{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۱۶

رمان: گرفتار تو

پارت ۱۶ (قسمت سوم: طعمِ واقعیِ شکلات)

وقتی کیک شکلاتی رو گذاشتم دهنم، تازه فهمیدم چقدر بدنم خالی کرده بود. تمامِ بدنم از اون همه گریه و استرسِ چند ساعت گذشته، مثلِ بید می‌لرزید و واقعاً گلوم خشک شده بود. هیچ نقشه‌ای نداشتم. نه می‌خواستم هکر بازی دربیارم، نه می‌خواستم ادای آدم‌های شجاع رو دربیارم. فقط و فقط گرسنه‌ام بود و خسته. انگار تمامِ انرژی‌ام با اون جیغ و دادها تخلیه شده بود و حالا مغزم فرمان داده بود: «تهیونگ، فقط بخور وگرنه بیهوش می‌شی.»

تکیه دادم به مبلِ چرمیِ بزرگِ سالن. پاهام رو جمع کردم توی شکمم و یه چنگال دیگه از کیک برداشتم. طعمِ شیرین و سنگینِ شکلاتِ تلخ، حسابی بهم چسبید. یکم از آبمیوه‌ی خنکم هم سر کشیدم که حس کردم بالاخره یخِ توی گلوم داره آب میشه.

همون‌طور که داشتم با لذتِ واقعی و بدونِ هیچ فکری به دیوارِ روبرو زل می‌زدم و می‌جویدم، صدای قدم‌های آرومی رو روی پله‌های چوبی شنیدم.حتی سرم رو هم برنگردوندم. راستش انقدر خسته بودم که برام مهم نبود. می‌خواست داد بزنه؟ می‌خواست دوباره در رو پودر کنه؟ خب بکنه. فعلاً که کیکِ من خوشمزه بود.

جونگ‌کوک با همون شلوار مشکی و تیشرتِ آزادش، خیلی آروم و بی‌صدا از پله‌ها اومد پایین. آستین‌هاش رو تا آرنج بالا زده بود و رگ‌های دستش هنوز از اون عصبانیتِ چند دقیقه‌ی پیش برجسته بود، اما راه رفتنش هیچ نشونی از خشم نداشت.

قدم‌هاش رو کج کرد سمتِ مبلی که من روش مچاله شده بودم. انتظار داشتم با اون صدای بم و ترسناکش بازخواستم کنه، اما هیچ صدایی نیومد. سایه‌ی بلندش روی من افتاد. سایه‌ای که تا چند لحظه پیش برام مثلِ کابوس بود، حالا فقط یه حضورِ سنگین بود.

جونگ‌کوک بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزنه، خم شد و با آرامشِ عجیبی، درست روی مبلِ دونفره، کنارِ من نشست. فاصله‌مون کمتر از یه وجب بود. نفسش بویِ عجیبی از خنکی و تلخی می‌داد.

به ظرفِ کیک و میوه‌ی توی دستم زل زد. منم با دهنِ نیمه‌پر، خیلی بی‌تفاوت بهش نگاه کردم. انگار نه انگار که این همونآدمیه که نیم‌ساعت پیش داشت اتاق رو روی سرم خراب می‌کرد.

جونگ‌کوک دستش رو دراز کرد. انگشت‌های کشیده‌اش با اون تتوهای تیره، آروم رفتن سمتِ ظرف. یه تیکه‌ی کوچیک از توت‌فرنگیِ کنارِ کیک رو با چنگالِ من برداشت، گذاشت دهنش و شروع کرد به جویدن.

چشمای مشکی و عمیقش خیره موند به چشمام. هیچ خشمی توی نگاهش نبود، فقط یه جور کنجکاویِ عمیق و شاید… تعجب. انگار داشت توی دلش می‌گفت: «این همون پسریه که داشت از ترس قالب تهی می‌کرد؟»

کیک رو قورت دادم و ظرف رو یکم گرفتم سمتش. خیلی ساده و بدونِ هیچ لحنِ خاصی گفتم:

«کیکش خیلی خوبه. می‌خوای؟»

جونگ‌کوک لبانش به یک نیشخندِ خیلی ریز و محو باز شد. سرش رو تکان داد و چنگال رو از دستم گرفت تا یه تیکه‌ی دیگه از کیک رو خودش برداره. این سکوتِ بینِ ما، برخلافِ همیشه، اصلاً ترسناک نبود؛ یه جور آرامشِ عجیب و باورنکردنی بعد از طوفان بود.
[پایان پارت ۱۶]
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۱۶

رمان: گرفتار توپارت شانزدهم (بخش اول: بازی با آتش)هنوز نفسم ...

ادامه پارت ۵

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت ششم: بیداریِ تلخ در قفسِ طلاوق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط