پارت ۵۰
پارت ۵۰: بازی با دمِ شیر (شروع یه فصل جدید)
چند روز گذشته بود و دیگه کمکم داشتم روی پاهای خودم میایستادم. جای زخمهای روی کمرم هنوز یه کم میسوخت، ولی حسِ قدرتِ عجیبی توی دلم داشتم. اون شب که جونگکوک کنارم موند، بهم یه چیز خیلی مهم رو ثابت کرد: اون هر چقدر هم بخواد ادای آدمسنگدلها رو دربیاره، تهِ وجودش یه «نقطه ضعفِ بزرگ» به اسمِ من داشت.
وارد دفترِ کارش شدم. طبق معمول، غرقِ پروندهها بود و بوی عطرِ تلخش کلِ فضا رو پر کرده بود. بدون اینکه در بزنم رفتم داخل. سرش رو بلند کرد، همون اخمِ همیشگی، همون نگاهِ نافذ. انگار هنوز همون رئیسِ بیرحم بود که هیچکس حریفش نمیشد.
بدونِ اینکه معطل کنم، مستقیم رفتم سراغِ اصلِ مطلب: «جونگکوک، میخوام توی جلسهیِ بعدازظهرِ اعضایِ ارشد شرکت کنم. اون پروندهای که سرش دعوا شد… میخوام گزارشِ کاملش رو خودم بدم.»
جونگکوک حتی پلک هم نزد. خودکارش رو گذاشت روی میز و با یه صدایِ آروم ولی برندهتر از هر شمشیری گفت: «فکرش رو هم نکن. تو هنوز توی دورهی نقاهتی و جایگاهت الان اینجا نیست. برگرد اتاقت.»قبلاً اگه بود، تا این رو میگفت زهرهتَرک میشدم و فرار میکردم. ولی الان فرق داشت. یه لبخندِ کج زدم و رفتم نزدیکِ میز. خم شدم و دستام رو گذاشتم روی لبهی میز، طوری که صورتمون چند سانت بیشتر فاصله نداشت.
«دیشب که اونجوری داشتی پیشونیم رو نوازش میکردی، یادت نیست؟ فکر کنم دیشبِ مهربونتری داشتی…»
دیدم که چطوری قیافهاش عوض شد. یه لحظه انگار از این حرفم جا خورد، ولی بلافاصله خشمِ توی چشماش جرقه زد. دستش رو برد و چونهام رو گرفت؛ نه اونقدر محکم که درد بگیره، ولی اونقدر محکم که حس کنم کی داره حرف میزنه.
«فکر کردی چون یه شب مراقبت کردم، دیگه میتونی هر غلطی بخوای بکنی؟» صداش بم و خطرناک بود. «تهیونگ، حواست باشه چی داری میگی. من هنوز همونم. هنوزم اگه لازم باشه میتونم همونقدر بیرحم باشم.»
با نترسترین حالتی که میتونستم داشته باشم، به چشماش زل زدم. میدونستم داره بلوف میزنه. «میدونم. ولی میدونم که نمیخوای منو از خودت دور کنی، چون اونوقت دیگه شبها کسی رو نداری که آرومت کنه.»
سکوتِ سنگینی اتاق رو گرفت. انگار داشت توی ذهنشدودوتا چهارتا میکرد. میتونستم ببینم که چقدر از این جسارتِ من کلافهست، ولی همزمان نمیتونه منو پس بزنه. بالاخره چونهام رو ول کرد و با یه لحنِ سرد و کلافه گفت: «فقط به عنوانِ ناظر میای. حق نداری دهن باز کنی و تویِ تصمیماتِ بقیه دخالت کنی. و اگه فقط یه ذره… فقط یه ذره اشتباه کنی، خودم شخصاً از جلسه پرتت میکنم بیرون.»
لبخندی که روی لبم نشست، بزرگترین پیروزیِ زندگیم بود. «قبوله.»
جونگکوک بهم نگاه کرد، اون نگاهِ همیشگیِ «مراقب باش چی کار میکنی» رو داشت. «فکر نکن رامم شدی. من فقط دارم بهت اجازه میدم که نزدیک بمونی. این بازیِ توئه، ولی قانونهاش رو من تعیین میکنم. حالا گمشو بیرون، باید کار کنم.»
وقتی از اتاق اومدم بیرون، قلبم داشت از توی سینه میاومد بیرون. تازه اولِ راه بودم. جونگکوک هنوز همون آدمِ قدرتمند و خطرناک بود و من هنوز داشتم با آتیش بازی میکردم. بازیِ قدرت تازه شروع شده بود، و من تازه داشتم یاد میگرفتم که چطوری تویِ این دنیایِ تاریک، ورق رو به نفعِ خودم برگردونم… بدون اینکه بذارم اون هیولایِ درونش دوباره بهم آسیب بزنه.
[پایان پارت ۵۰]
چند روز گذشته بود و دیگه کمکم داشتم روی پاهای خودم میایستادم. جای زخمهای روی کمرم هنوز یه کم میسوخت، ولی حسِ قدرتِ عجیبی توی دلم داشتم. اون شب که جونگکوک کنارم موند، بهم یه چیز خیلی مهم رو ثابت کرد: اون هر چقدر هم بخواد ادای آدمسنگدلها رو دربیاره، تهِ وجودش یه «نقطه ضعفِ بزرگ» به اسمِ من داشت.
وارد دفترِ کارش شدم. طبق معمول، غرقِ پروندهها بود و بوی عطرِ تلخش کلِ فضا رو پر کرده بود. بدون اینکه در بزنم رفتم داخل. سرش رو بلند کرد، همون اخمِ همیشگی، همون نگاهِ نافذ. انگار هنوز همون رئیسِ بیرحم بود که هیچکس حریفش نمیشد.
بدونِ اینکه معطل کنم، مستقیم رفتم سراغِ اصلِ مطلب: «جونگکوک، میخوام توی جلسهیِ بعدازظهرِ اعضایِ ارشد شرکت کنم. اون پروندهای که سرش دعوا شد… میخوام گزارشِ کاملش رو خودم بدم.»
جونگکوک حتی پلک هم نزد. خودکارش رو گذاشت روی میز و با یه صدایِ آروم ولی برندهتر از هر شمشیری گفت: «فکرش رو هم نکن. تو هنوز توی دورهی نقاهتی و جایگاهت الان اینجا نیست. برگرد اتاقت.»قبلاً اگه بود، تا این رو میگفت زهرهتَرک میشدم و فرار میکردم. ولی الان فرق داشت. یه لبخندِ کج زدم و رفتم نزدیکِ میز. خم شدم و دستام رو گذاشتم روی لبهی میز، طوری که صورتمون چند سانت بیشتر فاصله نداشت.
«دیشب که اونجوری داشتی پیشونیم رو نوازش میکردی، یادت نیست؟ فکر کنم دیشبِ مهربونتری داشتی…»
دیدم که چطوری قیافهاش عوض شد. یه لحظه انگار از این حرفم جا خورد، ولی بلافاصله خشمِ توی چشماش جرقه زد. دستش رو برد و چونهام رو گرفت؛ نه اونقدر محکم که درد بگیره، ولی اونقدر محکم که حس کنم کی داره حرف میزنه.
«فکر کردی چون یه شب مراقبت کردم، دیگه میتونی هر غلطی بخوای بکنی؟» صداش بم و خطرناک بود. «تهیونگ، حواست باشه چی داری میگی. من هنوز همونم. هنوزم اگه لازم باشه میتونم همونقدر بیرحم باشم.»
با نترسترین حالتی که میتونستم داشته باشم، به چشماش زل زدم. میدونستم داره بلوف میزنه. «میدونم. ولی میدونم که نمیخوای منو از خودت دور کنی، چون اونوقت دیگه شبها کسی رو نداری که آرومت کنه.»
سکوتِ سنگینی اتاق رو گرفت. انگار داشت توی ذهنشدودوتا چهارتا میکرد. میتونستم ببینم که چقدر از این جسارتِ من کلافهست، ولی همزمان نمیتونه منو پس بزنه. بالاخره چونهام رو ول کرد و با یه لحنِ سرد و کلافه گفت: «فقط به عنوانِ ناظر میای. حق نداری دهن باز کنی و تویِ تصمیماتِ بقیه دخالت کنی. و اگه فقط یه ذره… فقط یه ذره اشتباه کنی، خودم شخصاً از جلسه پرتت میکنم بیرون.»
لبخندی که روی لبم نشست، بزرگترین پیروزیِ زندگیم بود. «قبوله.»
جونگکوک بهم نگاه کرد، اون نگاهِ همیشگیِ «مراقب باش چی کار میکنی» رو داشت. «فکر نکن رامم شدی. من فقط دارم بهت اجازه میدم که نزدیک بمونی. این بازیِ توئه، ولی قانونهاش رو من تعیین میکنم. حالا گمشو بیرون، باید کار کنم.»
وقتی از اتاق اومدم بیرون، قلبم داشت از توی سینه میاومد بیرون. تازه اولِ راه بودم. جونگکوک هنوز همون آدمِ قدرتمند و خطرناک بود و من هنوز داشتم با آتیش بازی میکردم. بازیِ قدرت تازه شروع شده بود، و من تازه داشتم یاد میگرفتم که چطوری تویِ این دنیایِ تاریک، ورق رو به نفعِ خودم برگردونم… بدون اینکه بذارم اون هیولایِ درونش دوباره بهم آسیب بزنه.
[پایان پارت ۵۰]
- ۲۱۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط