اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "34"
"ویو جئون آنجلینا"
"یک ماه بعد"
یه ماه...
نفهمیدم چجوری گذشت...
من هنوزم سر هر چیزی غر میزدم...
جیمینم هنوزم با اون قیافهی آرومش اعصابمو خورد میکرد...
ولی دیگه کنار هم بودن سخت نبو
حتی بعضی وقتا بیاختیار منتظر میشدم شب بشه و برگرده خونه...
" • • • • • • • • • • "
صبح زود از خواب بیدار شدم
یه نگاه به کنارم انداختم
جیمین هنوز خواب بود آروم از تخت اومدم پایین که بیدار نشه
بعد از شستن صورتم رفتم پایین
آشپز مشغول آماده کردن صبحونه بود صبحونهمو خوردم..
بعد هم به اشپز و وظافت چی مرخصی دادم که خودم امروز برای دخترا سنگ تموم بزارم..
همون موقع توی گروه به لارا پیام دادم:
+ ساعت چند میاین؟
لارا همون ثانیه جواب داد:
_دو ساعت دیگه من و جینا اونجاییم
پوفی کشیدم:
+ الهی
دو ساعت؟
وقت کمه
شروع کردم گردگیری، بعد جارو، بعد تی...
وسط کار زیر لب غر میزدم:
+ الهی خیر نبینین انگار وزیر کره دعوت کردم...
یه گوشه از سالن رو تمیز کردم
بعد رفتم سراغ آشپزخونه
در یخچال رو باز کردم چند ثانیه فقط نگاه کردم:
+ خب برای این شکموها چی درست کنم؟
آخرش تصمیم گرفتم غذاهای مورد علاقهمون رو درست کنم..
یه قابلمه کیمچی جیگه گذاشتم
کنارش برنج آماده کردم
بعد شروع کردم بولگوگی رو مزهدار کردن برای مخلفات هم چند مدل بانچان مثل کیمچی، سالاد جوانه و اسفناج آماده کردم..(از هوش مصنوعی پرسیدم اسم های اینا رو نمیدونم درستن یا نه💆🏻♀️😶)
وسط خرد کردن پیاز...
صدای خمیازهای از پشت سرم اومد برگشتم
جیمین با موهای نامرتب و تیشرت مشکی، خوابآلود کنار در آشپزخونه ایستاده بود..
لبخند کوچیکی زد:
_ صبح بخیر.
+ صبح بخیر.
نگاهش افتاد به ظرفا:
_ آشپز کجاست؟
+ مرخصش کردم
ابروش بالا رفت
_ چرا؟
+ چون دلم خواست خودم آشپزی کنم.
یه نگاه به قابلمهها انداخت:
_ برای خودمون؟
سرمو تکون دادم:
+ نه... لارا و جینا هم میان.
خیلی آروم گفت:
_ فهمیدم.
بعد بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت کابینت
یه لیوان آب برای خودش ریخت چند ثانیه بعد دوباره برگشت:
_ کمک نمیخوای؟
اخمام رفت تو هم:
+ نه.
_ مطمئنی؟
+ آره.
_ باشه
همین؟نه اصرار کرد نه بحث..
فقط نشست روی صندلی اپن دستاشو روی میز گذاشت و همونطور که من مشغول آشپزی بودم...
آروم نگام میکرد
بعد از چند دقیقه طاقت نیاوردم:
+ چرا زل زدی؟
لبخند خیلی کمرنگی زد:
_ هیچی فقط خونه وقتی خودت توی آشپزخونهای یه حس دیگه داره..
چند لحظه ساکت موندم بعد سریع صورتمو برگردوندم سمت قابلمه:
+ چاپلوسی نکن...
از پشت سرم فقط صدای خندهی آرومش اومد:
_ چاپلوسی نبو واقعیت بود.
لعنتی...
بازم یه چیزی گفت که نتونستم جوابشو بدم..
شرط؟
200 لایک..
80 بازنشر..
پارت "34"
"ویو جئون آنجلینا"
"یک ماه بعد"
یه ماه...
نفهمیدم چجوری گذشت...
من هنوزم سر هر چیزی غر میزدم...
جیمینم هنوزم با اون قیافهی آرومش اعصابمو خورد میکرد...
ولی دیگه کنار هم بودن سخت نبو
حتی بعضی وقتا بیاختیار منتظر میشدم شب بشه و برگرده خونه...
" • • • • • • • • • • "
صبح زود از خواب بیدار شدم
یه نگاه به کنارم انداختم
جیمین هنوز خواب بود آروم از تخت اومدم پایین که بیدار نشه
بعد از شستن صورتم رفتم پایین
آشپز مشغول آماده کردن صبحونه بود صبحونهمو خوردم..
بعد هم به اشپز و وظافت چی مرخصی دادم که خودم امروز برای دخترا سنگ تموم بزارم..
همون موقع توی گروه به لارا پیام دادم:
+ ساعت چند میاین؟
لارا همون ثانیه جواب داد:
_دو ساعت دیگه من و جینا اونجاییم
پوفی کشیدم:
+ الهی
دو ساعت؟
وقت کمه
شروع کردم گردگیری، بعد جارو، بعد تی...
وسط کار زیر لب غر میزدم:
+ الهی خیر نبینین انگار وزیر کره دعوت کردم...
یه گوشه از سالن رو تمیز کردم
بعد رفتم سراغ آشپزخونه
در یخچال رو باز کردم چند ثانیه فقط نگاه کردم:
+ خب برای این شکموها چی درست کنم؟
آخرش تصمیم گرفتم غذاهای مورد علاقهمون رو درست کنم..
یه قابلمه کیمچی جیگه گذاشتم
کنارش برنج آماده کردم
بعد شروع کردم بولگوگی رو مزهدار کردن برای مخلفات هم چند مدل بانچان مثل کیمچی، سالاد جوانه و اسفناج آماده کردم..(از هوش مصنوعی پرسیدم اسم های اینا رو نمیدونم درستن یا نه💆🏻♀️😶)
وسط خرد کردن پیاز...
صدای خمیازهای از پشت سرم اومد برگشتم
جیمین با موهای نامرتب و تیشرت مشکی، خوابآلود کنار در آشپزخونه ایستاده بود..
لبخند کوچیکی زد:
_ صبح بخیر.
+ صبح بخیر.
نگاهش افتاد به ظرفا:
_ آشپز کجاست؟
+ مرخصش کردم
ابروش بالا رفت
_ چرا؟
+ چون دلم خواست خودم آشپزی کنم.
یه نگاه به قابلمهها انداخت:
_ برای خودمون؟
سرمو تکون دادم:
+ نه... لارا و جینا هم میان.
خیلی آروم گفت:
_ فهمیدم.
بعد بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت کابینت
یه لیوان آب برای خودش ریخت چند ثانیه بعد دوباره برگشت:
_ کمک نمیخوای؟
اخمام رفت تو هم:
+ نه.
_ مطمئنی؟
+ آره.
_ باشه
همین؟نه اصرار کرد نه بحث..
فقط نشست روی صندلی اپن دستاشو روی میز گذاشت و همونطور که من مشغول آشپزی بودم...
آروم نگام میکرد
بعد از چند دقیقه طاقت نیاوردم:
+ چرا زل زدی؟
لبخند خیلی کمرنگی زد:
_ هیچی فقط خونه وقتی خودت توی آشپزخونهای یه حس دیگه داره..
چند لحظه ساکت موندم بعد سریع صورتمو برگردوندم سمت قابلمه:
+ چاپلوسی نکن...
از پشت سرم فقط صدای خندهی آرومش اومد:
_ چاپلوسی نبو واقعیت بود.
لعنتی...
بازم یه چیزی گفت که نتونستم جوابشو بدم..
شرط؟
200 لایک..
80 بازنشر..
- ۳.۳k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط