اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "33"
"ویو جئون آنجلینا"
غذا رو آروم خوردیم...
برخلاف چیزی که فکر میکردم...
نه سکوت بینمون بد بود نه لازم بود هی حرف بزنیم
فقط هر از گاهی نگاهمون به هم میافتاد
و دوباره مشغول غذا خوردن میشدیم...
بعد از اینکه شام تموم شد...
خواستم بشقابمو بردارم..
همون لحظه جیمین زودتر برداشتش:
+ خودم میبرم
_ میدونم
+ پس چرا گرفتی؟
خیلی آروم گفت:
_ چون تو غذا درست کردی.
منطقشو باش..
یکم پیشم اینو گفتی..
بعد بشقاب خودش رو هم برداشت و رفت سمت آشپزخونه
منم دیگه چیزی نگفتم..
منم روی مبل نشستم..
از آشپزخونه اومد بیرون توی دستش کیسهی آب گرم بود..
بدون اینکه چیزی بگه کنارم روی مبل نشست و کیسه رو آروم سمتم گرفت:
_ بذارش روی شکمت.
نگاش کردم:
+ از کجا فهمیدی دوباره درد گرفته؟
لبخند خیلی کوچیکی زد:
_ از قیافهت.
هعی...
انقدر تابلوئم؟..
کیسه رو گرفتم و روی شکمم گذاشتم..
گرماش واقعاً خوب بود
آروم گفتم:
+ مرسی...
_ خواهش میکنم.
چند لحظه سکوت شد بعد خودم شروع کردم:
+ امروز از صبح تا الان فقط کار کردم.
سرش رو سمتم برگردوند:
+ همهی لباسامو چیدم... اتاق کارمو مرتب کردم... اتاق لباسمو هم کامل عوض کردم
فقط آروم گوش میداد..
و همین باعث میشد ادامه بدم:
+ بعدشم خاله اومد.
لبخند محوی زد:
+ سوپ آورده بود.
بعد یه نگاه ریز بهش کردم:
+ تو بهش گفته بودی روز سوم پریودمم؟
منم دیوونم.. وقتی میدونم گفته چرا میپرسم؟
سرش رو خیلی آروم تکون داد:
_ آره.
پوفی کشیدم وقت غر زدن بود:
+ همه رو خبر میکنی تو...
یه خندهی کوتاه کرد:
_ فقط مامانمو
+ همونم زیادیه
_ نگران بودم
چیزی نگفتم..
همش ادمو لال میکنه..
حقیقتش نمیشد بابت نگرانی کسی دعواش کرد..
همون موقع چشمم به تلویزیون افتاد:
+ فیلم میبینی؟
جیمین هم به تلویزیون نگاه کرد:
_ اگه تو دوست داشته باشی
ریموت رو برداشتم:
+ فقط فیلم غمگین نباشه... حوصله گریه ندارم..
لبخندش یکم پررنگتر شد:
_ باشه
یه فیلم کمدی پیدا کردیم
چراغهای سالن خاموش بود...
فقط نور تلویزیون روی صورتمون افتاده بود
وسط فیلم یه صحنهی خندهدار اومد.
بیاختیار زدم زیر خنده
وقتی خندهم تموم شد یواشکی نگاش کردم..
داشت به جای فیلم...
منو نگاه میکرد
همین که چشمامون توی هم افتاد..
آروم نگاهشو برگردوند سمت تلویزیون..
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود
ولی نمیدونستم چرا...
یه لبخند خیلی کوچیک..
بیاختیار روی لبای خودمم نشست..(تایپم؟ یکی که سرمو برگردونم ببینم داره نگام میکنه..🤭)
شرط؟
200 لایک..
80 بازنشر..
پارت "33"
"ویو جئون آنجلینا"
غذا رو آروم خوردیم...
برخلاف چیزی که فکر میکردم...
نه سکوت بینمون بد بود نه لازم بود هی حرف بزنیم
فقط هر از گاهی نگاهمون به هم میافتاد
و دوباره مشغول غذا خوردن میشدیم...
بعد از اینکه شام تموم شد...
خواستم بشقابمو بردارم..
همون لحظه جیمین زودتر برداشتش:
+ خودم میبرم
_ میدونم
+ پس چرا گرفتی؟
خیلی آروم گفت:
_ چون تو غذا درست کردی.
منطقشو باش..
یکم پیشم اینو گفتی..
بعد بشقاب خودش رو هم برداشت و رفت سمت آشپزخونه
منم دیگه چیزی نگفتم..
منم روی مبل نشستم..
از آشپزخونه اومد بیرون توی دستش کیسهی آب گرم بود..
بدون اینکه چیزی بگه کنارم روی مبل نشست و کیسه رو آروم سمتم گرفت:
_ بذارش روی شکمت.
نگاش کردم:
+ از کجا فهمیدی دوباره درد گرفته؟
لبخند خیلی کوچیکی زد:
_ از قیافهت.
هعی...
انقدر تابلوئم؟..
کیسه رو گرفتم و روی شکمم گذاشتم..
گرماش واقعاً خوب بود
آروم گفتم:
+ مرسی...
_ خواهش میکنم.
چند لحظه سکوت شد بعد خودم شروع کردم:
+ امروز از صبح تا الان فقط کار کردم.
سرش رو سمتم برگردوند:
+ همهی لباسامو چیدم... اتاق کارمو مرتب کردم... اتاق لباسمو هم کامل عوض کردم
فقط آروم گوش میداد..
و همین باعث میشد ادامه بدم:
+ بعدشم خاله اومد.
لبخند محوی زد:
+ سوپ آورده بود.
بعد یه نگاه ریز بهش کردم:
+ تو بهش گفته بودی روز سوم پریودمم؟
منم دیوونم.. وقتی میدونم گفته چرا میپرسم؟
سرش رو خیلی آروم تکون داد:
_ آره.
پوفی کشیدم وقت غر زدن بود:
+ همه رو خبر میکنی تو...
یه خندهی کوتاه کرد:
_ فقط مامانمو
+ همونم زیادیه
_ نگران بودم
چیزی نگفتم..
همش ادمو لال میکنه..
حقیقتش نمیشد بابت نگرانی کسی دعواش کرد..
همون موقع چشمم به تلویزیون افتاد:
+ فیلم میبینی؟
جیمین هم به تلویزیون نگاه کرد:
_ اگه تو دوست داشته باشی
ریموت رو برداشتم:
+ فقط فیلم غمگین نباشه... حوصله گریه ندارم..
لبخندش یکم پررنگتر شد:
_ باشه
یه فیلم کمدی پیدا کردیم
چراغهای سالن خاموش بود...
فقط نور تلویزیون روی صورتمون افتاده بود
وسط فیلم یه صحنهی خندهدار اومد.
بیاختیار زدم زیر خنده
وقتی خندهم تموم شد یواشکی نگاش کردم..
داشت به جای فیلم...
منو نگاه میکرد
همین که چشمامون توی هم افتاد..
آروم نگاهشو برگردوند سمت تلویزیون..
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود
ولی نمیدونستم چرا...
یه لبخند خیلی کوچیک..
بیاختیار روی لبای خودمم نشست..(تایپم؟ یکی که سرمو برگردونم ببینم داره نگام میکنه..🤭)
شرط؟
200 لایک..
80 بازنشر..
- ۲.۳k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط