ادامه58 قسمت 1
ادامه58 قسمت 1
نورهای بنفش و آبی کلاب هر چند ثانیه یکبار روی دیوارهای مشکی میلغزیدن، صدای موسیقی سنگین، با خندههای آدمهایی که از مستی بلندتر از همیشه حرف میزدن، قاطی شده بود.
برخلاف شلوغی طبقهی اصلی... راهروی منتهی به اتاق های VIP مثل همیشه آروم و خلوت با کمی صدای موزیکی که از طبقه اصلی میومد بود.
تهیونگ چند قدم تند تر رفت و در رو برای جی یون باز کرد، در هنوز کامل باز نشده بود که صدای جهمین بلند شد.
جه مین: اوووووووه... بالاخره تشریف اوردن!
همون لحظه چهار نفر دیگه هم سرشون رو برگردوندن.
سوک مین: وااااااو!
هیونگ وون: مادرخوانده اومد!
دو هیون: بالاخره یادمون افتادی که ببینی هنوز زندهایم!
چند نفر هم با خنده دست زدن و سوت کشیدن، فضای اتاق، برعکس بیرون، گرم و خودمونی بود، روی مبلهای چرمی بزرگ، پنج پسر دور میز شیشهای نشسته بودن، چند دختر هم کنار بعضیهاشون نشسته بودن و لیوانهای نوشیدنی توی دستشون بود، جونگکوک تا جییون رو دید، بدون لحظهای مکث از جاش بلند شد.
لبخند محوی روی لبش نشست، بیاختیار چند قدم جلو رفت.
جی یون هنوز دم در ایستاده بود که برگشت سمت تهیونگ.
جی یون:میتونی بری.
تهیونگ سرشو خم کرد و در رو پشت سر جی یون بست و رفت.
جونگکوک: فکر نمیکردم واقعاً بیای.
جییون درحالی که سمت کوک قدم برمیداشت با لبخند گفت:
جی یون: خودت دعوتم کردی.
جونگکوک خیلی طبیعی دستش رو به سمت مبل کنار خودش گرفت.
جونگ کوک: بیا... اینجا بشین.
جییون بدون عجله از کنار میز رد شد.
یکی از دخترهایی که کنار جهمین نشسته بود، از بالا تا پایین جییون رو نگاه کرد.
کت و شلوار مشکیه تیره و رسمی... موهای جمعشده...
و اون حالت رسمی و بینقصی که حتی وسط یه کلاب هم ذرهای به هم نمیریخت.
دختر لبخند ریزی زد و آروم، اما طوری که همه بشنون گفت:
*راستی...یه سؤال...(همه نگاهش کردندختر با خنده ادامه داد) کوک... چرا همراهت اینقدر رسمیه نکنه تایپت همچین اجوماهای جدیه؟
برای یه لحظه...اتاق ساکت شد،لبخند از روی صورت جهمین پرید، زیر لب زمزمه کرد:
جه مین:اوه...
*چیه؟!
با اوهی که گفت همه شروع کردن به بلند بلند خندیدن
جه مین دستش رو محکم گذاشت جلوی دهن دختر و زیر لب گفت
جه مین:خفه شوووو...
دختر با اخم دستش رو کنار زد.
*چیههههه؟مگه چی گفتم؟
همین یه جمله کافی بود تا رنگ هم از صورت جهمین بپره، زیر لب با حرص گفت:
جه مین: وای خدا...این بار خودم دفنت میکنم...
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگه...جییون خیلی آروم نشست، پاهاش رو روی هم انداخت، دستش رو روی دستهی مبل گذاشت، نگاهش مستقیم روی همون دختر ثابت موند.
نه اخمی...نه عصبانیتی...فقط یه لبخند خیلی آروم، همون لبخندی که هیچوقت معلوم نبود پشتش چی قایم شده.
بعد خیلی مؤدبانه گفت:
جی یون: هیچ ایدهای ندارم که پسرم تایپش همچین اجوماهای جدیه؟!
دختر اول نفهمید،چند بار پلک زد.
* پ... پسرت...؟
جونگکوک همون لحظه دستش رو روی پیشونیش کشید، چشمهاش رو بست، زیر لب گگفت
جونگ کوک:شروع شد...
بعد با خندهای عصبی رو به همه گفت:
جونگ کوک: ایشون... نامادری منن.
...
چند ثانیه...هیچ صدایی شنیده نشد.
حتی موسیقی بلند کلاب هم انگار دیگه به گوش نمیرسید.
اون دختر با چشمهای گرد شده و دهانی باز مونده فقط به جی یون خیره موند، رنگ صورتش کاملاً پریده بود حالا فهمیده بود چرا همه از زیبایی همسر پدر مرحوم جونگ کوک میگن، با دستپاچگی گفت:
* م... معذرت میخوام...واقعاً ببخشید...فکر کردم...
فکر کردم یکی از همراههای جونگکوک هستین...
ابروی راست جییون خیلی آروم بالا رفت،لبخندش حتی یه ذره هم تغییر نکرد، خیلی آهسته... به سمت جونگکوک خم شد، اونقدر نزدیک که فقط خودش فشار اون نگاه رو حس کنه،و با صدایی آروم گفت:
جس یون: اوه...؟ مگه چند تا همراه داره؟...
قلب جونگکوک انگار همون لحظه ایستاد با چشمهای گرد شده و دستپاچگی عجیبی گفت:
جونگ کوک:ن... نه...یعنی...اونجوری نیست...
وقتی دید نمیتونه توضیحی بده تقریباً از روی مبل پرید بطری نوشیدنی رو از روی میز برداشت و داد زد
جونگ کوک: لیوان...لیوان کجاست؟
بقیه میخندیدن و الکی سرو صدا راه انداخته بودن.
کوک با دستپاچگی دور میز رو نگاه میکرد، انگار پیدا کردن یه لیوان تمیز، مهمترین مأموریت زندگیش شده بود.
دو هیون هم از جاش پرید و شرووع کرد به گشتن دنبال لیوان تمیز و بالاخره یکی پیدا کرد.
دو هیون: این...اینو بگیر!
درحالی که لیوان رو داشت از دستش میگرفت با چشمای گشاد به جهمین نگاه کرد.
فقط با حرکت لبهاش گفت:
جونگ کوک:خفهش کناااا...
جهمین هم بدون معطلی برگشت سمت اون دختر و زیر لب غر زد:
جه مین: ببین چه گندی زدی!!! الان بچه باید رو کاناپه بخوابه!
دختر با قیافه ای که متعجب بود زیر لب
ادامش در کامنت
نورهای بنفش و آبی کلاب هر چند ثانیه یکبار روی دیوارهای مشکی میلغزیدن، صدای موسیقی سنگین، با خندههای آدمهایی که از مستی بلندتر از همیشه حرف میزدن، قاطی شده بود.
برخلاف شلوغی طبقهی اصلی... راهروی منتهی به اتاق های VIP مثل همیشه آروم و خلوت با کمی صدای موزیکی که از طبقه اصلی میومد بود.
تهیونگ چند قدم تند تر رفت و در رو برای جی یون باز کرد، در هنوز کامل باز نشده بود که صدای جهمین بلند شد.
جه مین: اوووووووه... بالاخره تشریف اوردن!
همون لحظه چهار نفر دیگه هم سرشون رو برگردوندن.
سوک مین: وااااااو!
هیونگ وون: مادرخوانده اومد!
دو هیون: بالاخره یادمون افتادی که ببینی هنوز زندهایم!
چند نفر هم با خنده دست زدن و سوت کشیدن، فضای اتاق، برعکس بیرون، گرم و خودمونی بود، روی مبلهای چرمی بزرگ، پنج پسر دور میز شیشهای نشسته بودن، چند دختر هم کنار بعضیهاشون نشسته بودن و لیوانهای نوشیدنی توی دستشون بود، جونگکوک تا جییون رو دید، بدون لحظهای مکث از جاش بلند شد.
لبخند محوی روی لبش نشست، بیاختیار چند قدم جلو رفت.
جی یون هنوز دم در ایستاده بود که برگشت سمت تهیونگ.
جی یون:میتونی بری.
تهیونگ سرشو خم کرد و در رو پشت سر جی یون بست و رفت.
جونگکوک: فکر نمیکردم واقعاً بیای.
جییون درحالی که سمت کوک قدم برمیداشت با لبخند گفت:
جی یون: خودت دعوتم کردی.
جونگکوک خیلی طبیعی دستش رو به سمت مبل کنار خودش گرفت.
جونگ کوک: بیا... اینجا بشین.
جییون بدون عجله از کنار میز رد شد.
یکی از دخترهایی که کنار جهمین نشسته بود، از بالا تا پایین جییون رو نگاه کرد.
کت و شلوار مشکیه تیره و رسمی... موهای جمعشده...
و اون حالت رسمی و بینقصی که حتی وسط یه کلاب هم ذرهای به هم نمیریخت.
دختر لبخند ریزی زد و آروم، اما طوری که همه بشنون گفت:
*راستی...یه سؤال...(همه نگاهش کردندختر با خنده ادامه داد) کوک... چرا همراهت اینقدر رسمیه نکنه تایپت همچین اجوماهای جدیه؟
برای یه لحظه...اتاق ساکت شد،لبخند از روی صورت جهمین پرید، زیر لب زمزمه کرد:
جه مین:اوه...
*چیه؟!
با اوهی که گفت همه شروع کردن به بلند بلند خندیدن
جه مین دستش رو محکم گذاشت جلوی دهن دختر و زیر لب گفت
جه مین:خفه شوووو...
دختر با اخم دستش رو کنار زد.
*چیههههه؟مگه چی گفتم؟
همین یه جمله کافی بود تا رنگ هم از صورت جهمین بپره، زیر لب با حرص گفت:
جه مین: وای خدا...این بار خودم دفنت میکنم...
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگه...جییون خیلی آروم نشست، پاهاش رو روی هم انداخت، دستش رو روی دستهی مبل گذاشت، نگاهش مستقیم روی همون دختر ثابت موند.
نه اخمی...نه عصبانیتی...فقط یه لبخند خیلی آروم، همون لبخندی که هیچوقت معلوم نبود پشتش چی قایم شده.
بعد خیلی مؤدبانه گفت:
جی یون: هیچ ایدهای ندارم که پسرم تایپش همچین اجوماهای جدیه؟!
دختر اول نفهمید،چند بار پلک زد.
* پ... پسرت...؟
جونگکوک همون لحظه دستش رو روی پیشونیش کشید، چشمهاش رو بست، زیر لب گگفت
جونگ کوک:شروع شد...
بعد با خندهای عصبی رو به همه گفت:
جونگ کوک: ایشون... نامادری منن.
...
چند ثانیه...هیچ صدایی شنیده نشد.
حتی موسیقی بلند کلاب هم انگار دیگه به گوش نمیرسید.
اون دختر با چشمهای گرد شده و دهانی باز مونده فقط به جی یون خیره موند، رنگ صورتش کاملاً پریده بود حالا فهمیده بود چرا همه از زیبایی همسر پدر مرحوم جونگ کوک میگن، با دستپاچگی گفت:
* م... معذرت میخوام...واقعاً ببخشید...فکر کردم...
فکر کردم یکی از همراههای جونگکوک هستین...
ابروی راست جییون خیلی آروم بالا رفت،لبخندش حتی یه ذره هم تغییر نکرد، خیلی آهسته... به سمت جونگکوک خم شد، اونقدر نزدیک که فقط خودش فشار اون نگاه رو حس کنه،و با صدایی آروم گفت:
جس یون: اوه...؟ مگه چند تا همراه داره؟...
قلب جونگکوک انگار همون لحظه ایستاد با چشمهای گرد شده و دستپاچگی عجیبی گفت:
جونگ کوک:ن... نه...یعنی...اونجوری نیست...
وقتی دید نمیتونه توضیحی بده تقریباً از روی مبل پرید بطری نوشیدنی رو از روی میز برداشت و داد زد
جونگ کوک: لیوان...لیوان کجاست؟
بقیه میخندیدن و الکی سرو صدا راه انداخته بودن.
کوک با دستپاچگی دور میز رو نگاه میکرد، انگار پیدا کردن یه لیوان تمیز، مهمترین مأموریت زندگیش شده بود.
دو هیون هم از جاش پرید و شرووع کرد به گشتن دنبال لیوان تمیز و بالاخره یکی پیدا کرد.
دو هیون: این...اینو بگیر!
درحالی که لیوان رو داشت از دستش میگرفت با چشمای گشاد به جهمین نگاه کرد.
فقط با حرکت لبهاش گفت:
جونگ کوک:خفهش کناااا...
جهمین هم بدون معطلی برگشت سمت اون دختر و زیر لب غر زد:
جه مین: ببین چه گندی زدی!!! الان بچه باید رو کاناپه بخوابه!
دختر با قیافه ای که متعجب بود زیر لب
ادامش در کامنت
- ۱.۵k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط