۳

fake. tehkook فصل دوم: خوابگاهوقتی تهیونگ به خوابگاه نقل مکا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط