{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۱۶

رمان: گرفتار تو

پارت ۱۶ (قسمت دوم :بازیِ آرامشِ کاذب)

تا پام رو گذاشتم توی راهرو، حس می‌کردم دارم رویِ لبه‌یِ تیغ راه می‌رم. هر صدایی که از اون‌طرفِ در می‌اومد، انگار یه سیلی بود به صورتم. اما یه چیزی تویِ وجودم، اون بخشِ سرد و منطقیِ هکرِ تویِ مغزم، داشت داد می‌زد: «تهیونگ، اگه فرار کنی، اون وقت واقعاً اسیرِ اون قفس می‌شی. اما اگه نشینی، اگه جوری رفتار کنی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، اون وقت اون وقت تویی که بازی رو کنترل می‌کنی.»

یه نفسِ عمیق کشیدم. چشمام رو بستم و سعی کردم لرزشِ دستام رو کنترل کنم. نباید می‌ذاشتم بفهمه چقدر از اون صحنه‌یِ درِ پودر شده و نگاهِ مرگبارِ جونگ‌کوک ترسیدم.

به جای اینکه دنبالِ درِ خروجی یا راهِ فرار بگردم، مستقیم رفتم سمتِ پله‌ها. پاهایم مثلِ ژله بودن، ولی با هر قدمی که به سمتِ طبقه‎‌یِ پایین برمی‌داشتم، خودم رو محکم‌تر می‌کردم. وقتی رسیدم به سالنِ اصلی، فضایِ وسیع و ساکتِ عمارت مثلِ یه قبرستون بود. نورِ ملایمِ لوسترها رویِ کف‌پوش‌هایِ براق می‌تابید و همه چیز بیش از حد مرتب و بی‌نقص بود؛ درست مثلِ زندگیِ خودِ جونگ‌کوک.شکمم یهو یه صدایِ بدی داد. از شدتِ استرس و گریه‌یِ اون چند ساعت، حتی یادم رفته بودم گرسنه بودم. با خودم گفتم: «خب، تهیونگ، اگه می‌خوای جدی باشی، باید جوری رفتار کنی که انگار این عمارت، خونه‌یِ خودته، نه یه زندان.»

با یه قدم‌برداشتنِ آروم و باوقار، رفتم سمتِ آشپزخونه. می‌دونستم تویِ این ساعت‌ها، اکثرِ خدمتکارها مشغولِ کارهایِ دیگه هستن یا تویِ اتاق‌هایِ خودشون. واردِ آشپزخونه شدم؛ بویِ قهوه و بیسکویت‌هایِ تازه تویِ فضا پیچیده بود.

رفتم سمتِ یخچال و یه ظرفِ میوه و یه تکه کیکِ شکلاتی که تویِ ویترین بود رو برداشتم. با یه آرامشِ ساختگی، همون‌طور که با دستم یه تیکه از کیک رو می‌بردم تویِ دهنم، رفتم سمتِ صندلی‌هایِ راحتیِ کنارِ سالن.

ننشستم که کسی نبینتم؛ مستقیم رفتم تویِ فضایِ بازِ سالن، جایی که کاملاً جلویِ چشمِ دوربین‌ها و چشمِ خودِ جونگ‌کوک باشه. نشستم، پاهام رو یکی بالا انداختم و شروع کردم به خوردن. طعمِ شیرینِ کیک توی دهنم بود، اما تویِ گلویم مثلِ سنگ می‌گرفت. هر گاز که می‌خوردم، انگار داشتم یه لایه از نقابِ دروغینم رو محکم‌تر می‌کردم.در حالی که داشتم با بی‌خیالی یه تکه سیب می‌خوردم، چشمم به پله‌ها بود. منتظر بودم که هر لحظه سایه‌یِ اون مردِ غول‌پیکر و خشمگین رو ببینم که داره از پله‌ها پایین می‌آد و می‌خواد حسابِ اون همه دردسر رو بهم برسونه. اما من فقط نشسته بودم، با یه قیافه‌یِ خسته و یه ذره کلافه، انگار که فقط یه کم گرسنه بودم و حالا دارم یه میان‌وعده‌یِ ساده می‌خورم.

«بیا جلو جونگ‌کوک… ببین کی رو داری تویِ خونه‌ات داری می‌بینی. من دیگه اون بچه‌یِ گریونِ گوشه‌یِ اتاق نیستم.»
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۱۶

پارت ۱۷: سایه‌ی آرامشسکوت سنگینی بر سالن حاکم بود. تهیونگ از...

رمان: گرفتار توپارت شانزدهم (بخش اول: بازی با آتش)هنوز نفسم ...

رمان: گرفتار توپارت ۱۵ (بخش دوم: آرامشِ قبل از طوفانِ دوباره...

پارت ۶۱

پارت ۲ویو ا.ت رسیدیم خونه و از ماشین پیاده شدیم رفتیم داخل م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط