چندپارتی
چندپارتی☆
درخواستی>>>
p.2
[لطفا توی کار ادمین دخالت نشه]
▪▪▪
خونه مادر جونگکوک دعوت شده بودن
ات و همراه با مادر و پدرش
با جونگکوک اماده شد و به سمت عمارت حرکت کردن
_سلام مادر جان
_سلام دخترم
_سلام مادر
_سلام جونگکوک جان
بعد از سلام و احوال پرسی همه نشستن
مادر ات شروع کرد به حرف زدن
_خب مثل اینکه شما قرار بود ازدواج کنین
_بله مامان
_خب نمیشه
_چرا
از اونور پدر جونگکوک گفت :
_من با ازدواج شما مخالفم
_اما پدر...
_همین که گفتم
بابای ات لب زد:
_ولی اونا عاشق همن نمیشه بزاریم که از عشقشون دست بکنن
_اقای کیم چرا نمیشه
_اقای جئون اونا همو دوست دارن
مادر جونگکوک لب زد :
_منم با اقای کیم موافقم
جونگکوک بلند شد و لب زد :
_اما من نمیتونم ات بچمو ول کنم
همه سکوت کردن و به جونگکوک نگاه میکردن
داداش ات اومد سمتشون
یقیه ات رو گرفت و گفت :
_ات این چی داره میگه ها
_راست میگه ...من..ازش حام^&*لم
داداش ات خشمگین شد
سیلی به صورت جونگکوک زد
_مرتیکه خجالت نمیکشی
_نه برای چی اصلا دوست داشتم مشکلی داری
_تو غلط میکنی اشغال
داداش ات مشتی به صورت جونگکوک زد
جونگکوک هم عصبی شد با پا به شکم اون زد
کانگسو کمی عقب رفت
همیدیگر را کتک میزدند
از روی خشم. نه نفرت شایدم بخاطر نفرت بود
ات به قیافه کبود و زخمی جونگکوک نگاه کرد
دست برادرش کانگسو رو گرفت و گفت :
_تروخدا ولش کن ...تقصیر اون نیستتت
جیغ زد کانگسو ات رو محکم کوبید به زمین و عربده ای کشید:
_تو یکی خفه شوووو
ات درد بدی رو درون شکمش حس کرد
دور خودش پیچید
جونگکوک اومد نزدیکش
_ات خوبی ...ات
از بین پای ات خون میومد
اونجا بود که فهمیدند تو اسیب دیده
سریع به سمت بیمارستان حرکت کردن
"بیمارستان"
_متاسفم ولی بچه سقط شد
_چی
اشک از چشمای ات جاری شد
_خب چند ساعت دیگه مرخص میشید ...بابت بجه متاسفم
بعد از رفتن دکتر ات شروع کرد به بلند گریه کردن
_عوضییییی
این کمله رو مدام به کانگسو میگفت که جونگکوک وارد اتاق شد
_ات من متاسفم
_تقصیر تو نیست
_چرا تقصیر منه ...من مراقبت نبودم ...من نتونستم ازت محافظت کنم ببخشید
_یا ولش کن دیگه شد
ادامه دارد...
درخواستی>>>
p.2
[لطفا توی کار ادمین دخالت نشه]
▪▪▪
خونه مادر جونگکوک دعوت شده بودن
ات و همراه با مادر و پدرش
با جونگکوک اماده شد و به سمت عمارت حرکت کردن
_سلام مادر جان
_سلام دخترم
_سلام مادر
_سلام جونگکوک جان
بعد از سلام و احوال پرسی همه نشستن
مادر ات شروع کرد به حرف زدن
_خب مثل اینکه شما قرار بود ازدواج کنین
_بله مامان
_خب نمیشه
_چرا
از اونور پدر جونگکوک گفت :
_من با ازدواج شما مخالفم
_اما پدر...
_همین که گفتم
بابای ات لب زد:
_ولی اونا عاشق همن نمیشه بزاریم که از عشقشون دست بکنن
_اقای کیم چرا نمیشه
_اقای جئون اونا همو دوست دارن
مادر جونگکوک لب زد :
_منم با اقای کیم موافقم
جونگکوک بلند شد و لب زد :
_اما من نمیتونم ات بچمو ول کنم
همه سکوت کردن و به جونگکوک نگاه میکردن
داداش ات اومد سمتشون
یقیه ات رو گرفت و گفت :
_ات این چی داره میگه ها
_راست میگه ...من..ازش حام^&*لم
داداش ات خشمگین شد
سیلی به صورت جونگکوک زد
_مرتیکه خجالت نمیکشی
_نه برای چی اصلا دوست داشتم مشکلی داری
_تو غلط میکنی اشغال
داداش ات مشتی به صورت جونگکوک زد
جونگکوک هم عصبی شد با پا به شکم اون زد
کانگسو کمی عقب رفت
همیدیگر را کتک میزدند
از روی خشم. نه نفرت شایدم بخاطر نفرت بود
ات به قیافه کبود و زخمی جونگکوک نگاه کرد
دست برادرش کانگسو رو گرفت و گفت :
_تروخدا ولش کن ...تقصیر اون نیستتت
جیغ زد کانگسو ات رو محکم کوبید به زمین و عربده ای کشید:
_تو یکی خفه شوووو
ات درد بدی رو درون شکمش حس کرد
دور خودش پیچید
جونگکوک اومد نزدیکش
_ات خوبی ...ات
از بین پای ات خون میومد
اونجا بود که فهمیدند تو اسیب دیده
سریع به سمت بیمارستان حرکت کردن
"بیمارستان"
_متاسفم ولی بچه سقط شد
_چی
اشک از چشمای ات جاری شد
_خب چند ساعت دیگه مرخص میشید ...بابت بجه متاسفم
بعد از رفتن دکتر ات شروع کرد به بلند گریه کردن
_عوضییییی
این کمله رو مدام به کانگسو میگفت که جونگکوک وارد اتاق شد
_ات من متاسفم
_تقصیر تو نیست
_چرا تقصیر منه ...من مراقبت نبودم ...من نتونستم ازت محافظت کنم ببخشید
_یا ولش کن دیگه شد
ادامه دارد...
- ۲.۹k
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط