{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮
Part : 7


شب، سنگین‌تر از همیشه روی شهر افتاده بود.

رعد و برق هر چند دقیقه یک‌بار آسمان را می‌شکافت و نور سفیدش برای چند ثانیه، تمام اتاق را روشن می‌کرد.

لینا با صدای بلندِ غرش آسمان از خواب پرید.

نفسش تند شده بود و برای چند لحظه فقط به تاریکی خیره ماند.

دلش گرفته بود.

حس خوبی نداشت.

انگار چیزی در هوا بود… چیزی که آرامش نمی‌گذاشت.

چند لحظه بعد، صدای آرامی از پشت در آمد.

خدمتکار:

خانم… برای شام تشریف نمیارید؟

لینا آهی کشید و با بی‌حوصلگی روی تخت نشست.

لینا:

نه… اشتها ندارم.

خدمتکار هنوز پشت در منتظر مانده بود که صدای قدم‌های محکم و آشنا در راهرو پیچید.

چند ثانیه بعد، در باز شد و جونگ‌کوک وارد اتاق شد.

چهره‌اش مثل همیشه سرد بود.

نگاهش مستقیم روی لینا نشست؛

نگاهی که هیچ‌وقت نمی‌شد از آن چیزی فهمید.

کوک:

پایین بیا.

شام آماده‌ست.

لینا با تعجب ابرو بالا انداخت.

لینا:

گفتم اشتها ندارم.

کوک حتی پلک هم نزد.

کوک:

من سؤال نپرسیدم.

لینا لبش را گزید و با لحن لجبازانه‌ای گفت:

لینا:

منم قرار نیست مجبور بشم.

جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.

کوک:

تو این خونه، وقتی من چیزی می‌گم، یعنی باید انجامش بدی.

لینا با حرص خندید.

لینا:

آره؟ خیلی هم عالی.

ولی من الان نمیام.

برای چند ثانیه، سکوت سنگینی بین‌شان افتاد.

بعد کوک با صدایی پایین و جدی گفت:

کوک:

لینا.

فقط اسمش را گفت…

اما همان یک کلمه کافی بود تا فضا عوض شود.

لینا نگاهش کرد.

در چشم‌های کوک چیزی بود که برایش آشنا اما ناآرام‌کننده بود.

چیزی شبیه خشم.

شبیه نگرانی.

شبیه چیزی که خودش هم نمی‌خواست اسمش را بداند.

لینا:

چیه؟

کوک:

پایین بیا.

لینا:

و اگه نیام چی؟

کوک نگاهش را لحظه‌ای از او نگرفت.

کوک:

اون وقت خودم میارمت.

لینا با شنیدن این حرف، اخمی کرد اما چیزی نگفت.

می‌دانست اگر بیشتر بحث کند، بازنده خودش خواهد بود.

پس با بی‌میلی از تخت پایین آمد و همراه او از اتاق بیرون رفت.

در راهرو، صدای قدم‌هایشان در سکوت خانه می‌پیچید.

جونگ‌کوک جلوتر راه می‌رفت و لینا، با چند قدم فاصله، پشت سرش حرکت می‌کرد.

لینا زیر لب و با صدایی که فکر می‌کرد شنیده نمی‌شود، غر زد:

لینا:

واقعاً آقا رو باش…

فکر کرده کیه؟

اما کوک صدایش را شنید.

البته که شنید.

بدون اینکه برگردد، گفت:

کوک:

دارم می‌شنوم.

لینا همان‌جا ایستاد و با لحن معترضی جواب داد:

لینا:

خب که چی؟

کوک بالاخره برگشت.

نگاهش تیره بود، اما عجیب آرام.

کوک:

هیچی.

فقط حواست باشه چی می‌گی.

لینا چشم‌هایش را ریز کرد.

لینا:

چرا؟

می‌ترسی؟

جونگ‌کوک چند ثانیه به او خیره ماند.

بعد خیلی آرام گفت:

کوک:

نه.

فقط نمی‌خوام بیشتر از این خودتو به دردسر بندازی.

لینا برای لحظه‌ای ساکت شد.

این جمله، آن‌طور که باید، برایش عادی نبود.

لینا:

تو از کی تا حالا نگران من شدی؟

کوک هیچ جواب مستقیمی نداد.

فقط نگاهش را از او گرفت و دوباره به راه افتاد.

اما همین سکوت، از هر جوابی بلندتر بود.

وقتی به سالن غذاخوری رسیدند، فضا مثل همیشه شیک و سرد بود.

چراغ‌ها کم‌نور بودند و میز بلند وسط سالن، با ظرف‌های شام آماده شده بود.

لینا هنوز دلش نمی‌خواست بنشیند، اما کوک صندلی را برایش عقب کشید.

حرکتی کوتاه…

اما آن‌قدر غیرمنتظره که برای لحظه‌ای هردویشان ساکت ماندند.

لینا با تردید نگاهش کرد.

لینا:

این دیگه از کی یاد گرفتی؟

کوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:

کوک:

از مجبور شدن.

لینا خواست چیزی بگوید، اما همان لحظه صدای رعدی دیگر از بیرون شنیده شد.

شیشه‌های بزرگ سالن لرزیدند و نور برق برای چند ثانیه همه‌چیز را روشن کرد.

لینا ناخودآگاه کمی خشک شد.

کوک این را دید.

و این‌بار، نگاهش برای یک ثانیه نرم‌تر شد…

فقط یک ثانیه.

بعد با همان لحن خونسرد همیشگی گفت:

کوک:

بشین.

غذا سرد می‌شه.

لینا آرام نشست.

اما ذهنش هنوز درگیر همان نگاه کوتاه بود.

در دل خودش، یک چیز را خیلی واضح فهمیده بود:

جونگ‌کوک دیگر مثل قبل نبود.

و شاید بدتر از آن…

خودش هم دیگر مثل قبل نبود....

ادامه در پارت ۸
شرط ۱۵ لایک
دیدگاه ها (۰)

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮Part : 8صبح زود، نور کم‌رنگ آفتاب از پشت پرده‌های...

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮part : 9بعد از آن گفت‌وگوی کوتاه، سکوت بینشان سنگ...

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮Part :6کوک: هی… چیشد؟حالت خوبه؟لینا که هنوز کمی گ...

https://wisgoon.com/jeon_vera بچه ها فالو شه فیکاش حرف نداره...

قهوه تلخ پارت پنجملیها از جاش تکون نم...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۴از زبان ات جونگ کوک ماشینو تو ح...

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط