{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮
Part :6


کوک: هی… چیشد؟

حالت خوبه؟

لینا که هنوز کمی گیج بود، سرش را بالا آورد و با صدایی آرام جواب داد:

لینا:

ا… آره، خوبم.

فقط یه‌کم سرم درد می‌کنه.

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به صورت رنگ‌پریده‌ی او انداخت و گفت:

کوک:

یکم استراحت کن، شاید بهتر شدی.

لینا:

آهم…

کوک نگاهی به او انداخت، بعد بی‌حوصله اما آرام ادامه داد:

کوک:

خب، من می‌رم اتاقم.

کاری داشتی، خدمتکارها رو صدا کن.

لینا چیزی نگفت.

فقط نگاهش کرد…

نگاهی که پر از سؤال بود.

ویو لینا
آقا رو باش…

مثلاً تا دیروز می‌خواست منو بکشه،

حالا یهو این‌قدر مهربون شده؟

چرا رفتارش این‌طوری عوض شد؟

چرا این‌قدر نگران منه؟

اصلاً چرا این‌قدر بهم اهمیت می‌ده؟

لینا ابروهایش را در هم کشید و زیر لب غر زد:

لینا:

اصلاً من چرا دارم درباره‌ی این پفیوز فکر می‌کنم؟

بعد خودش سریع زیر لب ادامه داد:

لینا:

هویی… حرف دهنتو بفهم!

دخترک با همین فکرها روی تختش دراز کشید،

اما ذهنش آرام نمی‌گرفت.

سؤال‌ها پشت سر هم می‌آمدند و هیچ‌کدام جواب نداشتند.

چرا کوک این‌قدر به او اهمیت می‌دهد؟

چرا رفتارش با او فرق دارد؟

چرا هر بار که لینا را می‌بیند، انگار چیزی درونش تغییر می‌کند؟

و این سؤال فقط برای لینا نبود…

کوک هم بارها این را از خودش پرسیده بود.

بارها…

اما هیچ‌وقت جوابش را پیدا نکرده بود.

حتی خودش هم نمی‌دانست چرا این دختر،

این‌قدر برایش مهم شده است.

ساعت‌ها گذشت.

کم‌کم باران شروع به باریدن کرد.

صدای قطره‌ها روی شیشه‌ها،

و بوی نمِ خیابان‌های سئول،

فضا را عجیب و مرموز کرده بود.

شب، آرام و سنگین روی شهر افتاده بود؛

اما زیر این آرامش ظاهری، چیزی پنهان بود…

چیزی شبیه راز.

شبیه سرنوشت.

لینا خوابیده بود،

بی‌خبر از اینکه چه چیزی در انتظارش است.

بی‌خبر از اینکه زندگی‌اش،

خیلی زود قرار است از این آرامشِ موقت بیرون کشیده شود.

و مهم‌تر از همه…

بی‌خبر از اینکه خودش،

تبدیل به بخشی از سرنوشت کسی شده که هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کرد.

اما آیا او این سرنوشت را می‌پذیرفت؟

و کوک؟

آیا او از آنچه در دلش می‌گذشت، راضی بود؟

پسرک پشت میز کارش نشسته بود.

گوشی در دستش بود و بی‌هدف صفحه را بالا و پایین می‌کرد.

ظاهرش آرام بود…

اما ذهنش آرامش نداشت.

فکرش یک‌جا نمی‌ماند.

فقط یک سؤال مدام در سرش می‌چرخید:

چرا لینا این‌قدر برایش مهم شده بود؟

سؤالی که همه‌ی اطرافش شاید می‌پرسیدند،

اما هیچ‌کس جوابش را نمی‌دانست.

و شاید…

خودِ کوک هم هنوز آماده نبود که جوابش را قبول کند.

ادامه در پارت ۷…
شرط : ۱۵ لایک
دیدگاه ها (۰)

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮Part : 7شب، سنگین‌تر از همیشه روی شهر افتاده بود....

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮Part : 8صبح زود، نور کم‌رنگ آفتاب از پشت پرده‌های...

https://wisgoon.com/jeon_vera بچه ها فالو شه فیکاش حرف نداره...

خب سلام بچه ها اومدم یک موضوعی رو بهتون بگم چون که امتحانات ...

قهوه تلخ پارت پنجملیها از جاش تکون نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط