{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه

ادامه

آنیا یه خنده ی کوچیکی کردو.. کوک خواست بره بیرون که

@ آقا شما اجازه ی وارد کردن غذا چه برای خودتون چه برای بیمار رو به بیمارستان ندارین

$ولی این بچه گشنشه

@ ما براش غذا خواستیم بیاریم ولی گفتن نمیخورن

کوک یه نگاهی به آنیا انداخت..آنیا سرشو انداخت پایین و لبشو گاز گرفت

$نوشیدنی چی؟

@ اونو میتونید

$خب پس آنیا وایسا میرم برات چندتا نوشیدنی میگیرم میارم

&اوهوم...

کوک بعد چند دقیقه با دوتا مشمای پر.. از نوشیدنی اومد توی اتاق ... آنیا دهنش باز موند ... و کلی خوشحال شد...درحالی که داشتن باهم میخوردن... جیمین سر رسید و با نگرانی در اتاقو باز کرد ..

§چی شده ؟ می آسیب دیده ؟

که با صحنه ای که دید جدی شد

§اسکلم کردین؟

$«خنده» نه به خدا

§گریه زاری پشت تلفن چی بود پس؟

که یه هو چیزی که داشت میخورد پرید توی گلوش

$..م..من؟ نه .. گریه کجا بود بابا

آنیا یه ریز خنده ای کردو به خوردنش ادامه داد

&لازم نیست انقد نگرانم باشی کوک

$مگه میشه آخه ؟

&آره چرا نشه

§حالا بیخیال به منم بدید که دارم میمیرم

جیمین رفتو نشست پیششون و باهم شروع کردن به خوردن ... که بعد از چند دقیقه صدایی شبیه به تیراندازی به گوش آنیا خورد

&کوک..

$چی شده عزیزم؟

&صدایی نشنیدی؟

$نه..چیزی نیست بخور

دوباره بعد از چند دقیقه صدا بلند تر شد..ولی انگار کوک و جیمین نمیشنیدن

&کوکک

$چیشددد؟

&صداش داره بند تر میشه چطوری نمیشنوی؟

که همون موقع صدا به قدری بلند بود که انگار همین جا زده بودن

... که دوباره بعد یه صدای بلند ... صدا جیغ پرسونل های بیمارستان و شکستن شیشه ها .. بلند شد..

می‌دونم چرط بود ولی ایده ای نداشتم راستش

چطور بود ؟ 😶😅
شرط: ۲۷ لایک و ۱۵ کامنت 🤍 📜 🤍
دیدگاه ها (۴)

łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️🇰🇷 pŧ:¹⁶(راوی ) انیارو زود بند ک...

łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️ 🇰🇷 ادامه ی پارت ¹⁵یه هو در اتاق...

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۴۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط