چندپارتی
چندپارتی☆
درخواستی>>>
p.4
بیشتر از نیم ساعت
صدای جونگکوک از توی اشپز خونه اومد که میگفت :
_خوشگلم ...بیا
ات از جاش بلند شد چون گشنش بود مجبور بود چیزی بخوره
نشست روی صندلی جونگکوک غذا رو روی میز گذاشت و خودش هم نشست
ات کمی از غذای توی بشقاب رو خورد
جونگکوک لب زد :
_خوشت اومد...
ات فقط بهش نگاه کرد
اما چیزی نگفت
جونگکوک خنده ای کرد و دوباره لب زد :
_نوش جونت
بازم ات چیزی نگفت
بعد غذا ات خیلی اروم تشکر کرد و رفت بالا توی اتاق
روی تخت نشست و گوشیش رو چک کرد
به اینستاش یه سری زد
کلی چرخید و کلیپ نگاه کرد
همونطور که داشت به یه کلیپ میخندید
جونگکوک وارد اتاق شد
ات سریع نیشش رو بست
جونگکوک لب زد :
_من میرم زودی برمیگردم ...درضمن خنده هاتو مخفی نکن
بای
ات چشم قره ای رفت و دوباره نگاهش رو به گوشیش داد
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
ساعت نزدیک های پنج بود
ات توی اشپزخونه درحال اشپزی بود
افتاب غروب کرده بود
هوا به رنگ قرمز و اجری بود
باد بهاری می وزید
ات به سمت پنجره رفت
اون رو باز کرد و به بیرون خیره شد
باد موهاش رو به ارومی تکون میداد
ات نفس عمیقی کشید و چشماشو بست
تو همین هین صدای زدن رمز در به گوشش خورد
سریع پنجره رو بست و رفت به کارش ادامه داد
_اتتتت...خوشگلم
ات از اشپزخونه بیرون اومد
_بله
_سلام عزیزم
_سلام
سعی میکرد سرد جوابش رو بده
_چشمات رو ببند
ات چشماش رو بست
جونگکوک به سمتش اومد گردنبند
نازک ظریفی از جعبه در اورد و به گردن ات انداخت
_میتونی چشمات رو باز کنی
ات اروم چشماش رو باز کرد
_خب
_خب ؟...به اینه نگاه کن
دختر چرخید نگاهش رو به اینه داد
چشماش برق زد
_این برای منه
_اوهوم ...برای شما پرنسس کوچولو
_جونگکوکاااا...خیلی قشنگه
_دوستش داری؟
_خیلیییی
دختر پرید بغل جونگکوک
اما جونگکوک اون رو پس زد
_یه شرط داره
_چه شرطی
_دیگه با جونگکوکیت قهر نباشی
_من غلط بکنم
_یااا بخاطر گردنبنده
_جونگکوکا ...اینچه حرفیه
بیا اصلا نمیخوام
تا اومد گردنبند رو از گردنش در بیاره
جونگکوک نذاشت از کمرش گرفت و به خودش نزدیک کرد
_ چرا جدی میگیری هوم ؟
_از حرفت خوشم نیومد
_شوخی کردم خوشگلم ...من اینو برای تو خریدم چه باهام اشتی کنی چه نکنی
_مرسی
جونگکوک نزدیک شد
و روی ل^*؟ب های ات بو*)سه ای کاشت
_بیبی گرل خودمی
The end...☆
چطور بود ؟خوشتون اومد ؟
منتظر نظر ها و حمایتاتون هستم باییی~☆
درخواستی>>>
p.4
بیشتر از نیم ساعت
صدای جونگکوک از توی اشپز خونه اومد که میگفت :
_خوشگلم ...بیا
ات از جاش بلند شد چون گشنش بود مجبور بود چیزی بخوره
نشست روی صندلی جونگکوک غذا رو روی میز گذاشت و خودش هم نشست
ات کمی از غذای توی بشقاب رو خورد
جونگکوک لب زد :
_خوشت اومد...
ات فقط بهش نگاه کرد
اما چیزی نگفت
جونگکوک خنده ای کرد و دوباره لب زد :
_نوش جونت
بازم ات چیزی نگفت
بعد غذا ات خیلی اروم تشکر کرد و رفت بالا توی اتاق
روی تخت نشست و گوشیش رو چک کرد
به اینستاش یه سری زد
کلی چرخید و کلیپ نگاه کرد
همونطور که داشت به یه کلیپ میخندید
جونگکوک وارد اتاق شد
ات سریع نیشش رو بست
جونگکوک لب زد :
_من میرم زودی برمیگردم ...درضمن خنده هاتو مخفی نکن
بای
ات چشم قره ای رفت و دوباره نگاهش رو به گوشیش داد
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
ساعت نزدیک های پنج بود
ات توی اشپزخونه درحال اشپزی بود
افتاب غروب کرده بود
هوا به رنگ قرمز و اجری بود
باد بهاری می وزید
ات به سمت پنجره رفت
اون رو باز کرد و به بیرون خیره شد
باد موهاش رو به ارومی تکون میداد
ات نفس عمیقی کشید و چشماشو بست
تو همین هین صدای زدن رمز در به گوشش خورد
سریع پنجره رو بست و رفت به کارش ادامه داد
_اتتتت...خوشگلم
ات از اشپزخونه بیرون اومد
_بله
_سلام عزیزم
_سلام
سعی میکرد سرد جوابش رو بده
_چشمات رو ببند
ات چشماش رو بست
جونگکوک به سمتش اومد گردنبند
نازک ظریفی از جعبه در اورد و به گردن ات انداخت
_میتونی چشمات رو باز کنی
ات اروم چشماش رو باز کرد
_خب
_خب ؟...به اینه نگاه کن
دختر چرخید نگاهش رو به اینه داد
چشماش برق زد
_این برای منه
_اوهوم ...برای شما پرنسس کوچولو
_جونگکوکاااا...خیلی قشنگه
_دوستش داری؟
_خیلیییی
دختر پرید بغل جونگکوک
اما جونگکوک اون رو پس زد
_یه شرط داره
_چه شرطی
_دیگه با جونگکوکیت قهر نباشی
_من غلط بکنم
_یااا بخاطر گردنبنده
_جونگکوکا ...اینچه حرفیه
بیا اصلا نمیخوام
تا اومد گردنبند رو از گردنش در بیاره
جونگکوک نذاشت از کمرش گرفت و به خودش نزدیک کرد
_ چرا جدی میگیری هوم ؟
_از حرفت خوشم نیومد
_شوخی کردم خوشگلم ...من اینو برای تو خریدم چه باهام اشتی کنی چه نکنی
_مرسی
جونگکوک نزدیک شد
و روی ل^*؟ب های ات بو*)سه ای کاشت
_بیبی گرل خودمی
The end...☆
چطور بود ؟خوشتون اومد ؟
منتظر نظر ها و حمایتاتون هستم باییی~☆
- ۱۴.۳k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط