اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "35"
"ویو جئون آنجلینا"
" • • • • • • • • • • "
بالاخره غذاها آماده شد...
همه چیز رو روی میز چیدم.
کیمچی جیگه، بولگوگی، برنج، بانچانها و چند تا خوراکی کوچیک که میدونستم جینا دوست داره..
یه نگاه به ساعت انداختم هنوز چند دقیقه مونده بود تا برسن.
خودمو روی صندلی انداختم و یه نفس عمیق کشیدم:
+ من چرا برای اومدن اینا انقدر کار کردم؟
صدای جیمین از کنارم اومد:
_ چون دوست داری همه چیز خوب باشه
برگشتم سمتش:
+ تو از کجا فهمیدی؟
شونه بالا انداخت:
_ چون تو وقتی برات مهم باشه،زیادی تلاش میکنی
چند ثانیه نگاهش کردم
بازم همونجوری یه چیزی میگفت که آدم نمیدونست چی جواب بده..
+ زیادی منو میشناسی
لبخند کوچیکی زد:
_ یک ماه گذشته
+ یک ماه که چیزی نیست
_ برای شناختن تو؟ هست
خواستم جواب بدم که صدای زنگ در اومد
+ اومدن.
جیمین رفت سمت در
چند ثانیه بعد صدای جونگکوک توی خونه پیچید:
_ سلام کسی خونه هست؟
چشمامو بستم:
+ لازم نبود داد بزنی..
لارا با خنده وارد شد:
_ هنوزم همون آنجلینایی
+ یعنی چی؟
_ یعنی همون که برای یه سلام کردن هم غر میزنه
+ بکش بیشتر ازم..
خندید و اومد بغلم کرد
بعد جینا و تهیونگ وارد شدن جینا با لبخند سمتم اومد:
_ سلام عروس خانوم..
چشمامو ریز کردم:
+ تو هم شروع کردی؟
خندید
_ خب دیگه باید عادت کنی
جیمین از پشت سرمون رد شد:
_ دقیقا
برگشتم سمتش:
+ تو ساکت
لبخند زد:
_ چشم
هعی مرتیکه گاو..
چند دقیقه بعد همه دور میز نشسته بودن
جینا آروم غذا میخورد و تهیونگ هر چند دقیقه یه بار نگاهش میکرد لارا هم طبق معمول حرف میزد و جونگکوک فقط با خنده جوابشو میداد..
نگاهم ناخودآگاه روی جینا موند
سه ماهه بود...
سه ماهی که از وقتی فهمیده بود مادر میشه، انگار یه آرامش خاصی پیدا کرده بود
+ جینا زیاد خسته نمیشی؟
جینا لبخند زد
_ نه خوبم..
تهیونگ سریع گفت:
_ ولی باید بیشتر استراحت کنه
جینا برگشت سمتش:
_ تهیونگ...
_ جانم؟
_ من باردارم نه اینکه مریض باشم
لارا خندید:
_ این جمله رو روزی صد بار بهش بگو شاید بفهمه..
جونگکوک سر تکون داد:
_ بعیده
همه خندیدن
بعد از غذا وقتی همه توی سالن نشسته بودن جینا کنارم نشست
آروم گفت:
_ خوشحالم
نگاهش کردم:
+ برای چی؟
لبخند زد
_ اینکه بالاخره دارم میبینم راحت شدی
چند لحظه ساکت موندم
+ من؟
_ آره
نگاهش سمت جیمین رفت که داشت با تهیونگ حرف میزد:
_ قبلاً هر وقت اسم جیمین میومد اخم میکردی
+ هنوزم بعضی وقتا میکنم
خندید:
_ ولی الان فرق کرده
چیزی نگفتم چون خودش هم میدونست فرق کرده بود..
شاید هم قبول کرده بودم شوهرمه..
شب که همه رفتن خونه دوباره ساکت شد..
من روی مبل نشسته بودم و جیمین کنارم
چند دقیقه هیچکدوم حرف نزدیم
بعد آروم گفت:
_ خسته شدی؟
+ یکم
_ ولی خوش گذشت؟
نگاهش کردم:
+ آره
لبخند کوچیکی زد:
_ خوبه
+ فقط..
_ چی؟
+ فردا دیگه مهمون دعوت نمیکنم
خندید:
_ باشه
+ جدی؟
_ آره
+ اینقدر راحت قبول کردی؟
نگاهم کرد:
_ چون میدونم دو روز دیگه باز دعوت شون میکنی
چشمام گرد شد:
+ من اینقدر قابل پیشبینیام؟
آروم جواب داد:
_ برای من... آره
و نمیدونم چرا ولی این بار از اینکه یکی منو اینقدر خوب میشناخت حس بدی نداشتم..
خسته بودیمو خوابیدیم..
شرط؟
200 لایک..
80 بازنشر..
😶💋میز بعد از شام شون..
استایل هاشون..
ارایش آنجلینا..
پارت "35"
"ویو جئون آنجلینا"
" • • • • • • • • • • "
بالاخره غذاها آماده شد...
همه چیز رو روی میز چیدم.
کیمچی جیگه، بولگوگی، برنج، بانچانها و چند تا خوراکی کوچیک که میدونستم جینا دوست داره..
یه نگاه به ساعت انداختم هنوز چند دقیقه مونده بود تا برسن.
خودمو روی صندلی انداختم و یه نفس عمیق کشیدم:
+ من چرا برای اومدن اینا انقدر کار کردم؟
صدای جیمین از کنارم اومد:
_ چون دوست داری همه چیز خوب باشه
برگشتم سمتش:
+ تو از کجا فهمیدی؟
شونه بالا انداخت:
_ چون تو وقتی برات مهم باشه،زیادی تلاش میکنی
چند ثانیه نگاهش کردم
بازم همونجوری یه چیزی میگفت که آدم نمیدونست چی جواب بده..
+ زیادی منو میشناسی
لبخند کوچیکی زد:
_ یک ماه گذشته
+ یک ماه که چیزی نیست
_ برای شناختن تو؟ هست
خواستم جواب بدم که صدای زنگ در اومد
+ اومدن.
جیمین رفت سمت در
چند ثانیه بعد صدای جونگکوک توی خونه پیچید:
_ سلام کسی خونه هست؟
چشمامو بستم:
+ لازم نبود داد بزنی..
لارا با خنده وارد شد:
_ هنوزم همون آنجلینایی
+ یعنی چی؟
_ یعنی همون که برای یه سلام کردن هم غر میزنه
+ بکش بیشتر ازم..
خندید و اومد بغلم کرد
بعد جینا و تهیونگ وارد شدن جینا با لبخند سمتم اومد:
_ سلام عروس خانوم..
چشمامو ریز کردم:
+ تو هم شروع کردی؟
خندید
_ خب دیگه باید عادت کنی
جیمین از پشت سرمون رد شد:
_ دقیقا
برگشتم سمتش:
+ تو ساکت
لبخند زد:
_ چشم
هعی مرتیکه گاو..
چند دقیقه بعد همه دور میز نشسته بودن
جینا آروم غذا میخورد و تهیونگ هر چند دقیقه یه بار نگاهش میکرد لارا هم طبق معمول حرف میزد و جونگکوک فقط با خنده جوابشو میداد..
نگاهم ناخودآگاه روی جینا موند
سه ماهه بود...
سه ماهی که از وقتی فهمیده بود مادر میشه، انگار یه آرامش خاصی پیدا کرده بود
+ جینا زیاد خسته نمیشی؟
جینا لبخند زد
_ نه خوبم..
تهیونگ سریع گفت:
_ ولی باید بیشتر استراحت کنه
جینا برگشت سمتش:
_ تهیونگ...
_ جانم؟
_ من باردارم نه اینکه مریض باشم
لارا خندید:
_ این جمله رو روزی صد بار بهش بگو شاید بفهمه..
جونگکوک سر تکون داد:
_ بعیده
همه خندیدن
بعد از غذا وقتی همه توی سالن نشسته بودن جینا کنارم نشست
آروم گفت:
_ خوشحالم
نگاهش کردم:
+ برای چی؟
لبخند زد
_ اینکه بالاخره دارم میبینم راحت شدی
چند لحظه ساکت موندم
+ من؟
_ آره
نگاهش سمت جیمین رفت که داشت با تهیونگ حرف میزد:
_ قبلاً هر وقت اسم جیمین میومد اخم میکردی
+ هنوزم بعضی وقتا میکنم
خندید:
_ ولی الان فرق کرده
چیزی نگفتم چون خودش هم میدونست فرق کرده بود..
شاید هم قبول کرده بودم شوهرمه..
شب که همه رفتن خونه دوباره ساکت شد..
من روی مبل نشسته بودم و جیمین کنارم
چند دقیقه هیچکدوم حرف نزدیم
بعد آروم گفت:
_ خسته شدی؟
+ یکم
_ ولی خوش گذشت؟
نگاهش کردم:
+ آره
لبخند کوچیکی زد:
_ خوبه
+ فقط..
_ چی؟
+ فردا دیگه مهمون دعوت نمیکنم
خندید:
_ باشه
+ جدی؟
_ آره
+ اینقدر راحت قبول کردی؟
نگاهم کرد:
_ چون میدونم دو روز دیگه باز دعوت شون میکنی
چشمام گرد شد:
+ من اینقدر قابل پیشبینیام؟
آروم جواب داد:
_ برای من... آره
و نمیدونم چرا ولی این بار از اینکه یکی منو اینقدر خوب میشناخت حس بدی نداشتم..
خسته بودیمو خوابیدیم..
شرط؟
200 لایک..
80 بازنشر..
😶💋میز بعد از شام شون..
استایل هاشون..
ارایش آنجلینا..
- ۲.۷k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط